راوي رمان سرباز خوب در جايي از يك ويژگي انسان مدرن حرف مي زند.از اعتماد مي گويد. بي آنكه اين لفظ را به كار برد. انسان مدرن ناچار است به ديگري اعتماد كند. او هيچ نمي داند آيا ديگري راست مي گويد يا دروغ.(ص66) راوي از اين امر شكايت دارد كه نه سال در ميان جمعي (خودش،زنش فلورانس و يك زن و شوهر به اسم هاي ادوارد و لئونورا)زندگي كرد كه هيچ از آنها نمي دانست. درباره ديگران هم همين طور.:" باوركنيد اگر از من بپرسيد آن خانمي كه... در فروش بنفشه هاي زيبا سرما كلاه گذاشت يا نه... موارد راست يا درستي كه در اين دنيا آدم به آنها برمي خورد به همان اندازه و ميزان شگفت موارد نادرستي است كه مي بيند. آدم پس ازچهل وپنج سال اختلاط و آميزش با همنوعان قاعدتاً بايد چيزهايي از آنها بداند ولي مي بينيم كه نمي داند. من خيال مي كنم گناه اين امر متوجه عادت متجددين يا همين مردم مدرن است به اين كه هركس را به اعتبار انسان بودنش به چشم يك انسان مي نگرند."
سرباز خوب روايتي است پس از واقعه در باره روابط اين چهار نفر با هم كه درحد و حدودتعريف شده زندگي معمول نگنجيده و رواي بعد اين را متوجه مي شود.:" زيرا تمام آن اوقات من يك پرستار مرد بودم كه از بيمار [زنش] پرستاري مي كردم و چه بختي مي توانستم در قبال اين سه قمار باز كاركشته و قهار داشته باشم كه هم عهد و پيمان شده بودند كه" دست" شان را از من مخفي بدارند؟.... واي خدا چقدر شادم مي داشتند، به اندازه اي شادم مي داشتند كه شك دارم از اين كه بهشت هم كه همه درشتي هاي دنيوي را نرم مي كند بتواند احوالي نظير اين را برايم فراهم كند و چه مي توانستند بكنند از اين بهتروچه مي توانستند بكنند از اين بدتر.(ص97)
حرف "آخر" را در باره اين رمان بايد وقتي زد كه همه اش را خوانده باشي. اما عجالتاً به نظر مي رسد كتاب در همان فضايي نوشته شده است كه سرزمين هرز اليوت نوشته شده است . يك جور بي اعتمادي و دلسردي از روابط مدرن آدم ها بر اساس نوعي نگرش ديني. رواي در جايي فلورانس زنش را كه به او خيانت كرده است، در جهنم تنها تصور مي كند. و"اين تنهايي ابدي را به او" زياد نمي ديد (ص99) .
ترجمه كتاب كه حرف ندارد . اما جاهايي است كه به سه نقطه برخورد مي كنيم كه معلوم نيست خود راوي اين را گذاشته يا مترجم يا ناشر. در جاهايي هم وقتي مشخص نيست ضمير او اشاره به مرد است يا زن نام طرف را گذاشته اند توي پرانتز. مثلا او (ادوارد). بعيد مي دانم يونسي از اين ناشي گري ها كرده باشد. خود متن اصلي هم كه احتياجي به اين كار ندارد. اگردر ترجمه قرار است چيزي اضافه شود آن را توي كروشه مي گذارند نه توي پرانتز. اين طور نيست؟
۱.موج ها، ویرجینیا وولف ترجمه مهدی غبرایی. انتشارات افق که مترجم می گوید مترجم قبلی یک بخش مهم از رمان را ترجمه نکرده
۲.سرباز خوب، فورد مدوکس فورد. ترجمه ابراهیم یونسی.انتشارات معین.
در تبریز هستیم. من و زنم؛ زینت.خیابان ها را نگاه می کنم؛ سوار تاکسی.آدم ها را، فروشگاه ها را ، تابلوها را، پیاده روها، پل ها را ؛ شاید هر بار به هر جای ناآشنایی وارد می شوی اول سعی می کنی مشابه ها را پیدا کنی. چیزهایی که مشترکند و تو با آنها سابقه آشنایی داری. آشنا که ببینی از غریبگی و حس غریبه بودن به در می آیی. اما در این روزگار دیگربه نظرم نمی آید چیزی باشد که به این حس دامن بزند.غریبه بودن. غریبگی دیگربیشتر از درون است. به وطن و خاک و قوم و ملیت و این حرف ها کم تر ربط دارد.حتما جاهایی هم هست ، بی شک، که این حس را تشدید می کند؛ مثل آنها که به غربت رفتند به غرب؛ حس شان را می گویم.تبعیضی باشد و تعصبی و از این حرف ها. اما من فکر نمی کنم دیگر مکان ها و فضا های شهری به حس غریبگی ما دامن بزنند. تقریباً همه شهر های جای دنیا شبیه هم شده اند. پس حس آوارگی ، حس ولگردی، حس سرسام شهر، حس دلمردگی ، خلاء و از این قبیل، باید از همه شهرها بزاید.
اما تبریز چیزی داشت که از همان اول، باحس آن،حتی یک ذره هم حس غربیه بودن به آدم دست نمی داند. از بالا هم دیدم سینه گشوده اش را. بازوان از هم باز شده اش را. پذیرا بود، منتظر بود. مادر گونه بود. اما باز شاید این هم توهمی باشد، حلقه ای در سلسله ای از بس بسیار توهم ها از هنگامی که به دنیا بر می خوریم. اما خوشایند بود دیدار اول. نمی خواستم توهم باشد. می خواستم خوشایندی بماند. دنبال نمی کردم عیب را . نمی دیدم نقص را ؛ نبود حتما. گوش می دادم به حرف ها. عارصه می دانستم. جبلی نبود. زمانی و مکانی بود. تبریز مهد تمدن بود. تبریز شهر مشروطه بود. و به فال نیک می گرفتم تا تعارفی می کردند. تا یاری می دادند حتی به رسیدن به خیابانی که نمی دانستیم کجاست؛ به اندازه یک آدرس دادن، به اندازه یک انگشت اشاره. به اندازه ترجمه برخی لغات. این ها همه نشانه بود برایم. من آن پشت را می دیدم. آن بسندگی را . این چهره های بی اخم و تخم را، این انسان را.
شب به ائل گلی رفتیم؛ حوض قبیله. به برکه رفیتم. دریاچه ای مصنوعی است. فواره ها در وسط دریاچه و یک ساختمان به سبک قدیم در آن وسط. بوی کباب و از بلندگو صدای پیانو. صدایی که به گوشم آشناست. صدای قدم های خودم را می شنوم و صدای قدم های زینت را بر سنگفرش. مردم گاهی نگاه مان می کنند. از روبرو که می آیند سایه اند. سایه هم دارند. سایه بر سایه می آِیند. آن دورها هم سایه اند. می گویم بیاییم همین جا برای زندگی. می گوید باز تو یک جایی را دیدی. می گویم همین است. صدایم به سکوت ادامه می دهد؛ همین است مادر شهر.
خانه مشروطه تعطیل است. دارند تعمیر می کنند. کنار توپ ها و مجسمه ستارخان و باقر خان می ایستیم. یک به یک. عکس می گیریم. فقط تا توی حیاط می رویم. زینت می گوید چه گل های خوشگلی. چقدر قشنگ اند. من بی آن که ببینم می گویم آره. می دانم آن تو چیزهایی است که باید ببینم و همین الان می خواهم ببینم . اگر یک روزی بیاورند حتی در خانه دلم نمی خواهد ببینم. چیزهایی که نمی دانم چیست. چیزی آن تو است. آن جا. چیزهایی که باید دست ستار خان یا باقر خان یا خیابانی،ثقه السلام بهشان خورده باشد. شاید نامه ای از باسکرویل آنجا باشد. شاید باسکرویل نامه ای نوشته به نامزدش مثلا و توضیح داده که چه جوری رفته به صف مشروطه خواهان پیوسته. حالم گرفته بود. رفتیم سمت مسجد جامع تبریز. از همان دم شروع کردم به فیلم گرفتن. مدرسه علوم دینی هم بود. طلبه تربیت می کرد. چند تا آخوند دور هم حلقه کرده بودند. به ترکی بحث می کردند. دوربین را از رویشان گذراندم ببینم چیزی می گویند. نگاهی کردند. اما اعتراض نه. در گوشه ای یک آخوند داشت سیگار می کشید. زینت تعجب کرده بود. گفتم ببین آخوندهاشون هم باحالند. یک آخوند نشسته بود وسط چمن ها روی یک چارپایه، قران می خواند. گفتم:" حاج آقا ببخشین می شه ازتون فیلم بگیرم" نیم نگاهی کردو گفت:" بگیر." گرفتم. دورش چرخی زدم. جم نخورد. بعد دوباره برگشتم سراغ بحث کنندگان. از آنها هم اجازه گرفتم. درباره یکی از آیات قران بحث می کردند. پیر بودند. سر پا ایستاده بودند. دوربین را می چرخاندم روی صورت های شان. حس می کردم خشنوداند. حس کردم هرکس می خواهد بخث کند باید این جوری بحث کند. با این که پیر بودند، به نظرم رسید می توانند ساعت ها همان جور بایستند و یکریز بحث کنند بی دم و دستگاه ؛ بی های و هوی.
از مسجد سر از بازار کفش فروش ها در آوردیم. کفش فروشی از گران شدن چرم گفت. از این که چینی ها می خرند. واز شباهت اسکوها که قومی اند در تبریز و اصفهانی ها گفت. یک راننده تاکسی که اهل نوشتن هم بود، که نوشته هایش را توی صف گرفتن گاز می نوشت بهم گفت این جا هر کی رییس جمهور می شود می آِید شعر حیدربابای شهریار را به ترکی می خواند؛ غلط. مردم هم خوش شان می آِید. رییس جمهور می رود مرکز می گوید خیال تان از تبریزی ها تخت تا چهار سال هیچی نمی خواهند. یک راننده دیگر از باغ های تبریز برایم گفت. و از بی کرانگی تبریز. گفت خیلی بزرگ است. از کنار یک ساختمان قدیمی رد شدیم. گفت این ساختمان شهرداری است. آلمانی ها ساختند. الان موزه است. از بالا که نگاه کنی مثل یک عقاب بال گشوده است. از ارگ گفت و از قلعه بابک. از خیلی چیزهای دیگر تبریزگفت و گفت تبریزجای زندگی است. من هم همین را گفتم. می دانستم تبریز ناکجا آباد نیست. اما دست کم سایه ای از ناکجا آباد است.این در فضای شهر، در مردم شهر موج می زند.
Absurd
"افسانه سیزیف "از آلبر کامو را تا به حال نخوانده بودم و بگویم آخرش هم نشد بخوانم. اما این دفعه خریدمش با این نیت که فلان باشم اگر همین امشب تا هر وقت که شد تمانش نکنم واین طوری توی خیابان، کمتر ابسورد را حس کردم. خرید این کتاب اصلا برای همین حس ابسورد بود نه برای "با مقدمه دکتر حامد فولادوند" و نه هم برای "ترجمه دکتر محمود سلطانیه". بیشتر فکر کنم بر اثر وضعیت عامی است که دوباره آثار کاموو سارتر را با اقبال روبرو کرده است. قبل از انقلاب آثار این دو گویی در زمینه انتزاعی مطرح شده بودند. در یک فضای روشنفکری و بس. حالا حس می کنی از آن انتزاع به در آمده اند و وارد خیابان و زندگی روزمره شده اند. سارتر از این جهت بیشتر که اهمیت روشنفکری را نشان می دهد، و کامو هم ازاین جهت که شاید ما را در هزار توی حس جدیدمان از ابسورد یاری می دهد. به هوای این یاری خواهی تا از خم کوچه ای که کامو می گوید ابسورد درآن گریبان ات را می گیرد و از نگاه تهی مرد لوازم خانگی فروش که ابسورد در آن لانه کرده است ، رهایی یابم، کتاب به دست به کنج خلوتم رفتم. و یک ساعتی همین جور پیش رفتم تا دیدم خیر. ترجمه را نمی فهمم. کار پر از غلط تایپی است. علائم نقطه گذاری کم دارد. و مهم تر ازهر چیز جملات، بیشترشان نامفهوم است.
یک نمونه:" درک دنیا از نظر انسان در واقع کاهش انسانیت و مهر خود را بر آن کوفتن است." (ص32) و باز" من می توانم تمامی چهره های دانسته هایم را با پستی ها و والایی ها... ترسیم کنم. " این چهره ها باید ترجمه کلمه figures باشد احتمالاً که یک معنی دیگر هم دارد و آن ویژگی هاست.
و باز"اگر بخواهم به یاری دانش به پدیده ها و طبقه بندی آنها بپردازم باز هم نخواهم توانست این چنین بیم از دنیا را داشته باشم " احتمالا منظور این است که در این حال هم چیزی از ترسم از دنیا کم نمی شود.(ص35) و باز"آنچه پوچ می نماید رویارویی بی منطقی ست با شور خود باختگی که در ژرفای انسان بازتاب می یابد"
این یکی، " منطق را به مثابه عاملی پیشرو به بی تعادلی می کشاند." (ص37) و باز "بر حسب تصادف این قدیم ترین اصالت دنیا ست" این جمله مال زرتشت نیچه است. یعنی قرار بود باشد. و این هم هایدگر:" دشواری به هنگامی است که انسان معمولی بکوشد دنیا را همتراز خود بداند و بدینسان سردرگمش کند" منظور سر درگم کردن دنیاست دیگر!
خب دیگر ادامه ندادم . تازه وقتی که خود مقدمه نویس - "دکتر" فولادوند اصلا لای این کتاب را باز نمی کند و در مقدمه خودش حتی یک ارجاع به ترجمه نمی دهد و مثلا به این مترجم نمی گوید بابا سال هاست در ایران یاسپرس می گویند نه جاسپرس. پرنس میشکین است نه موپشکین. می خواهی من خواننده چطوری رفتار کنم.مقدمه که تا دلت بخواهد پر است از کلمات لاتین که خواندن را که همین جور ش هم سخت است زهر مار آدم می کند. در یک جا هم تهوع سارتر می شود تهوه. راستش من تا اسم این بابا را دیدم و آن دکنر حمایلش را یک کم مکث کردم اما خب شیطان گولم زد. راستی کتاب را دارم. کسی نمی خواهد بدهم بهش. تا می بینمش حالم گرفته می شود. می دهمش هدیه. همین طوری.
چند روز پيش يكي از فيلم هاي رومن پولانسكي را ديدم؛ ماه تلخ. ممكن است اين معادل مناسبي براي bitter moon نباشد. اما به هر حال فعلا تحت اللفظي اش همين مي شود. پيشتر دوتا فيلم از او ديده بودم. خون آشام و بچه رزماري. به نظرم رسد پولانسكي از آن كارگردان هايي است كه بينش خاصي را نسبت به جهان دبنال مي كند. حس مي كنم يك جور ديدگاه متاثر از داستايفسكي يا كافكا در او هست و ممكن است اين حتي برگردد به ريشه هايي عميق تر اثر پذيري از اين دو . مثلا برگردد به آِيین گنوسي. حس مي كني در اين ديدگاه يك جنباننده ديگري در كار است. به نظر مي رسد آن نيروي خيري كه آدميان تصور مي كنند علت العل رويدادهاست، در واقع يك نيروي شر است. آن شرآن شيطان است كه سلسله جنبان است و چنان است گاه كه خير را هم ابزارخودش مي كند. اين شر در دو فيلم مذكور جلوه اي ملموس دارد. در خون آشام همه مساعي پرفسور و شاگردش معطوف به غلبه بر خون آشام است. وقتي دختر فيلم را از چنگ خون آشام نجات مي دهند،اين خود دختر است كه در آخرين لحظه ، زماني كه سوار بر درشكه پرفسور از قصر خون اشام مي گريزند، نقش خون آشام را برعهده مي گيرد. در فيلم بچه رزماري، روزماري آبستن كودكي است.چنين تصور مي كند كه نيروهايي شيطاني در صددند بچه او را از بين ببرند.به نظر ما تماشاگران نيز، چنين مي نمايد كه رزماري دچار توهم است. همان طوركه اطرافيانش هم به اوهمين را مي گويند. آخر سر رزماري بچه را از دست مي دهد.اما بعد صداي او را از جايي در آپارتمان مي شنود. به طبقه بالا مي رود.آنجا مي بييند همه جمع اند . همه آنهايي كه تا به حال به او مي گفتند دچار توهم است. آنها در واقع نمي خواستند بچه را بكشند. آنها مراقب بچه بودند. زيرا اين بچه فرزند شيطان بود. روز ماري با وحشت به او نگاه مي كند.اما در نهايت وقتي به او پيشنهاد مي كنند بچه را شير بدهد مي پذيرد. در فيلم ماه تلخ اين طوري نيست. شرآشكار نيست. شر نهايت رفتار هاي ماست. اين كه ما با خير شروع مي كنم و به ورطه شر در مي غلتيم. با عشق شروع مي كنيم و با مرگ و نفرت تمام اش مي كنيم. اين كه عشق خستگي مي آورد و تحليل رفتگي و سستي . اين كه بعد ادايش را در مي آوري .آن را تبديل مي كني به يك بازي. اما يك تفسير ديگر هم مي شود كرد.ظاهرا اين جور نيست كه عشق در ذات اش –اگر قائل به ذات باشيم- اول حامل خير بوده و بعد به شر تبديل شده است. عشق از ابتدا شر بوده است. نيرويي مهيب و مخوف. نيرويي براي شكستن مرزها، تابوها؛ قوانين، اخلاق. اين عشق جلوه شر است. موضوع عشق رب النوع شيطان است. او مقدس است. دروجهه سلبي اش. عاشق هر چيز او را مقدس مي داند. اما اين ها چيزهايي نيستند كه بگوييم پولانسكي ابتدا به آنها انديشيده باشد بعد خواسته باشد به ثمثيل در فيلم نمايش شان بدهد. اين ها چيزهايي اند كه روابط ما آدم ها را مي سازد. آنگاه كه در جهت خير مي پوييم، نمي دانيم ابزارهاي شر هستيم. نمي دانيم رزماري هستيم با نطفه شيطان در بطن مان. اين انگار به جايي مي رساند پولانسكي را كه داستايفسكي را رسانده بود؛ اين كه جهان مصنوع شر است. و ما لعبتكان اين شر.
این اواخر با بحث های مربوط به گفتمان، این ویر را پیدا کرده ام که چیزهای " متضاد" را بیاورم زیر یک مجموعه یا به اصطلاح یک سقف. با مفهوم ایدئولوژی نمی شود این کار را کرد. ایدئولوژی به شناخت کاذب و واقعی می پرازد. دو جبهه می سازد. یکی این طرف یکی آن طرف. آنهایی که به حقیقت دست یافته اند و آنهایی که در راه ضلااند. در بحث گفتمان فکر نمی کنم این مطرح باشد. بحث حقیقت معلق می شود. موضوع حالا این است که گفتمان حاکمی که شرایط بیان را مشخص می کند و این شرایط هم با قدرت در هم تنیده شده است ، کدام است؟ در نتیجه تو آدم ها یی را می بینی که از لحاظ سیاسی ممکن است در طیف های متفاوتی باشند و متضاد با هم از منظر طبقاتی. اما از لحاظ گفتمانی در یک صف و یک جهت. نمونه اش در دوره رضاشاه است. که گفتمان حاکم مربوط به اسطوره ایران باستان، هدایت را می نشاند کنار فرضا ادبای ریش و سیبل دار فرهنگستان رضا شاه که چشم دیدن هدایت را هم نداشتند. یا میرزاده عشقی یا یزدی را وا می دارد در باره همان ایران باستانی شعر بسرایند که دستگاه ایدلوژیک حکومت هم آن را تشویق می کرد.
این را ما می توانیم تا دوره های جدیدتر هم ادامه دهیم. به عنوان مثال می شود گلشیری را با سیمین دانشور از لحاظ رویکردشان به موضوع تابع یک گفتمان یکسان دید. هر چند آنها در خیلی چیزها با هم از زمین تا آسمان متفاوت اند. این را سعی کردم در مقایسه بین سووشون و بره گمشده راعی نشان دهم.
بعد موردی که خیلی بعید تر است، و می ترسم از عهده اش برنیایم[حالا انگار از عهده آن یکی برآمدم] این است که به وجوه شباهت آل احمد و ابراهیم گلستان بپردازم. خب فکر کنم این طور که از قرائن برمی آید این دو تا توی زندگی شخصی نظر خوشی نسبت به هم نداشتند. گلستان توی یکی از مصاحبه هایش انگار آل احمد را توی دستگاه حزب توده اصلا رقمی به حساب نمی آورد که بخواهد انشعاب کند. بعد هم توی همین نامه به سیمین ببینید بنده خدا را چطوری می شوید می گذارد کنار. و آنوقت آل احمد هم خب کم نگذاشته از این لحاظ. توی از چاله به چاه است انگار حسابش را رسیده و توی غرب زدگی هم به ایماء و اشاره فیلم سازی هایش را مصداق روشنفکر خائن وابسته دانسته. می دانیم آل احمد ادعا می کند ما یک کلیت اسلامی داشته ایم که غرب زده کمرش را شکسته. این کلیت اسلامی البته توی عثمانی متجلی می شده است. صفویه که قبلا توی گفتمان های دوره های پیش یکی از نقاط اوج تاریخ تمدن ایران بوده از نظر او مظهر اضمحلال این کلیت است که از پشت به عثمانی خنجر می زند. چون صفوی ها هم توی شان چند تا از تخم و ترکه های غربی ها هست. غرب از اول قصد داشته هویت و این کلیت مارا از بین ببرد. از اول ازل. آخرش هم شد. از اسکندر و تیمور لنگ و مارکوپولو و چنگیز بگیر بیا تا همین روشنفکر هرهری مذهب . گلستان این جور حرف نمی زند. به نظریه توطئه باور ندارد. بیشتر بر سستی اخلاقی؛ منگی و اهمال ما انگشت می گذارد که ادامه ندادیم به آن تمدن. که اوجش را در تمدن اندلس می داند. گلستان هم این کلیت را در نظر دارد. یعنی آن را یک حالت فرهنگی می داند تا یک وضعیت جغرافیایی محصور در این یا آن مرز. حرف های گلستان که بیشتر بوی گفتمان بازگشت به خویشتن را می دهند باید توی سخنرانی اش در دانشگاه شیراز شنید در سال 52 انگار در کتاب گفته ها. این جا بعد از این که حال مخاطبانش را می گیرد که "حتما آمده اند سیرک، نه شنیدن سخنرانی "و یادمان باشد دانشجوها توی این سال ها بیشتر چپ اند، شروع می کند به بحث درباره اوج و فرود تمدن اسلامی و مخصوصاً از اندلس می گوید و تا وقتی که مسلمانان حاکمند تمدن اندلس در اوج است . وقتی اسپانیایی ها مسلمانان را بیرون می کنند این تمدن سقوط می کند. مسیحی ها می روند مکزیک را می گیرند و ... در نتیجه قرون وسطی حاکم می شود. در تمام این سخنرانی آدم خیال می کند گلستان پروای چیزی را دارد. اما به نظر این طور نمی آید. او از یک گفتمان تابعیت می کند.. گفتمانی که دارد اوج می گیرد. گفتمان بازگشت به خویشتن. در این سخنرانی او حتی ارادت خود را به احمد فردید بیان می کند:" یک آدم اندیشمند، اندیشه های پروریده می نویسد،و می خواند اما تمام می گوییم :"ها،چه؟"... این است که قدر و معنی اندیشه های فی المثل آقای فردید را نمی دانیم..."(گفته ها، ابراهیم گلستان، ص 90). بازتاب نگار. چیزی که جالب است این نکته است که او هم مثل آل احمد چرخ را یا ماشین را نماد غرب می داند. داستان لنگ در این مورد گویا است. به هر حال این ها در حد فرضیه است. اما تا دوستان چه نظری داشته باشند، حتما پرداخته تر خواهد شد.
تاریخ و ضد تاریخ
آنتونیو گرامشی
برای خسرو
نکته در خور توجه این است که بحت کنونی بر سر"تاریخ و ضد تاریخ" چیزی نیست جز تکرار بحثی که در پایان قرن اخیر[ نوزدهم] در زبان فرهنگ فلسفی مدرن رخ داد؛ یعنی در زبان ناتورالیسم و پوزیتویسم، برسر اینکه آیا سیر طبیعت و تاریخ بر اثر " جهش" است یا حاصل تکاملی تدریجی و پیشرونده. همین بحث را می توان در میان نسل های پیش تر نیز دید؛ چه در حوزه علوم طبیعی(آموزه های کویه) و چه در حوزه فلسفه( که رد آن رامی توان ا در آثار هگل دنبال کرد). در باره تاریخ این مساله و تمام جلوه های ملموس و مهم اش باید بحث کرد.آدم در می یابد که این مساله به زمان حال هم مربوط می شود؛ چرا که در همه زمان ها ،محافظه کاران و ژاکوبن ها، یپشروها و ارتجاعی ها وجود داشته اند. اما اهمیت "نظری" این بحث، به نظر من در این امر است: این بحث، نقطه "منطقی" را مشخص می کند که در آن، تامل به عمل و فلسفه به کنش سیاسی وابسته به آن تبدیل می شود ، و در آن هر برداشتی از جهان راهی است به اخلاق متناسب با آن. به کلام دیگر این نقطه ای است که در آن برداشت از جهان، تامل، فلسفه، به "امر واقعی" تبدیل می شوند، چرا که آنها معطوف به تعدیل جهان و پراکسیس انقلابی اند. بنابر این می توان گفت که این حاق[1] فلسفه پراکسیس است؛ نقطه ای که فلسفه به فعل در می آید. و به لحاظ تاریخی،زندگی را شروع می کند(یعنی به طور اجتماعی و نه صرفاً در مغزهای افراد) ، زمانی که دیگر دلخواهی نباشد و تبدیل به امر واقعی- عقلانی – ضروری شود.
مساله این است که چیزها را دقیقاً به صورت تاریخی ببینیم.در اینکه همه آن شارلاتان های نیچه ای در شورش کلامی خود علیه همه انچه وجود دارد، علیه رسم و عات، سرانجام به همه آنها تن می دهند و بدین سان گرایش هایی نشان می دهند که نمی شود زیاد جدی اش گرفت،بحثی نیست. چیزی که هست این است که آدم نباید در داوری هایش تابع شارلاتان ها شود . فرد باید در مقابل تیتانیسم[2] مرسوم، و میل به خیال های خام و انتزاع، نیاز به "تعمق " [3]را بیاموزد؛ دقیقاً به گونه ای که قدرت بیشتر را بتوان در شخصیت و اراده مشخص او یافت. اما این امر به سبک مربودط است ، نه به "نظریه".
به نظرمن شکل کلاسیک این گذر از برداشت از جهان به هنجار عملی رفتار، این است که از دل تقدیر باوری کالونی، یکی از بزرگ ترین محرکات برای عمل خلاقه که تا به حال دنیا به خود شناخته است بیرون آمده است. به همین سان، هر شکل دیگر از دترمینسم، در نقطه خاصی به روح ابتکار و به تنشی فوق العاده در اراده جمعی تیدیل خواهد شد.
2. مبانی روانکاوی فروید و لاکان، کرامت موللی، نشر نی،1384. کتاب مرجع خوبی برای برای آشنا شدن با فروید وبیشتر لاکان. هر چند به زبانی تا حدی عرفانی و البته هایدگری نوشته شده است و عبارات و ترکیبات خاص مولف در آن است . اما خواندنی است.
3. اهمیت نظریه، تری ایگلتون،ترجمه احمد آریان، نیما ملک محمدی، امید نیک فرجام؛شهریار وقفی پور، کتابی مهیج و جاندار؛ اما کمی دیر رسیده، برای این که در سال 1990 منتشر شده است؛ در فضای هنوز مانده جنگ سرد و چپ و راست. در فضایی که نقد به این معنی بود که در کار دیگری بگردی ببینی کجا یادش رفته به گرسنگان آفریقایی، بمب اتمی که هیروشیما را نابود کرد، جنگ ویتنام، شورش های کارگری و این قیبل بپردازد و آن را بکنی توی چشم طرف. درست مثل همین جا خودمان البته به شکل خیلی بدترش. ایگلتون به لیوتار ایراد می گیرد که چرا از بورس استفاده می کند. پس او نوکر سرمایه داری است. معنی لغوی اسم رورتی را در می آورد که یعنی دوستدار سرگرمی و این می شود بهانه ای که او بگوید رورتی اهل جیدیت نیست و مردم را به سوی خوشباشی و فراموش کردن عمل انقلابی می خواند. اما به هر صورت من ایگلتون را دوست دارم. وهر کاری ازش منتشر شود می خوانم. در این کتاب بحث مهمی است در باره مفهوم ماهیت انسان نزد مارکس و دفاع ایگلتون در اینباره که این مهم است.
4. فرار ؛آلیس مونرو،ترجمه مژده دقیقی، ینلوفر،1386. فعلا فرار را و اتفاق را خوانده ام. کتابی است خوشایند و روان .البته نویسنده کمی حراف است. حاشیه زیاد می رود. با این حال لامصب چه اشرافی دارد بر آدم ها و دنیای اطراف شان. بعد آن حس شفقت، آن حس دوست داشتن آدم ها،این آدم را وامی دارد که به این آلیس احترام بگذارد. و ازش یاد بگیرد.
5. مبانی نشانه شناسی، دانیل چندلر، ترجمه مهدی پارسا، پروهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی، 1386. یک مقدارش را خوانده ام. یعنی نوک زده ام. راحت و روان است. از آن کتاب هایی است که می دانم حالا حالا نمی خوانمش؛ اما دلم قرص است که آنجاست، توی قفسه. یک روزی بالاخره می روم و دمار از روزگارش در می آورم. دل وروده اش را می ریزم بیرون.کرم کتاب نیستم،کتابخوار چرا.
اخلاق
آنتونیو گرامشی
ش.ب
حکم کانت " چنان عمل کن که رفتار تو تبدیل به هنجاری برای همه آدمیان در موقعیت های مشابه شود" پیچیده تر و مبهم تر از آن چیزی است که در نظر اول می نماید. منظور از "موقعیت های مشابه" چیست؟ آیا منظور شرایط بی واسطه ای است که فرد در آن دست به عمل می زند یا شرایط کلی پیچیده و ارگانیکی که شناخت آن، مستلزم تحقیق طولانی و پرداخته نقادانه ای است؟(بنیاد اخلاق سقراطی که در آن "امر خلاقی" در فکر، در خرد ریشه دارد، به گونه ای که خطا کاری، ناشی از نادانی است و جستجو برای دانش انتقادی منبای اخلاق برتر یا در یک کلام، اخلاق است ) .
حکم کانت را می توان به عنوان توضبح واضحات در نظر گرفت؛ از آن رو که دشوار است کسی را یافت که با این باور دست به عمل نزند که در شرایطی که اوهست، هر کس دیگری به همین طریق دست به عمل خواهد زد. مردی که از سر گرسنگی دست به دزدی می زند، مدعی است که گرسنگان دزدی می کنند. مردی که همسر بی وفای خود را می کشد، مدعی است که همه شوهران خیانت دیده دست به قتل می زنند و از این قبیل.تنها "دیوانگان" به مفهوم پزشکی آن هستند که عمل می کنند بی آنکه خود را محق بدانند. این مساله به مسائلی دیگر مربوط می شود.1-هر کسی نسبت به خودش روامدارتر است، چون وقتی به شیوه ای" ناهمنوا" دست به عمل می زند، بر مکانیسم های احساسات و داوری های خود و زنجیره علت و معلولی که او را به سوی عملی سوق می دهد، آگاه است؛اما فرد در قبال دیگران سخت گیراست ،چون از زندگی درونی شان بی اطلاع است.2- هر کسی براساس فرهنگ خود دست به عمل می زند، یعنی فرهنگ محیط اش و تا جایی که پای فرد درمیان است،" همه آدمیان" یعنی محیط فرد و مردمی که مثل او عمل می کنند. حکم کانت یک فرهنگ یگانه، یک مذهب یگانه و یک همنواگرایی "همه جانبه "را پیش فرض می گیرد.
اعتراضی که شاید درست به نظر نرسد این است که "شرایط مشابه" وجود ندارد، چون فرد باید در میان شرایط مشابه، عاملیت ، یعنی فردیت خود را بگنجاند؛ چیزی که می توان گفت این است که حکم کانت به زمانه او و به دوران روشنگری جهان وطن و برداشت اخلاقی مولف مربوط بود. خلاصه اینکه با فلسفه روشنفکران به عنوان یک لایه جهان وطن پیوند داشت. بنابراین عامل در بردارنده "شرایط مشابه" و در واقع خالق آنهاست. یعنی او "باید" مطابق" مدلی" عمل کند که دوست دارد بین همه آدمیان منتشر شود، مطابق با نوعی تمدن که او به خاطرش کار می کند یا برای حفظ اش، در برابر نیروهایی که تهدیدی برای یکپارچگی اش هستند"مقاومت می کند" .
تامیت در حماسه و درام
بخشی از "رمان تاریخی "اثر گئورگ لوکاچ
ترجمه شاپور بهیان
بنیادی ترین و عمیق ترین تعریف از تفاوت بین تامیت در حماسه و تامیت در درام را باید در زیباشناسی هگل یافت.هگل به عنوان اولین پیش شرط جهان حماسه،"تامیت ابژه ها "را مطرح می کند که" خلق شده است تا کنش خاص را به مبنای ذاتی اش پیوند دهد".هگل صراحتاً و به درستی تاکید می کند که این به معنای جهان-ابژه ای خودسامان نیست.اگر شاعر حماسی جهان-ابژه را خودسامان بسازد،آنگاه همه ارزش شعری آن از دست می رود.در شعر،چیزها تنها به عنوان ابژه های فعالیت انسان،مهم و جالب و جذابند؛به عنوان ناقلان روابط میان آدمیان و سرنوشت های انسانی.اما در حماسه آنها نه زمینه ای تزیینی اند و نه ابزارهایی تکنیکی برای جهت دادن به کنش و فی نفسه جالب اند. اثری حماسی که تنها زندگی درونی انسان را بدون پیوند زنده آن با ابژه هایی که محیط اجتماعی و تاریخی او را شکل می دهد،نشان دهد،بی شک در خلایی هنری،بدون هیچ رد و نشانی محو خواهد شد.
خاطره گل زردی را به تو هدیه می کنم که یکبار هنگام غروب دیدمش، سال ها پیش از آن که تو به دنیا آمده باشی. خورخه لویس بورخس.
در راسته ماهی فروش ها بودیم؛ من و دوستم؛ سال ها پیش. دوستم مرا متوجه مردی کرد . هراسان داشت ازمیان گاری های انباشته از ماهی می گذشت. دوستم گفت:" نگاه کن. گر گوار سامسا." مرد موهای لختی داشت که به یک طرف سرش خوابیده بود. گردنش را در شانه هایش فرو کرده بود؛ نگاهش روی زمین بود. انگار در یکی از آن روزهای قبل از تبدیل شدنش به آن حشره غول آسا بود. دیرش شده بود و حتماً در این صبح زود از این که رختخواب گرمش را ترک کرده بود، داشت به زمین وزمان بدو بی راه می گفت. من هم شک نکردم ؛ او گر گوار سامسا بود. دیگر فرقی نمی کرد که گر گوار ساخته تخیل شگفت آور کافکا آدمی باشد در پراگ اوایل قرن بیستم؛ فرقی نمی کرد ما آدمی خیالی را به جای آدمی واقعی نشانده بودیم. چیزی که برای ما اهمیت داشت اشتراک مان در خاطره ای داستانی بود. ما گر گوار را به طور"واقعی " نزیسته بودیم. تجریه ای واقعی از او نداشتیم؛آن سان که از اطرافیان مان ، دوستان و دشمنان مان داشتیم.خواندن مسخ، به واسطه هدایت بود که این خاطره را در ما " ایجاد" کرده بود.
|
|
![]() |
فصلنامه زنده رود منتشر شد
فصلنامه زنده رود، شماره 42 و 41 ویژه ادبیات دهه چهل منتشر شد.
مقالات و آثاری که در بخش ویژه آمده است عبارتند از:
داستان کوتاه در دهه چهل، علی اشرف درویشیان
دهه چهل دهه اعتراض،کبوتر ارشدی در گفتگو با شمس لنگرودی
جغرافیای شب گردی، عباس صفاری
ادبیات روستایی دهه چهل، شاپور بهیان
دهه چهل و انتشار نشریات ادبی،انوش صالحی
دنیای تاریک بزرگ ترها، محمد حسین خسروپناه
کتاب هنر، رضا فرخفال
سایه بر خاک،محمد کلباسی
دریای چهارشنبه، احمد بیگدلی
شماره آینده این فصلنامه نیز به ادبیات دهه چهل اختصاص دارد
نشانی فصلنامه: اصفهان، صندوق پستی 468-81645
تلفن تماس:6249241 روزها ی سه شنبه 18 تا30 /20
کافکا و سوسیالیسم
میشل لووی
برگردان: ناصر پیشرو
روشن است که آثار کافکا را نمی توان به دکترینی سیاسی تقلیل داد، هر چند که برخی نیز چنین باشند. کافکا، دیسکورس خلق نمی کند. بلکه شخصیتها و شرایط را می آفریند. او در آثارش احساسات، رفتار برآمده از افکار درونی و حال و هوای روحی را تشریح می کند. به قول لوسین گلدمن :" دنیای سمبولیک ادبیات، قابل تقلیل به جهان ایدئولوژیک گفتمان نیست. اثر ادبی ادبیات، برخلاف دکترینهای سیاسی و فلسفی، مجموعهای از مفاهیم مجرد نیست، بلکه کشف خیالی جهان مشخصی از پرسوناژها واشیا است."
اما
در آغاز چون زهدانی آماس کرده بود؛ خاک، زمین- تن –مادری که بر جای جای تنش، کبودی های تیره از چاله های نفت، لک می انداخت؛ سال ها، قرن ها، هزاره ها. تا یکی شهر باشد در گذر ایل؛ خفته حتی در بانگ ستور و نعره شیر- اگر بود- یا پلنگ که حتماً بود تا مردانی نه دلیر، که خود ِ دلیری؛ زنانی نه زیبا، خود زیبایی برپوست سخت آن پا بگذارند بی آنکه بدانند اسلاف نسل هایی اند پی در پی، از پاره تن خود، از تیره پشت خود و از بطن زهدان خودُِ چون زمین، مادر؛ تا این بار سکونتگاهی باشد، اطراقگاهی، باز بی آنکه بر پیشانی اش نامی رقم زده شده باشد یا حتی نامی بخواهد؛ اگر پارسومانش، اگر تخت سلیمان، اگر M.I.S اگر مسکو سلیمان و در نهایت مسجد سلیمان و در آینده ای که دیر نیست رسیدنش، چون در خودش است، در حالش پنهان است، درهمستان، دژستان یا هر چه؛ چنین بود از هم اکنون؛ واقعه ای پاشیده از دستی نامطمئن تا اگر شهری هم باشد ، از سر اتفاق باشد؛ بساطی که امروز و فردا جمع خواهد شد، نه ساحتی دیرسال ؛ انگار که آفریننده اش نه از سر عزم ، که از عجز، آن را در انداخته بود، در افکنده بود که انگار در افکندگی ریشه این خلق شد و آیندگان و روندگانش؛ شهر و ساکنانش. چه آنها که نسل های پیاپی بر زمین و دره هایش زیسته بودند و در گذر؛بی وقوف بر شهر شدنش؛ بی تصوری ازاین که شهر خود چییست و چه آنها که تا دیرزمانی بعد، مرد وزن، خود را سرشته باشهر می دیدند که هر چه بود همانی نبود که باید می بود؛ اما می شد؛ دیر یا زود؛آغازگاه هر چه شهر، هر چه تاریخ، هر چه فرهنگ ؛ تا هر جا که غریبه ای لاف زد، از عظمت بگویند، از سنگ های سه هزار ساله بگویند در نقش سلیمان جایی؛که دیوهای سلیمان برهم چیده بودند شان تا قصری باشد برای او، و از مجسمه های آناهیتا یا میترا یا هرخدا- شاهی که آن مرد انگلیسی؛ آن باستان شناس، گریشمن از دل خاک بیرون شان کشید و روانه موزه های لندن شان کرد؛ نه شهری که به تدبیر انگلیسی دیگری خود به خود شکل گرفت؛ مهندس رینولندز،مردی سرشته با عزم اسلاف پوریتن اش برای ساختن دنیا، برای چیره شدن برهر چه ؛ خاک ، زمین،انسان. بی آنکه پروا کند از تب زرد،درد طاقت سوز دندان، و تنهایی های مالیخولیا زای برهوت بی کسی. بی آنکه پروا کند از تلگراف های کمپانی هند شرقی اگر به دستش می رسید که بس است؛ آن بوته های گون و آن ایلیاتی های گیوه به پا را رها کن. عزم سوریه و عراق کن که نفت آنجاست. تن داده به تقدیر؛ به زمین سخت و سنگلاخ بی مهر و عقیم و نازا تا آن دم؛ مگر تفاله ؛ مگرآخال ِ انگار به سخره او، تفیده تن پوسیده جانوران خرد دریای اساطیری، هیچ چیز دندانگیری به او نمی داد در خور آن دکل غول آسا، آن مته بیست متری بیست تنی که شش ماه تمام بر گرده اسب و قاطر و گاو از برهوت وبیشته و پرتگاه گذر کرده بود با بلدها و پادو هایی که حتی نمی دانستند بارشان چیست؛ جز آنکه می توانستند از لای برزنت، بر سطح براق روشنش دست بکشند ؛ انگار که نره ء اسبی فحل باشد؛ تیغ بران و کوبان ازلی خدایی باشد در آن سوی ربع مسکون؛ تراز سخت الماس گون بار آوری باشد که تا گوش بر پیگرش می چسباندی، صدای خرد شدن سنگ و صخره می شنیدی؛ صدای دریده شدن نسوج گوشت هزاران مادر زمین را چه عقیم چه زایا، که ماه ها و ماه ها در خواب ها و کابوس های رینولندز؛ کوبید و کوبید و در آن صبح قاطع واقعی ناگهان خون سیاه زمین را بیرون ریخت و نفت از ناف زمین فوران زد؛ در حلقه مردهایی که زیر باران سرگیجه آور گوگردی اش پای می کوبیدند و می رقصیدند؛ بدینسان بود که شهر زاده شد.
توی یکی از غرفه های پل ایستادم. خلوت بود. باور نمی کردی این غرفه قطعه ای است از یک پل. پلی تاریخی که مردمی "غیر تاریخی " رویش آمده اند و رفته اند و هنوز دارند می روند و می آیند.آنطرف تر در دوسوی پل شط ماشین ها و موتور سیکلت ها جاری است. فکر کردم حتی از توی پارک ها هم بهتر است. آب از زیر پایم می رفت.برق می زد.ذرات نور با حرکت آب، پروپخش می شد. انگار هزار چشم یک هیولای سحر کننده بود. چشم را می زد و خواب می کرد. یک حفره نورانی بود. آب ها از همه جا به گردش جمع می شدند.
شاید مقایسه یک داستان کوتاه از نویسنده ای ناشناس با رمانی بزرگ و سرشناس از نویسنده ای نامدار کمی عجیب بنماید. اما بی فاید ه نخواهد بود.مقایسه ای بین این داستان کوتاه سبک زندگی و رمان رابنیسون کروزو در واقع مقایسه ای است بین دو نوع زندگی در یک جامعه؛ جامعه سرمایه داری آغازین یا سرمایه داری در مرحله شکل گیری و جامعه سرمایه داری متاخر. در داستان "سبک زندگی " از فرناندو سورنتینو، راوی می گوید حادثه کوچکی برایش رخ داد. وقتی داشت سرکار می رفت، کلید از داخل توی قفل شکست. به بانک خبرمی دهد که دیر می آید. به قفل ساز زنگ می زند. قفل ساز بلافاصله خودش را می رساند. از توی آیفون ، روای قضیه را به او می گوید. قفل ساز می گوید کار سخت شد. چون کلید از داخل شکسته شده است و اعلام می کند تا اجرت نگیرد نمی تواند کاری انجام دهد و این مطابق دستورالعمل های اتحادیه قفل سازان بوئنس آیرس است. راوی مجبور می شود به قفل سازان دیگر زنگ بزند و آنها هم همین ادعا را تکرار می کنند. راوی به معشوق اش زنگ می زند، به همکارانش در بانک زنگ می زند، کپی هایی از تقاضای کمک را از روی بالکن به خیابان می فرستد؛ همه بی فایده. روزی متوجه می شود تلفنش قطع شده است؛ بعد نوبت به آب و برق و گاز می رسد.از این به بعد آب اش را از باران تهیه می کند؛غذایش را با پرورش سیب زمینی توی گلدان هایی که گل هایش را در آورده است و پروتئنیش را با پرورش حشرات و عنکبوت ها. آتش اش را با ذره بین و کاغذ روشن می کند؛ سوختش را با سوزاندن کتاب ها و اسباب اثاث خانه و تخته های کف اتاق تامین می کند. دیگر روزنامه نمی خواند؛ رادیو گوش نمی دهد و تلویزیون نگاه نمی کند.مفهوم زمان را هم از دست می دهد. از سرووضع خود می فهمد که پیر شده است؛سر آخر هم می گوید که در یک کلام نسبتاً خوشبخت است. قید "نسبتاً "حاکی از نوعی طنز است. روای از سر استیصال به این وضع تن داده است. استیصال در برآوردن کوچک ترین نیاز های روزانه در جامعه ای که همه چیز به وفور وجود دارد ، اما شرط دست یابی به آنها پول است. توجه به پول و ارزش داشتن پول ، سراسر نظام سرمایه داری را در می نوردد. پول و سود اقتصادی است که انگیزه رابینسون کروزو به سفر به اقصی نقاط دنیا است. او با پدر و مادرش بحث می کند سر این که آیا سفر سود آور تر است یا در خانه ماندن. ویژگی خوی رابینسون کروزو بی تابی و ناآرامی است. سه بار سفر می کند و هر بار با حادثه ای رو برو می شود یا کشتی اش غرق می شود یا اسیر بومیان آفریقایی می شود، اما باز دست برنمی دارد. حتی وقتی در آخرین سفرش از جزیره خود به انگلستان بر می گردد و زن می گیرد، بعد از مرگ زنش ، به جزیزه خود بر می گردد. کروزو ،ادیسه دنیای جدید است. اولیس از سر اکراه سفر می کرد، هدفش این بود که به خانه برگردد؛ سر زن و زندگی اش. کروزو از هر پیوندی بیزاری می جوید و فقط و فقط به سفر می اندیشد و به سود بیشتر. این ناآرامی همان است که جان لاک می ستودش و پاسکال به عنوان رمز نگونبختی همیشگی انسان فانی می نکوهیدش:" بدبختی مردان سراپا از این واقعیت محض سرچشمه می گیرد که نمی توانند آرام در اتاق خویش قرار گیرند."( یان وات پیدایی قصه، ترجمه ناهید سرمد، نشر علم، 188:1369). ماجرای کروزو با یک حادثه بزرگ شروع می شود،کشتی شکستگی. ماجرای روای داستان سبک زندگی با یک حادثه کوچک. شکسته شدن کلید یا کلید شکستگی. انگیزه کروزو کار و تولید است. او در جزیره اش به باغبانی و ریسندگی و کوزه گری و نجاری و نانوایی و نگهداری از حیوانات می پردازد. به فروش برده روی می آورد و از این قبیل. متر و معیارش برای ارزش چیزی، قیمت آن است. خانواده، زن ، دوست، همکار، هموطن این ها برایش معنایی جزء این ندارند که تا چه حد در تولید ارزش و سود می توانند به کار آیند. در یک کلام او آدمی است سوداگر و مصمم که هدف و برنامه دارد و برای رسیدن به این هدفش یک دم ، حتی در سالخوردگی هم ، از پای نمی نشیند. در مقابل روای داستان سبک زندگی آدمی وامانده و مستاصل است که فقط به آن چه بر سرش می آید عکس العمل نشان می دهد. او هیچ هدفی ندارد. تنها فکر ش این است که به موقع سر کار برود. در مقابل یک قفل ساز و بعد نهادی که او نماینده آن است، کم می آورد. از عهده راضی کردن معشوقه اش بر نمی آید. همکارانش او را دست می اندازند. مردم توی خیابان اعتنایی به عجر و لابه هایش در اعلامیه ها نمی کنند.روایت زندگی او در واقع روایت سیری قهقرایی است. همه نشانه های زندگی جدید را یکی یکی از دست می دهد ؛ چون پولی برای پرداخت هزینه هایش ندارد. اصلا گیر افتادن او در اتاق برای همین است که پولی در خانه ندارد. بازگشت او، بازگشت به نوعی زندگی حیوانی یا گیاهی است درست در دل یک جامعه مجهز به همه لوازمات زندگی امروزی. از لحن مطایبه آمیز راوی بر می آید که این بازگشت امری پروبلماتیک است. این طور نیست که راوی واقعا از زندگی در دنیای امروز خسته شده باشد و دلش هوای طبیعت روسویی و زندگی انسان وحشی او را کرده باشد. این وضع به او تحمیل می شود. در حالی که کروزو خواست خود را به جهان پیرامونش تحمیل می کند، او تسلیم این جهان می شود. کروزو و راوی دو انتهای یک جهانند. جهان سرمایه داری. جهانی که ابتدا سوژه ای متکی به نفس، کار آمد و مستعمره چی می آفریند و در نهایت انسانی درمانده که با شکسته شدن کلید در قفل کل زندگی اش دگرگون می شود.


