هستی برای دیگران، مبتنی است بر کشمکش. نخست، دیگری مرا با نگاهش به انقیاد خود در می آورد؛ من "مال" او، "ملک" او می شوم. او با نگاهش مرا تعریف می کند؛ حد و حدود مرا مشخص می کند؛ مرا می سازد، ایجاد می کند؛ به دنیا می آورد؛ این عمل او براساس آزادی است. برای آنکه هستی من شکل بگیرد، نیازدارم که او آزاد باشد. او باید آزادانه هستی ام را بنا کند. اما در بنا کردن این هستی او مسئولتی ندارد. من مسئول هستی ام هستم؛ در عین حال که دربنا کردن آن دستی ندارم. اما آزادی دیگری برای من خطرناک است و موجد ناامنی . تا او آزاد است من احساس امنیت و راحتی نمی کنم. پیوسته در تشویش ام. من نیازدارم که دیگری ارج مرا به جای آورد. به گفته هگل نیاز به ارج شناسی، اولین گام در فعالیت انسانی است. یعنی اولین گامی است که ما را از سپهر حیوانی عبور می دهد. من باید دیگری را وادارم که ارج مرا شناسایی کند. مرا به جای آورد. اما او باید این کار را آزادانه انجام دهد. در صورتیکه او را مجبور به این کار کنم، ارج من بی بها خواهد بود. باز به زبان هگلی، من می خواهم دیگری هم هستی برای خود باشد(هستی آزاد) و هم هستی در خود باشد(هستی نا آزاد.).
یکی از موقعیت هایی که این دو هستی در کنار هم قرار می گیرند، عشق است. معشوق آن دیگری است که هر دو هستی را در خود گرد می آورد. یا می تواند تجسم هر دو هستی باشد. چرا عاشق خواهان عشق معشوق است؟ چرا می خواهد معشوق دوست اش داشته باشد؟ اگر عشق سودایی مبتنی بر خواست تملک فیزیکی دیگری بود که مساله ای وجود نداشت. سارتر مثالی می زند از مارسل پروست؛ از در جستجوی زمان از دست رفته او؛ مارسل بینوا، آلبرتین را به خانه خود می آورد؛ هر دم می تواند او را ببیند. می تواند او را به لحاظ اقتصادی به خود وابسته کند. اما این آرامش نمی کند. چون آلبرتین یک هستی آزاد است. تنها در جایی مارسل آرام می گیرد که بتواند به آلبرتین ، هنگامی که خواب است خیره شود. از سویی عاشق نمی تواند معشوق را وادارد او را دوست داشته باشد، این عشق ارجی نخواهد داشت. عاشق چه بسا خواهان عهد بستن معشوق باشد؛ اما این نیز برایش تلخکامی در پی دارد:" من دوست ات دارم چون خودم را متعهد به عشق تو کرده ام." او می خواهد دیگری آزادانه دوست اش داشته باشد، اما ضمناً این آزادی، آزادی هم نباشد. عاشق می خواهد نقطه عزیمت معشوق باشد؛ همه دنیای او باشد. هر رابطه اش، هر پیوندش، هر سخنش، با راجاع به او باشد؛ او حضور داشته باشد:" آنجا به یاد من بودی؟" اگر عاشق دریابد معشوق امکان های دیگری دارد، پیوندهای ممکن دیگری دارد، جاهایی هست که هستی او- عاشق- رنگ می بازد، قرار از کف می دهد. او تحمل نمی کند معشوق از موضوعی حرف بزند که ردی از او از هستی او در آن نباشد.وقتی معشوق نمایشی می بیند، وقتی کتابی می خواند، وقتی به منظره ای می نگرد... باید او- هستی او در آنجا حاضر باشد. عاشق آزادی معشوق را از او می گیرد، در عین حال نمی خواهد این آزادی تسخیرشده، دیگر آزادی نباشد.عاشق می خواهد هدف و مقصد میل معشوق باشد، اما نه به صورت جبری، نه به صورت یک شور جسمانی.نه در نتیجه معجون عشق. نه به عنوان کسی در میان دیگران، که معشوق او را "ترجیح "داده است. یا او را برگزیده است. این وضع عشق او را عشقی در این دنیا تبدیل می کند؛ به یک امر واقع. یک امر اتفاقی. " اگر من سرراهت قرار نمی گرفتم، اگر آن دیدار اتفاقی وجود نمی داشت، در این صورت عشقی هم درکار نبود". این حسی تلخ است برای عاشق. عاشق می خواهد یک برگزیده مطلق باشد. در نتیجه، به فاتالیسم، روی می آورد؛ قدری مسلک می شود:" ما برای هم ساخته شده ایم." ؛ "تو نیمه گمشده منی"،"ما جفت های روحی هستیم"؛ در اینجا عشق موضوع انتخابی مطلق می شود. در نتیجه عاشق به یک هستی ضروری، و رها از واقع بودگی دست می یابد.
عاشق پیوسته حضور خود را در آگاهی معشوق اعلام می دارد. او باید مرتب با معشوق در ارتباط باشد. برایش نامه می نویسد. به او تلفن می کند. او را می بیند. همیشه حی و حاضر در برابر چشم معشوق است.کار چه بسا به جایی بکشد که عاشق به صورت یک "مزاحم" در آید. این وقتی است که عاشق ناکام و درمانده از تسخیر آزادی معشوق، به صورت یک "هستی مزاحم برای دیگری" در می آید که باید از سر بازش کرد. باید از دست او خلاص شد. عاشق گام به مرحله دیگری از این رابطه می گذارد. تحقیر خود. می پذیرد که معشوق او را تحقیر کند. و در نتیجه عشق او به مازوخیسم یا خود آزاری تبدیل می شود. خود آزاری فقط این نیست که خود را بیازاریم. این است که دیگری را نیز واداریم که ما را بیازارد. یا در تحقیر خود با ما همدست شود. عاشق تازیانه به دست معشوق می دهد و برهنه در برابرش زانو می زند.
این داستان را علیرضا برایم تعریف کرد؛ نشسته بود آن سر میز. توی نهارخوری دانشگاه.یک بار برای یکی دیگر از همکارها گفته بودش. آن همکار باید حتما به علیرضا نگاه می کرد. چون علیرضا از آنهایی است که اگر بهشان نگاه نکنی و بدتر از آن مشغول خوردن غذا هم باشی، فکر می کند به حرف هایش گوش نمی دهی. مرتب می زند به آدم و هی می گوید:" نگاه کن." و تا زمانی که به او نگاه می کنی و سر تکان می دهی، حرف می زند بعد دوباره به شانه ات می زند و می گوید نگاه کن. من دورتر از او نشسته بودم. درست روبرویش. نمی توانست بهم بزند. اماسرم را هم نمی توانستم بیندازم زیرو مثلا به غذایم نگاه کنم. اگر نمکی یا سماقی می خواستم باید با اشاره به آن دوست همکارم ، در حالی که نگاهم به علیرضا بود، آن چیز را تقاضا می کردم. گفت داستانی تراژیک است. و گفت دو تا دوست قدیمی بودند. سال های سال از بچگی. با هم می روند جبهه. اسیر می شوند و دیگر همدیگر را نمی بینند. هر کدامشان را در اردوگاهی اسکان می دهند. بعد از سال ها که از اسارت برمی گردند، به سراغ هم می روند، برای هم تعریف می کنند. به جایی می رسند که داستان شان شباهت هایی به هم پیدا می کند. این از آن می پرسد تو کجا بودی. فلان اردوگاه. اه این هم که آنجا بوده. بعد متوجه می شوند این دو با بقیه اسرای ایرانی، تمام این دو سال به پشت حصارهای اردوگاه می آمدند و به حصار اردوگاه روبرویی خیره می شدند که تعدادی دیگر ایرانی از آنجا به آنها خیره شده بود؛فاصله آنقدر زیاد بود که نمی توانستند همدیگر را تشخیص دهند. مسلما این دو دوست دنبال هم بوده اند. دوسال تمام چشم شان به هیات هم، به سرو هیکل هم افتاده، شاید هم شک کرده اند مبادا این او باشد، دوسال تمام سراپای همه ایرانیان اسیر در آن اردوگاه را نگاه کرده اند و متوجه نشده اند کی کی است. بعد وقتی دیدار دست داد، سرانجام توانستند بفهممند که آری یکی از این سر، و یکی از آن سر در این دوسال به روبرو نگاه می کرده است. دوسال تمام، آن ایرانیان اسیر احتمالن تنها دلخوشی شان این بود که بیایند دم حصار و خیره شوند به روبرو با این که امکان تشخیص هم وجود نداشت. علیرضا گفت؛ داستان تراژیکی نیست؟ گفتم والا! گفت باید این را بنویسی. گفتم خب من باید این دو تا را ببینم. گفت اه من که بهت گفتم یکی شان پارسال غرق شد.
واقع بودگی و ترانساندانس
سارتر "داستان"ی دارد در "هستی و نیستی" اش در باره یک پیشخدمت. سارتر می بیند این پیشخدمت خیلی به نقش اش اهمیت می دهد. یک جوری در آن اغراق می کند و آن را به چشم ناظرانش می آورد:" حرکتش سریع و مشتاقانه است؛ زیاده از حد دقیق، زیاده از حد تند. با گامی زیاده از حد سریع به سوی مشتریان می رود و با شوقی زیادتر از حد معمول به جلو خم می شود. صدایش ، چشم هایش، بیانگر علاقه ای بیش از حد نگران برای مشتریان است. بالاخره برمی گردد. می کوشد در راه رفتن سختی انعطاف پذیر نوعی آدمک را تقلید کند در حالیکه سینی اش را با بی پروایی یک بندباز حمل می کند؛ در تعادلی که احتمال به هم خوردنش، در هم شکستنش هست؛ تعادلی که با حرکت سبک بازو و دست، پیوسته درحال برقرارکردنش است. همه رفتارش به نظر ما یک بازی می آید. او خود را به رشته ای از حرکات مشغول کرده است؛ انگار این ها رشته هایی از یک مکانیسم اند که یکی دیگری را تنظیم می کند؛ اداهایش و حتی صدایش به نظر بخشی از این مکانیسم است. " به نظر سارتر این مرد به عنوان یک موضوع واقع بودگی(facticity)، همین است که هست؛ یک پیشخدمت. این یک امکان بودن برای این مرد است و بیشتر مردم هم همین را از او می خواهند. یعنی در این تعریفی که از او شده- حالا سنت تعریف کرده، جامعه تعریف کرده، یا هرچه بماند. خود پیشخدمت هم طوری در این رفتار اغراق می کند که انگار جانش به این رفتار بسته است. انگار او همین است و دیگر چیزی جز این نمی تواند باشد. ما از سایر نقش ها هم همین انتظار را داریم. یعنی انتظار داریم مردم محصور در حصار واقع بودگی خود عمل کنند. جا می خوریم یک بقال به جای راه انداختن مشتری برود توی رویا. یا یک راننده تاکسی ، تاکسی اش را سر پل با مسافرانش ول کند برود؛ مسافرانی که عجله دارند برسند به هواپیما. جا می خوریم دونده درست در زمانی که باید از خط پیروزی بگذرد، میخکوب شود بر زمین و از جا جم نخورد. ما انتظار داریم همه در حالت بودن در خود باشند. یعنی جوری با هستی شان روبروشوند که انگار هستی شان یا بودن شان نوعی شیء است. یک چیزی جدا از اراده و میل شان و یک چیزی مثل قوانین فیزیک در جهان اشیاء بر آن حاکم است. در نتیجه مردم حالت دیگرِ بودن را وا می نهند. و آن امکان آزادی است یا به تعبییر سارتر امکان تعالی (transcendence). پیشخدمت از یاد برده است که می تواند صبح زود از خواب برنخیزد. می تواند برود کافه را به آتش بکشد. می تواند برود به لژیون خارجی بپیوندد. می دانم سخت است انتظار داشتن از اینکه یک پیشخدمت چنین کند. منظور سارتر این است که به هر حال اینها امکان های ماهستند. اما ما جوری با خودمان رفتار می کنیم که انگار هیچ امکان دیگری برای بودن نداریم. همان جوری با بودنمان رفتار می کنیم که با این میز، با این لیوان. یعنی همچون چیزی درخود. یعنی همچون چیزی که در حصار بودن خود گرفتار است. خب این یک شق قضیه است. اما یک حالت دیگر هست که ما بیشتر در این عبارت ها می بینیمش :"در عشق همیشه چیزی بیش از عشق وجود دارد " ؛ " او همیشه چیزی بیش از خودش است" یعنی در اینجا ما اعلام می کنیم که چیزی فراتر از واقع بودگی در فرد وجود دارد. مثلا می گوییم این پیشخدمت جزاین چیز دیگری هم هست. درنتیجه وضع واقع بودگی اش را نادیده می گیریم. او را از نقد مصون می داریم. اجازه می دهیم تا ابدالدهر در همین وضع اش بماند به این امید که او همیشه چیزی ورای خودش باشد. سارتر حتما فرق این ورای خود بودن را با وضع ترانساندانس گفته که به هر حال باید هستی اصیل از نظر او باشد. اما من هنوز نمی توانم تمایزش را دریابم. به نظرم منظور سارتر از بودن در حالت ترانساندانس یک جور حالت هستی شناختی است. اما در این حالت ، یعنی این که فرد همیشه چیزی بیش از خودش است، ما با یک توجیه روانشناختی روبروییم. پس ما می توانیم تا ابد در همین "گندی" که هستیم بمانیم با این امید که ما چیزی بیش از خودمانیم. هر کاری خواستیم بکنیم، به این امید که این کارها از آن بودن آرمانی مان جدایی پذیر است. مایی که این کار را می کنیم، حالا مثلا دزدی، رشوه، خیانت،... هرچیزی که وجدان مان در قبالش به خلش می افند، اینها را انجام می دهیم ولی خود را تسلی می دهیم که ما همیشه چیزی بیش از این هستیم. صاحبخانه به این ترتیب حق دارد روی کرایه اش بگذارد؛ چون تورم هست، "چون وضع طوری شده که دوستی ها از بین رفته " " چون کاری از دست ما برنمی آید" "چون مامور مالیات اینقدر به ساختمان مالیات می بندد ". با این حال صاحبخانه "رویش" نمی شود این ها را بگوید. چون خودش را چیزی بیش از این می داند که مثل یک دلال با دوست قدیمی اش که توی خانه اش نشسته است طرف شود. معشوق به عاشق خیانت می کند. یا برعکس. چون هر دو خودشان را ورای "خیانتگر" بودن تصور می کنند. آنها فعل خیانت را انجام می دهند. به این ترتیب واجد اسم خیانتگر نیستند. به قول شاملو آنها بد نیستند، بدی کرده اند. از این مقدمات سارتری گریزی زدم به وضع خودمان. ما در واقع بودگی خودمان مانده ایم. امکان ترانساندانس را وانهاده ایم. اما به توجیه روانشناختی وضع هم توجه داریم:" امروز برادر به برادر رحم نمی کنه" "امروز مردم دستشون توی جیب همه"."امروز اگر کلاه نگذاری سرکسی سرت کلاه می گذارند ". توسل به قدرت هایی ناشناخته و مهارناپذیر که به صلابت قوانین فیزیک اند، راهی می شود برای ماندن در وضع واقع بودگی و فراموشی امکان ترانساندانس یا تعالی. این هم در حالت فردی هست هم در حالت جمعی. در ما همیشه دو امکان بودن هست. یکی واقع بودگی و دیگری توجیه واقع بودگی. ما واقع بودگی خودمان را می بینم. اما به آن چون یک شیء می نگریم. یعنی می دانیم امکان بودن دیگری هم هست. اما آن امکان را توجیهی می کنیم برای اینکه درهمین وضع بمانیم. "ما شایسته بهتر از این هستیم". در نتیجه همینی که هستیم می مانیم. قهرمان رمان "وجدان زنو" می گوید:" چون می داستم همیشه امکان ترک سیگارهست ، هیچ وقت آن را ترک نکردم." چون همیشه امکان دیگری شدن برای ما هست، هیچوقت دیگری نخواهیم شد.

