تبليغاتX
با نفس هایم

shabehyan

شاپور بهیان

shabehyan

http://shabehyan.blogfa.com

با نفس هایم

با نفس هایم

با نفس هایم

با نفس هایم

غربزدگی و سووشون

 

     در سووشون(1348) بيشترِ آن عناصري را كه آل احمد، در غربزدگي (1341)بيان كرده بود، مي بينيم. رمان سووشون شرح دگرگوني و استحاله زري ، قهرمان اصلي رمان از يك زن ترسو و محافظه كار، به يك زن انقلابي و مبارز، از يك زن مهربان و "نرم"، از يك زن "احمق و عزيز دردانه"(دانشور،1356: 256) به يك زن پر از خشم و نفرت است، زني كه مي خواهد- بعد از آنكه انگليسي ها شوهرش يوسف را به قتل مي رسانند- به دست پسرش، خسرو تفنگ بدهد(دانشور،1365: 254). مانع اصلی در سر راه این دگرگونی، ترس ها و دلهره ها و نگرانی های زری است که اساس شان تربیت انگلیسی اوست و داستان شرح مبارزه زری با این تربیت برای پیوستن به مبارزه یوسف است؛ نوع تربیتی که آل احمد در غربزدگی ، آموزش آن را درمدارس ما، درهم کوبیده بود:"مدارسی که از همه نوعش داریم. مذهبی اش را واسلامی اش را و ایتایایی اش را و آلمانی اش را[...]حاصل این همه  تنوع چیست؟[...]  و تازه در برنامه مدارس هیچ جای پایی از فرهنگ گذشته- هیچ ماده ای از مواد اخلاق  یا فلسفه و هیچ خبری در آنها از ادبیات[ نیست]"(آل احمد،1356: 178) و حاصلش چیست؟ "آدمهای بی ایمان- خالی از شور وشوق- آلت  بی اراده حکومت ها- همه سازشکار و ترسو و بیکاره!" (آل احمد،1356: 179). استحاله زری درپایان رمان رخ می­دهد، اما نه براثر غلبه بر ترس ها و نگرانی هایش. استحاله او در واقع واکنشی است در مقابل عملی بیرون از حیطه اختیارش؛ یوسف کشته می شود و او همان چیزی می شود که یوسف می­خواهد. این استحاله حاصل مبارزه ای درونی  و ضروری نیست. در صورتی که یوسف کشته نمی شد احتمالا زری همان زن دلنگران نرمخوی مهربان باقی می ماند.  

      

+ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:50 به قلم شاپور بهیان |
سخنرانی مجتبی مینوی در جلسه یادبود هدایت

سخنرانی  مجتبی مینوی در جلسه یادبود هدایت

 

25 فروردین 1331

 

    پس از یکسال باردیگر گردهم آمدیم تا از یار غائب خسود یادی کنیم. یاد یاران یاد را میمون بود. یار غائب عرض کردم زیرا که برای دوستان هدایت او در نگذشته است. در ذهن ما همیشه حاضر است و با خیالش خوشیم. وآنگهی مردی که در مدت کمتر از سی سال بیش از سی کتاب نوشته است که غالب آنها در زبان فارسی ماندنی است برای غیر دوستان هم هنوز برجاست. اما از غیبت او خالی از تاثر هم نیستیم  آخر او مرکز دائره ما بود.

      بیست سال پیش بود که آن مرکز به وجود آمد، دائره ای که اسمش را ربعه گذاشتیم.این اسم یک نوع دهن کجی بود، به آن جماعتی که ایشان را به اسم  ادبای سبعه میشناختیم و هر مجله و کتاب و روز نامه ای که بفارسی منتشر میشد از آثار آنها خالی نبود  هم آنها از هفت نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر اما آنها هزار رو و هزار دل داشتند در حالی که ما یگانه بودیم. هر یک از ما شخصیت خود را داشت زیر بار رئیس نمیرفتیم اما در حب هنری هم  رأی بودیم و در خیلی از جنبه ها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوه خانه و رستوران اتفاق میافتاد  و اگر این را از مقوله تجاهر بفسق نشمارید گاهی مشروب های قوی تر از آب هم بی پرده پوشی می نوشیدیم و گفته های تند وانتقادهای سخت هم از ما شنیده میشد بسیار اتفاق میافتاد که بدین جهات عرضه ملامت و اظهار نفرت دیگران هم میشدیم. اما مخالفت آنها با ما بیش از این اثر نداشت  که فرمانبران حکومت از شطرنج بازی ما مانع  می شدند یا بهرسمت که میرفتیم یکی را دنبال ما میفرستادند که مراقب ما باشند.

    

+ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:36 به قلم شاپور بهیان |
لوکاچ و رمان

    

     لوکاچ چه در دوره هگلی و چه در دوره مارکسیستی اش، به پیوند میان رمان و جامعه مدرن باور داشت. او این عبارت هگل را نقل می کند که رمان "حماسه بورژوایی " است(آدرنو، 1381  : 414    ). البته لوکاچ در دوره پیش مارکسی خود نه از جامعه سرمایه داری که از جامعه مدرن  و از جامعه بورژوایی  (آن سان که هگل از آن یاد می کرد)  و اشکال مختلفی که قهرمان رمان با آن رابطه برقرار می کند سخن می گوید؛ روابطی که در نظریه رمان مبنای تقسیم بندی او از اشکال رمانی می شود؛ یعنی رمان ایدآلیسم انتزاعی، رمان روان شناسی پندار زدا، رمان آموزشی. در هر سه حالت بین فرد و جامعه شقاقی وجود دارد  و نحوه برخورد فرد با این شقاق، سرنوشت او را رقم می زند. در نوع اول فرد نگرش محدودی نسبت به واقعیت دارد و بر این تصور است که می تواند واقعیت را مطابق خواست ها و امیال خود بسازد. او سرانجام شکست می خورد. نمونه آن دن کیشوت است. (لوکاچ،1381 : 96) در نوع دوم آگاهی قهرمان  فراتر از محدودیت های واقعیت اجتماعی است و فرد نمی­تواند با قواعد و قوانین این واقعیت سازگار شود. از آنجایی که توان تغییر این واقعیت را ندارد به انفعال  و خیال پردازی می گراید . لوکاچ فردریک مونرو قهرمان تربیت احساسات از فلوبر را از گونه قهرمانان نوع دوم می داند.(لوکاچ؛ 1381 :120)  نوع سوم رمان آموزشی است که ترکیبی است از این دو نوع رمان. در اینجا قهرمان سرشت شقاق میان خود و جهان را می پذیرد. اما ضمنا به امکان ناپذیری رفع آن نیز وقوف می یابد. لوکاچ  ویلهلم مایستر گوته را از نوع سوم می داند( لوکاچ؛  129:1381  ).

 

      لوکاچ در این دوره همچون شیلر اعتقاد داشت که این شقاق تفاوتی است میان وظیفه و جبر جهان واقعی. این شقاق در تراژدی هم  و جود دارد. در تراژدی ذات قهرمان و جبر سرنوشت  از سرشتی کاملا متفاوت اند. در نتیجه هیچ گونه سازشی بین آنها نمی تواند صورت بگیرد. در حماسه برعکس هیچ شقاقی وجود ندارد. او همانند هگل و شیلر، فرهنگ کلاسیک یونان را چونان کلیتی در نظر می گیرد  که این شقاق  هنوز در آن به وجود نیامده است. آغاز نوستالژیک نظریه رمان نیز به همین دوران اشاره می کند. دورانی که لوکاچ آنها را تمدن های منسجم می نامد:" دوران هایی هستند که آسمان پرستاره نقشه تمام راه های ممکن است. دوران هایی که راه هایش با نور ستارگان روشن می شود." ( لوکاچ، 15:1381  ) [*]

 

    شکل ادبی خاص این عصر، شعر حماسی است. یعنی شعر همر و هزیود. " در این جهان تضادی بین وظیفه و واقعیت، هنر و هستی دنیوی ، فرد و اجتماع و سرانجام روح انسان و جهانی که روح خویشتن را در آن بازمی یابد در کار نیست  "( فین برگ ، 1375  :381). لوکاچ نیز چون هگل عقیده دارد که رمان نیز نوعی  حماسه است. اما حماسه جهان مدرن. رمان نیز به مانند سروده های حماسی، بر وحدت بنیادین قهرمان و جهان ، ذات و زندگی تاکید می کند. حماسه همسنگی و قیاس پذیری انسان و جهان را نشان داده بود." رمان با نشان دادن این امر که آدمی و جهان هر دو اسیر تباهی و کذب اند و این که همه معانی ذاتی وبنیادینی که آدمی برای مقابله با تباهی و انحطاط واقعیت علم می کند خود تباه و منحط اند وحدت انسان و جهان را توصیف   می کند."( فین برگ ، 384:1375). جهان رمان جهان شی ء شده نظام قراردادها و عرف هاست. انسان مدرن نمی تواند خود را در آن بیان کند. ذات درون زندگی حضور ندارد. ذات همچون فرمانی اخلاقی در جان قهرمان ماواء گرفته است و قهرمان در تقابل با جامعه ای قرار گرفته است که معنای خود را از دست داده است. خود آرمان های قهرمان نیز انتزاعی و کاذب اند." لیکن قهرمان دستکم درگیر  جستجوی کلیت پنهان زندگی است. کلیتی که در آن آدمی و جهان از هم بیگانه نیستند. " (فین برگ ،1375 : 384). قهرمان در تعارض با جهان زندگی می کند و بزرگی او در همین است. اما این آرمان ها اگرچه کاذب­اند ، دستکم می­توانند نارسایی و نابسندگی واقعیت موجود را برملا سازند. " این آرمان ها بیانگر اشتیاق نوستالژیک ِ آدمی برای عصری اند که درآن کلیت به نحوی بی میانجی در زندگی حضور دارد"( فین برگ ،385:1375).

 

    لوکاچ در دوره مارکسیتی اش، با ستایش از فلسفه کلاسیک آلمان از لحاظ  شناخت پیوند میان جامعه بورژوایی و شکل رمان ، کوتاهی نمی کند. به گفته او هگل بود که دریافت جامعه سرمایه داری، وحدت ذاتی انسان و جهان را از بین می برد. در اینجا دیگر فرد نماینده کل نیست. کل بنا به عقیده هگل به شکل مناسبات قدرتی ظاهر می شود که  دولت مجری آن است. انسان های جدید، هدف هایی می جویند که مغایر است با هدف های کل. به عقیده لوکاچ هرچند هگل می پذیرد " تباهی سرمایه داری برای هنر زیان آور است" اما محتوای رمان را آشتی با واقعیت می داند.(آدرنو، 1381 :417) اگر چه نباید فراموش کرد که خود لوکاچ نیز در نظریه رمان بر چنین آشتی و سازشی میان قهرمان و واقعیت تاکید می کند. مخصوصا در رمان نوع سوم ، یعنی رمان آموزشی.

   هگل در پدیدارشناسی روح به تحلیل برادر زاده رامو اثر دنیس دیدرو می پردازد. در اینجا با قهرمانی روبروییم که نمونه ای است از آدم طفیلی قرن هیجدهم در جامعه فرانسوی. اما این قهرمان، وجودی دوپاره میان آگاهی والا و آگاهی پست است. او می داند در جامعه ای که "ملاکش طلا است، روح نسبت به خود غریبه می شود و هر چیزی در واقع عکس آن است که می نماید " (هیپولیت ، 1371: 161) آنچه فرد انجام می دهد برای خاطر خود در مقام شخص است. او پاسخگوی کردار خودش است نه پاسخگوی کل جوهری که به آن تعلق دارد در چنین جامعه ای هیچ چیز جدی نیست و هر کاری نمایی است از دروغ و ریا. هگل این حالت روحی را حاکم بر دورانی می داند در حال زوال؛ نوعی پایان فرهنگ. این حالت نشانه آن است که جامعه جوهریت خود را از دست داده است(هیپولیت ، 1371 :161) . حالت گسیختگی موجود در برادر زاده رامو بیانگر عدم انسجام فرهنگ یک دوره معین است. "برای به دست آوردن پاکی محض از دست رفته باید دوباره به امر فی نفسه و جوهر کلی بازگشت. ولی چنین کاری به عینه مقدور نیست"( هیپولیت ، 1371 :162). برای گریز از این وضع یا باید به تعقل محض بازگشت یا به ایمان خالص.

 

   لوکاچ برای نظریه پردازان بورژوا راه چاره ای نمی بیند جز اینکه یا به پیروی از الگوی رمانتیکی دوره قهرمانی ، اسطوره یا و شعر بشر اولیه را ستایش کنند و در تنیجه برای خروج از تباهی انسان  که سرمایه داری آن را به وجود آورده است، به گذشته برگردند(شلینگ) یا برعکس تضاد تحمل ناپذیر جامعه سرمایه داری را به شکل رایجی از آشتی بکشانند(هگل) (آدرنو،1381 :417).

 

 

    لوکاچ می گوید فلسفه کلاسیک آلمانی از این پیش تر نمی آید. یعنی نمی تواند تضاد بنیادینی را دریابد که جامعه سرمایه داری موجد آن است. تضاد میان شیوه اجتماعی تولید و مالکیت خصوصی. به زعم لوکاچ، هگل فقط توانست این تضاد را پیش بینی کند. او دریافت که " این خصلت مترقی که  تولید و جامعه را از بنیاد دگرگون می کند، از ژرف ترین تباهی انسان نیز که خود به ضرورت می آفریند ، جدایی ناپذیر است"( آدرنو،416:1381).پیداست که این نقد متوجه خود لوکاچ نیز هست. یعنی لوکاچ در دوره مارکسیستی از لوکاچ در دوره پیش مارکسیستی اش انتقاد می کند. با این حال لوکاچ در هردو دوره اش ، دستکم در دو چیز تغیر نمی­کند. یکی نفرت رمانتیک اش از دوران مدرن که میشل لووی در مقاله ای به آن پرداخته است[†]  و این نفرت را در آثار مارکسیستی اش باز حفظ می کند. به عنوان مثال در معنای رئالیسم معاصر، در رمان تاریخی. نیز این امر که میان جان قهرمان و سرشت جهان ، علی رغم اختلافشان پیوندی وجود دارد. رمان شرح فراق است. شرح دور ماندن از خانه است. شرح بی خانمانی استعلایی فرد است. هم جان تباه است و هم جهان. اما هر دو از یک سرشت اند. وضع آرمانی شده جامعه یونان باستان دیگر دست یافتنی نیست. رمان این را نشان می دهد. امر کلی نمی تواند دیگر در جان جزیی متحقق شود. در دوره مارکسیتسنی لوکاچ ،وظیفه تحقق این امر به دوش پرولتاریا گذاشته می شود. قهرمان رمان باید درآستانه سرزمین موعود سوسیالیستی متوقف شود. با تحقق سوسیالیسم رمان نیز به پایان می رسد.

 

منابع

 

1.  آدرنو، تئودر ، گلدمن، لوسین (1381)،... در آمدی بر جامعه شناسی ادبیات، ترجمه مجمد جعفر پوینده، نشرچشمه، تهران،   (مقاله لوکاچ به نام درباره رمان که احتمالا عنوانش از مترجم کتاب است).

2.     فین برگ،آندرو(1375)،رمان و جهان مدرن، ترجمه فضل الله پاکزاد، ارغنون، شماره 12-11.

3.     لوکاچ ،جورج (1381)،نظریه رمان، ترجمه  حسن مرتضوی، نشر قصه، تهران ، .  

4.  هیپولیت،ژان (1371)، پدیدار شناسی روح برحسب نظر هگل، تالیف و اقتباس کریم مجتهدی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران.

 



[*]  من در ترجمه مرتضوی دست برده ام و آن را مطابق متن انگلیسی نظریه رمان تغییر داده ام. آدرس اینترنتی  بخش اول کتاب لوکاچ به زبان انگلیسی:

 

http://www.marxists.org/archive/lukacs/works/theory-novel/ch01.htm

.[†] (برای شرح مبسوط این مقاله ر.ک به هاله لاجوردی ،لوکاچ ورمان در مجله کارنامه شماره24 آذرماه 1380.

+ شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:16 به قلم شاپور بهیان |
رقص

چند جوان بیست و پنج ساله و کمتر بودند. داماد را گذاشته بودند وسط. دورش چرخ می زدند. دست ها را گرفته بودند بالا ، بشکن می زدند و دنبال هم می رفتند و یکی هم آن وسط جلو داماد می نشست و بر می خاست. صدای موزیک سالن را می لرزاند. ترجیح بند حرکت رقاصان یک جمله بود:" اصغر آقا بفرما"  بازی نور همه را غیرواقعی کرده بود. آنها در برابر ما به تصویرهایی مسطح و فاقد بعد تبدیل شده بودند. نمی توانستی حرکت شان را دبنال کنی. حرکت سکته داشت. بریده بریده بود. کم کم کت های شان را در آوردند.  می آوردند می گذاشتند روی پشتی صندلی ها . باور کردنی نبود این تصویرها عرق هم بکنند. در این جشن عقد، در این سالن بزرگ، در فاصله سه ساعتی که کرایه شده بود، ما مردها این طرف و آن زن ها آن طرف  پارتیشن نشسته بودیم. از ارکستر م خبری نبود. صدای موزیک از دستگاه پخش می شد. یک نفر کنار دستگاه ایستاده بود.  اول  خیال کردم خود او است که می خواند. فکر کردم آن دستگاهی که جلوش است دستگاهی  برای نواختن موزیک است، تنظیم شده و آماده. همه نوع فاصله گذاری  صورت گرفته بود. مدرن و سنتی؛ یک جا پارتیش بود و یک جا بازی نور. بازی نور رقصندگان را به تصویر تبدیل کرده بود و میل به رقص در ما مهمانان تبدیل شد به حرکت خمود پا در خفا.

+ پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 12:25 به قلم شاپور بهیان |

free Template Blog

قالب بلاگفا