می خواستم مطلبی بنویسم در باره ماه سربی از ماهزاده امیری. پونه پریرانی البته قبلا مطلبی نوشته است با این آدرس که خواستید می توانید بخوانید:
www.ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-235.aspx
من و هدايت
دقيق اش را نمي دانم كه از كي شروع شد. آن نقطه آغاز، آنقدر محو و گم است كه انگار هيچ وقت وجود نداشته است؛ اما چون يادم نمي آيد ، نمي توانم جعلش كنم. شايد بقيه حرفهايي كه مي زنم، براي خودش نوعي جعل باشد. همين نظم دادن و روايت كردن مطابق يك سير، جعل نباشد چي است؟ كه قرار بگيري در لحظه اي اززمان و بعد به قفا بنگري، هرچه به ياد آوردي بشود رخ داده و واقعي و اصلي و مهم و گره گاه. هر چه به ياد نياوردي بشود بي اهميت و ناچيز كه حفره ها و شكاف ها را به ياري افزوده هاي خيال و حدس پر كني تا بشود اسمش را گذاشت يك سرگذشت، يك ماجرا. يا زندگي مي كنيم يا روايت و اينها سازگار نميشوند باهم. چطور مي توانم از افق امروزم جدا شوم و برچشم پسركي بنشينم كه سه دهه پيش و بلكه بيشتر، با سكه اي كه ماهانه اش بود، به سوي كتابفروشي كوچك آقاي ضرغامي مي رفت؟ مردي نحيف با گونه هاي فرورفته انگارکه دائم در حال كشيدن سيگار باشد. اما اين را اصلا به ياد نمي آورم كه او را ديده باشم سيگاري بكشد. شايد نمي كشيده اصلاً . شايد ميكشيده و آنقدر اين كشيدن عادي بوده در او كه كسي نمي توانسته جور ديگری تصورش كند. اما يادم نمي آيد. هميشه به نظرم مي رسيد كه او با كسي سروكار ندارد. به نظرم آدمي تنها میآمد. خانه اش درست پشت فروشگاه بود. اگر نبود صدايش مي زدي؛ پرده را كنار مي زد و مي آمد.هر وقت هم جايي مي رفت زنش مي آمد. زن هم مثل خودش لاغر بود. به نظرم ميرسيد از جايي دور آمده بودند و مقياس من در آن سن براي دوري مقياسي متفاوت بود. اهواز نزديك بود. اما عقيلي دور. اهواز را رفته بودم اما عقيلي روستايي بود كه پا به آن نگذاشته بودم.
ابراهيم از كجا مي دانست آن كه به او ندا مي دهد، تا فرزندش را قرباني كند، فرشته است؟ از كجا مي دانست اين صداي خداست كه مي شنود نه صداي شيطان؟ ابراهيم از كجا مي دانست او ابراهيم است و طرف خطاب خدا؟ چه كسي مي توانست به ابراهيم كمك كند اين را دريابد، به اين تشخيص برسد؟ ابراهيم از كجا بداند عملش اخلاقي است يا غير اخلاقي؟ برچه مبنايي مي تواند ادعا كند عمل او مي تواند ملاكي باشد براي عمل ديگران؟ از هيچكس و از هيچ كجا. اين است منشاء دلهره ابراهيمي.

