صبح زود است.بلوم[در اولیس] از خانه زده است بیرون. دارد در باره شرق خیال بافی می کند:
جایی درشرق: صبح زود: عازم شدن هنگام طلوع. سفر کردن زیر نور خورشید. یکر روز تمام صرفه جویی می شود. از نظر فنی یک روز دیرتر پیر می شوی. راه رفتن در کنار رودخانه،رسیدن به دروازه شهر. پاسداری آنجاست. افسری قدیمی تر نیز، سبیل های پرپشت تیودی پیررا داردٰ، به یک نیزه بلند تکیه زده. سرگردان شدن در خیابان های سرپوشیده. چهره های عمامه به سر می گذرند. حجره های تاریک قالی فروشان، مردی گنده، ترک ترسناک، چارزانو نشسته،قلیان دود می کند. فریادهای دست فروش های دورگرد. آب نوشیدنی معطربا رازیانه. شربت. ولگردی تمام روز. یکی دو تا دزد را هم باید دید. خوب،او را می بینم. تا غروب پرسه زدن. سایه مسجدها از میان گلدسته ها؛ ملایی با طوماری حلقه شده. لرزش درختهاٰٰ ،باد غروب علامتگر. می گذرم.آسمان طلایی، رنگ می بازد. مادری از دم در خانه اش مرا می نگرد. دارد بچه هایش را به زبانی ناشناخته صدا می کند تا به خانه بیایند. دیوار بلند: از آن طرف صدای ساز می آید.آسمان شب. ماه. بنفش. رنگ جوراب های تازه مالی.صدای کشیده شدن زه.دختری با یکی از این دستگاه ها می نوازد. اسم شان چیست: سنتور. می گذرم.
هنر کلاسیک
همانطور که ایده آل هنر کلاسیک تنها از طریق دگرگونی عناصر قبلی تحقق می یافت، اولین نقطه عزیمت برای تحول، شامل جلوه گر شدن چیزی بود که براستی از فعالیت خلاق روح بر می خاست که ریشه اش در درونی ترین و شخصی ترین تفکرات شاعر و هنرمند بود. این امر شاید متناقض بنماید که اسطورگان یونانی بر سنت های قدیمی متکی و به آموزه های دینی مردم شرق متصل بودند. اگر بپذیریم که همه این عناصر خارجی، آسیایی، پلازجیک، هندی، مصری، ارفه ای- در اینجا در کار بودند، چگونه ممکن است بگوییم که این همر و هزیود بودند که نام ها و شکل های خدایان را به آنها دادند؟ اما این دو چیز – سنت و ابداع شعری- ممکن است خیلی راحت با هم سازگار شوند. سنت مصالح را فراهم می آورد، اما همراه خود ایده و شکلی را که هر خدا باید نمایانگرش باشد ندارد. این ایده را شاعران بزرگ از نبوغ خود بیرون می کشند و همچنین اشکال مناسب آن را خلق می کنند.بدین سان آنها خالقان اسطورگانی هستند که ما در هنر یونانی می ستاییم. خدایان یونانی به این دلیل نه ابداع شعری اند و نه یک مخلوق مصنوعی. آنها ریشه در روح و باورهای مردم یونان دارند.بر همان بنیان مذهب ملی قرار گرفته اند. این ها قدرت ها و نیروهای مطلق اند. هر چه در تخیل یونانی بلند مرتبه است، خود ِالهه شعر است که به شاعر الهام می کند. هنرمند با این توانایی خلق آزاد، همانطور که دیدیم موقعیتی را احراز می کند به کلی متقاوت از موقعیتی که در شرق داشت. شاعر ان و ساگاهای هندی نیز برای آغاز کارشان از مواد اولیه برخوردار بودند که شامل عناصری از طبیعت- آسمان، حیوانات، رودخانه ها یا مفهوم انتزاعی برهمن بود. اما الهام آنها فنای شخصیت بود. روح آنها خود را در اشتیاق بازنمایی ایده هایی فرسود که نسبت به طبیعت درونی شان بس بیگانه بود. حال آنکه تخیل در فقدان قاعده و معیار ناتوان از جهت دادن به خود، در میان مفاهیمی سرگردان می شود که نه از ویژگی آزادی برخوردارند و نه از ویژگی زیبایی.این مانند آن است که معماری مجبور باشد کار خود را تابع خاکی نامناسب کند که خار و حاشاک گذشته بر آن روییده، دیوارها نیمه ویران اند و از طرفی تپه های کوچک و صخره ها مجبورش می کنند که نقشه اش را تابع هدف های خاص کند. او تنها می تواند ساختمان های نامنظمی بنا کند که به طور کلی غیر عقلانی و خیالی اند. چنین اثری محصول یک تخیل آزاد نیست که بر طبق الهام خودش خلق شده باشد.
در هنر کلاسیک هنرمندان و شاعران ضمناً پیامبر و آموزگارند. اما الهام آنها الهامی شخصی است.
خطاب به خواننده
شارل بودلر
ش.ب
حماقت، گناه ، حرص
ذهنمان را تسخیر کرده ، بدنهایمان را به عذاب افکنده است
و ما ندامت مطبوع خود را میپرورانیم
همچون گدایانی که شپشهایشان را
.
گناههان ما خیره سرند، توبههامان بیاعبتار.
اعترافهایمان را به قیمت بالایی میفروشیم،
شوخ و شنگ راه لجن آلودمان را پی میگیریم
باور داریم اشکهای حقیرمان همه گناههانمان را خواهد شست
در بستر شیطان لعین، تریس مگسیس
ذهنهای افسون شده مان همواره آرام میگیرد و این کیمیاگر مکار
فلز قیمتی ارادهمان را یکسره ذوب میکند.
شیطان سررشته نخهایی که ما را می جنباند، در دست دارد،
افسون را در چیزهای نفرتانگیز می جوییم.
از میان تیرگیای که از بوی لجن آکنده است
هر روز، بی وحشت، یک قدم بیشتر به دوزخ نزدیک میشویم
مثل هرزه آس و پاسی که با بوسیدن ها و گازگرفتنهای [...]های
فاحشه پیری او را ا جان به لب کرده است
لذت های پنهان خود را کش میرویم در کنار راه
میچلانیم شان همچون پرتقال پلاسیدهای تا چیزکی بیشتر نصیبمان شود
تنگ هم چسیبیده، گلهوار، مثل یک میلیون کرم حشره
لشکر اهریمنان در مغزهایمان فرود میآید
و آن دم که نفس میکشیم ، مرگ، آن رود نادیدنی،
با نالههای گوشخراش، ششهایمان را تسخیر میکند
اگر تجاوز به عنف، زهر، خنجر
هنوز با طرحهای ظریفشان،
برروپود تابلوهای مبتذل سرنوشتهای تاسف بار ما تنیده نشده اند، دریغا،
از آن روست که
روح ما هنوز به قدر کافی بیباک نیست .
اما میان سگها ، یوزپلنگها، ماده سگان شکاری، بوزینهها، کژدمها
لاشخورها، افعی ها،[...] عفریت های خزنده،
در نمایشگاه چرکین رذائل ما،
یکی هست از همه زشتتر، شریرتر، کثیفتر،
هر چند نه ادایی در می آورد، نمایان نه فریادی سر می دهد ،رسا .
او به میل خود زمین را به کشتارگاه تبدیل خواهد کرد
و با خمیازه ای ، جهان را خواهد بلعید.
او ملال است. چشمانش گویی از اشک است که چنین خیس است،
و همچنان که پک می زند به قلیانش، در رویای طناب دار است
تو او را می شناسی ای خواننده،
آن غول مهذب را،
ای رفیق من، ای ریاکار. برادرم.

