داشتم فکر می کردم آیا جامعه ما یک جامعه بالزاکی نیست؟جامعه آدم هایی پر از راستیناک و وترن و که برای رسیدن به اهداف شان، برای ترقی وطی کردن سلسله مراتب اجتماعی و صعود به مراتب بالای اجتماعی ازانجام هیچ کاری رویگردان نیستند. جامعه "کمدی انسانی؟ جامعه چک و چک برگشتی و سهام وسود سهام. فروش زمین و ارز و ... ضمن این داشتم مطلبی می خواندم در باره گئورگ زیمل جامعه شناس آلمانی که او جامعه را یک پدیدار برساخته می دانست که اعضای همان جامعه آن را بر می سازند و زیمل به گفته یان کرایب این را شبیه کار یک رمان نویس می داند. یعنی رمان نویس هم جامعه ای را می سازد که تا حد زیادی محصول قدرت تخیل اش است. هر دو این ها در برابر آفریندگان شان می ایستند و شکلی مستقل به خود می گیرند. (شرح درخشان ساختن جامعه به دست اعضایش را باید در کتاب ساخت اجتماعی واقعیت از برگر و لاکمن ترجمه فریبرز مجیدی خواند)هر رمانی تا حدی – اگر ساده انگار نباشیم و متهم به ساده انگاری هم نشویم- اتمسفر دوره ای را باز می تاباند که در شرایط آن پدیدار شده است. رمان نویس هم به عنوان عضوی از یک جامعه نمی تواند در آفرینش جامعه خود سهیم نباشد. سهم او مضاعف است در آفرینش. به نظرم می رسد شباهت خیلی زیادی هست میان رمان هایی که در این دوره نوشته می شوند با جامعه مربوطه شان. این وجه مشترک را من در این می بینم: رخت بربستن آرمان شهر از هردو. آرمان شهری بودن یک رمان، مربوط به سبک و ایده نیست. تقریبا هر رمان مطرحی را در ادبیات جهان سراغ بگیریم دارای "لحظه ای یوتوپیایی" است- این اصطلاح را از آدورنو وام گرفته ام- اما نمی دانم او همین تعریف را داشته است از آن یا نه:آرمان شهر صرف یک جامعه بی طبفه فلان و بهمان نیست. آرمان شهر خیلی ساده یعنی باور به شرف آدمی. یعنی تعهد به ناممکن. یعنی باور به شجاع ماندن در دنیای صعب و چشم دوختن به ستارگان. وای چه می گویم؛ آیا رمان ما و جامعه ما به یکسان چشم بر این هر دو بسته اند؟
بره حنایی رنگ بود، یا حنابسته؛ دقت نکردم کدام. شاید چون برایم بی اهمیت بود. شاید چون پرچلی اش، چرکمردگی اش، تسلیم چاره ناپذیر و سرنوشت محتومش دلم را زده بود. وقتی از پل اک روی جوی می گذشتم تا وارد پیاده رو شوم تکانی خورد نه از عبور من شاید بلکه از صدای تقی که فلز مشبک زیر پایم کرد، تکانی در آن حد که سری برگرداند و پایی جا به جا کند . حرکتی که حتی به محدوده ای که بند گردنش برایش مجاز کرده بود نمی رسید. مردی بر کف قصابی روبرو دراز کشیده بود؛ دم پایی به پا، زیر شقه های گوشتی که از چنگگ آویزان بود در یخچال بالای سرش.همین.
اما این بار رنگ بره را اصلاً نمی دیدم. هر چه بود بر یک سطح گسترده بود. یا بر یک سطح می گذشت. تقریبا همه چیز از یک رنگ بود. خاکستری. نمی دانم از کی ها قول گرفته بودم بره را نکشند تا من بروم. تا دور شوم. شاید پدرومادرم بودند ، شاید کسانی دیگر بودند. نمی دانم. انتظار داشتم دستکم این را در حقم رعایت کنند. با این حس اطمینان راه افتادم. در واقع قدمی برداشتم یا بگویم روبرگرداندم که راه بیفتم و در حین این چرخش انگار از گوشه چشم دیدم بره را دستی ، چیزی مکنده، پاک کننده به سرعت از جا کند؛ حرکتش مثل خط خطی کردن کاغذ یا همان سطح با یک تیز بر بود.خون بر گرده ام شتک زد. همین طور می رفتم و سیلان خون بود که پشتم را خیس می کرد؛ در این حال صدای جیغی را شنیدم که در تمام طول حرکتم ادامه داشت و همراه آن بال بال زدن انگار یک بادبزدن بود و بوی گوشتی که داشت کباب می شد. تا از وحشت این صدا و این بو بیرون بیایم سعی کردم صدا را چیزی بدانم چون صدای تق و تق ورق های گالوانیزه روی پشت بام، که وقتی بادهای زمستانی وزدیدن می گرفت به صدا در می آمدند و بو را بوی خفه اتاقی بدانم که تمام شب ا در آن خوابیده بودم و درش آهسته در طول شب خود به خود پیش شده بود ؛ اما صدا و بو واقعی تر از هر چیز اطرافم باقی ماندند؛ بی بعد، بی زمان، در این سپیده یک شنبه 24/6/87.
مارکس در فصل معروف "خصلت فتیشیستی کالا و راز آن" برای آنکه فرایند تبدیل "چیز" را به کالا نشان بدهداز میزی مثال می زند . من از روی ترجمه ایرج اسکندری نقل می کنم (از روی یک نسخه مال اوایل انقلاب که بی تاریخ و بی ناشر است. ترجمه مرتضوی را هم عجالاً در اختیار ندارم –رسم الخط را هم تغییر نداده ام):" مثلا چوب از میزی ساخته می شود شکل چوب تغییر می کند. لیکن با وجود این تغییر میز بچوبی خود باقی می ماند[منظور این است همچنان چوب باقی می ماند] و در اعداد اشیاء محسوسه عادی بشمار می رود ولی همین که بصورت کالا درآمد بشیء محسوس غیرقابل لمسی تبدیل میگردد. از این لحظه دیگر میز تنها با پایه های خود بر زمین قرار نمی گیرد. بلکه در برابرکالاهای دیگر بسر تکیه می کند و آنگاه از سر چوبین خویش هزاران افکار عجیب بیرون میریزد که در مقابل آنها برقص درآمدن میز خود غریب به نظر نمی رسد."
بعد دریدا در در فصلی از اشباح مارکس به نام "ایدئولوژی جیست؟"- که من از اینترنت گرفتم- این بند را تفسیر می کند. شاید هم ساختار شکنی می کند. ترجمه قسمتی از این متن را در زیر می آورم: اما نقل قول های مارکس را دوباره ترجمه کرده ام.
در اینجاست که میز به روی صحنه می آید. چوب زمانی که به میز تبدیل می شود هنوز چوب است:" بنابراین میز چیزی معمولی و حسی است" این کاملاً فرق دارد وقتی تبدیل به کالا می شود. وقتی پرده بالا می رود و به روی بازار گشوده می شود و میز نقش بازیگر و کاراکتر[(منش- شخصیت)] را در یک زمان بازی می کند، وقتی کالا – میز (مارکس می گوید) به روی صحنه(cauftritt) می آید، شروع می کند به این سو و آن سو رفتن روی صحنه. و خود را به صورت یک ارزش ِ بازار عرضه می کند(coup de theatre): چیزِ معمولی و حسی تغییر شکل می دهد(verwandelt sich) ، تبدیل به کسی می شود. فیگور پیدا می کند. انبوهی ِ چوبی و خودسری اش به چیزی فرا طبیعی مسخ می شود. به چیز نامحسوس ِ محسوس. محسوس اما نامحسوس به لحاظ حسی(verwandlet er sich in sinnlich ubersinliches dig) .
شاکله شبح وار اکنون نادیدنی را ظاهر می کند. کالا "چیزی " است بدون پدیدار؛ چیزی است در پرواز که از حس ها بر می گذرد(نادیدنی لمس ناپذیر، بی صدا و بی رنگ است). اما این ترانساندانس[استعلا] به طور کلی روحانی نیست. بلکه بدنی بدون بدن است که ما به صورت تفاوت میان شبح و روح تشخیص اش می دهیم. آنچه از حس ها فرا می گذرد، همچنان در براب رما در خطوط کرانی ِ جسمانی حسی عبور می کند که با این حال فاقد این ویژگی است ویا برای ما دسترس ناپذیر است. مارکس نمی گوید حسی و غیر حسی . یا حسی اما غیر حسی. او می گوید غیر حسی ِ حسی. حساً حس ناپذیر....
نظر هگل در باره آنتیگونه
هگل در زیباشناسی خود می گوید رنج های قهرمان تراژیک صرفاً وسیله ای است برای آشتی دادن دو ادعای اخلاقی متضاد. عمل موفقیت آمیز است چون بیمار می میرد. مطابق شرح هگل تضاد در تراژدی یونانی تضاد بین نیکی و بدی[خیر و شر] نیست . بلکه تضاد بین دو امر نیک است که دو سر حد ادعاها را می سازند. قهرمان تراژدی کهن با وفاداری به یک نظام اخلاقی که شخصیت او را شکل داده است باید با ادعای اخلاقی نظام های دیگر درمی افتد. این یک سویگی اخلاقی کنشگر تراژِیک است و نه خطای تراژیک منفی او در اخلاق و یا در نیروهای مخالف او که او را به نابودی می کشاند. چون هر دو سوی تناقض، فی نفسه محق اند.
تراژدی یونانی نمونه در نظر هگل ، آنتیگونه سوفوکل است. تضاد بین ادعاهای معتبر وجدان(الزام آنتیگونه برای خاک سپاری آبرومندانه برادرش) و قانون(حکم کرئون که دشمنان حکومت را نباید به خاک سپرد ) . هگل این دو ادعا را اساسا همخوان تصور می کند. از این نظر آنتیگونه و کرئون پیاده های شطرنج دیالکتیک هگلی اند؛ این نظر که اندیشه از یک تز شروع می شود(یک ایده) و از طریق یک آنتی تز(ایده مخالف) پیش می رود و به سنتز می رسد(یک ایده جامع تر که هم تز را و هم آنتی تز را در بر می گیرد) که این خود تزی می شود برای پیشرفت بعدی. در پایان آنتیگونه سکون و آرامش میان نیروهایی برقرار می شود که نبردشان به خودکشی آنتیگونه و نابودی خانواده کرئون انجامید. به این ترتیب هگل در محالفت با این نظر ارسطو که کنشگر تراژیک نباید نیکی مطلق یا بدی مطلق باشد بلکه چیزی در این میانه باشد، می گوید قهرمان تراژیک باید آنقدر خوب باشد که جایی برای زندگی در این جهان برایش وجود نداشته باشد. او همینطور عناصر دیگر تراژدی کهن را نادیده می گیرد. به عنوان مثال کاتارسیس برای او برخلاف نظر ارسطو آشتی و توافق میان تضادهاست.
اصرار هگل در تصحیح عدم توازن اخلاقی در تراژدی یاد آور "عدالت شعری" نو کلاسیک هاست با دیاکتیک مشابه جنایات و مکافات اش. به نظر می رسد که وقتی می گوید در گره گشایی تراژیک ضرورت همه آن چیزهایی که بر سر قهرمانان رفته است، در هماهنگی کامل با عقل ظاهر می شود سخت به راسین علاقه مند باشد. اما در آنجا که نو کلاسیک ها به مساله وحدت زمان و مکان دلمشغول بودند او متوجه درون بود. از نظر او موضوع اصلی تراژدی بدبختی و رنج آنتاگونیست های تراژدی نیست بلکه بیشتر رضایت روح است که حاصل "آشتی و توافق " است. بدین سان از نظر هگل اعمال روح تابع قوانین عام و جهانشمول عقل است.

