تبليغاتX
با نفس هایم

shabehyan

شاپور بهیان

shabehyan

http://shabehyan.blogfa.com

با نفس هایم

با نفس هایم

با نفس هایم

با نفس هایم

براسیلاو مالینفسکی

براسیلاو مالینفسکی ، غریزه جنسی و سرکوبی آن در جوامع ابتدایی، ترجمه محسن ثلاثی، نشر ثالث، 1378تهران.

 

رخنگاره اش را روی جلد کتاب که می بینم می گویم بچه مثبت. بچه درس خوان. آدمی که بچگی اش را با لله  و دایه و پرستار و آقا معلم و معلم آواز و پیانو و از این ها سر کرده وهرجا رفته و هر کار کرده یکی حواس اش بوده زمین نخورد، فحش نشنود، کار بد نکند یا یاد نگیرد و بچه بابا و مامانش بوده همیشه. اما بعد که کتاب را می خوانم می بینم  ای نامرد، درست همان کاری را کرده که هر بچه ننه ای باید می کرده اگر هوش آنچنانی داشته اگر نبوغی توی وجودش بوده. سر به شورش برداشته. زده زیر همه این قید و بند و ملال زندگی  بورژوایی که بچگی اش را از شر و شور انداخته و از این قبیل. که قرار بوده بعد که بزرگ شد سرش را بندازد زیر و مثل یک بچه آدم بشود یکی از همین استادان عصا قورت داده ریش و سبیل دار دانشگاه های نم و نای برینانیای کبیر تا مثل خیل همکارهای  روتوش شده اش بنشیند سر نوشته های بی بنیاد و مشکوک جهانگرادان و سفرنامه نویسان و استعمارگران و شرق شناسان  بلکه  آسمان و زمین را به هم بچسباند ببیند می شود نظریه ای را به کمک آنها سر هم کند که مثلا بله قاعده منع زنای با محارم اصل اش مال این بوده که پسرهای پدرسالار جمع شدند و پدرشان را کشتند تا به زن هایش دست بیابند. بعد احساس گناه گریبان شان را گرفت و بین خودشان قرار گذاشتند که سراغ زن های پدر نروند. یا مثل دورکیم صوربینادی حیات دینی را توی توتم قبیله بییند و تمایز میان امر مقدس و نامقدس. نه این بچه از لج همین شکل و شمایل اش هم که شده پا می شود می رود توی میدان . توی چزایر ملانزی و دقت می کند. یادداشت می کند. سختی می کشد کار می کند . جای جای کتابش مقایسه ای است بین زندگی بورژوازی جامعه خودش و طبقات کارگر و روستایی از یک طرف و زندگی جزیره نیشنان تروبریاند از طرف دیگر. از یک طرف تصویری بهشت آسای این جزایر که مردم تویش مخصوصا بچه ها راحت و با فراغ بال زندگی می کنند. آقا بالا سر ندارند بچه. بمیر و خفه شو و حیف نون و از این حرف یا کتک کاری ها  و سرکوب گری ها اصلا عمرا و بعد از سوی دیگر جامعه خاک توسری بورژوایی اوایل قرن در برینانیا که هر چه استعداد و جوشش و کودکی و شیطنت است می کشد و همین می شود عقده ادیپ. مالینفسکی را توی کتاب های درسی با مکتب فونکسیونالیسم ربط می دادند و دعوایش با رادکلیف براون را باید حفظ می کردیم که این گفته این و آن گفته آن. با کولا می شناختیمش که رسم دادوستدی است بین همین جزیره نشینان.. مالیوفسکی آن موقع یک آدم کهنه و عهد بوقی بود که خب چون باید یک چیزهایی از فونکسیونالیسسم می دانستیم با نظرهایش آشنا می شدیم. اما اینجا توی این کتاب جذاب نه خبری از این درس ها و نقل هاست و نه خبری از این که کیه چه گفت و کیه چه نگفت. یک نوشته شسته رفته با کم ترین ارجاعات آکادمیک فاضل ماآبانه و توی دل خالی کن بی خودی و بله این بچه مثبت می آید و با این همه کار می زند برجک فروید و کل مکتب روانکاوی را می آورد پایین. یک شباهت هایی هست بین این مالنفسکی و ایزاک بابل . بابل نویسنده یهودی اصلی شوروی سابق که توی پاک سازی های استالنی سربه نیست شد. این آدم خیلی دلش می خواست مثل مردم ساده زندگی کند .و جزیی از آنها شود. مثل قزاق ها مثلا. اما او روشنفکر بود.عینکی بود. تمیز و آداب دان بود. این زور بود برایش. تقریبا همین درد را خیلی از روشنفکرهای ما هم داشتند یا دارند . ان اوایل بیشتر. الان نه شاید هیچ. آل احمد مثلا یک زمانی توی مشهد انگار توی خیابان کتش را انداحته بوده روی دوش اش و راه می رفته یکی بهش می گوید عمو این کت را می فروشی  و آل احمد خیلی خوش اش شده که طرف او را یکی از خودشان دانسته یکی از همین معمولی ها. کاری به پوپولیسم قضیه ندارم. فعلا.بعد این بابل یک داستان معرکه ای دارد به نام غاز اول من. توی جنگ های داخلی روسیه بعد از انقلاب می گذرد ماجرا. قزاق ها راوی را دست می اندازند و به بی دست وپایی اش توی مسائل زندگی روزمره پوزخند می زنند. و یک جا با چنان خشونتی یک غاز را می کشد که همه این قزاق ها کف می کنند و هاج و واج نگاهش می کنند. خب این بچه بورژوای ما این مالنفسکی عزیز ما هم شاید همین ها بوده که آزارش داده پا شده رفته آن سوی  دنیا دنبال بهشت خودش .  شاید یک جور هم رمانتیسیسم توی کارش بشود دید. یک گریز به سرزمین های بکر. شاید خب این روح زمانه اش هم بوده که وادارش کرده بلند شود برود جایی که از این ملال و تظاهر و دروغ زندگی در جامعه بورژوازی دور باشد. شاید.

 

 

 

 

 

+ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:13 به قلم شاپور بهیان |
لايروبي

خواستم ببخشم. همه را ببخشم. نه براي آن كه بخشنده ام. يا كسي سزاوار بخشش است. بلكه خواستم از اين گرانباري و از اين سنگيني كه چركم كرده است و ملولم كرده است روحم را بشيوم. چگونه از حقد و كينه و نفرت خالي شوم.چگونه رها شوم از اين همه كه زنگار جانم شده است. مگر آدمي مي تواند جز اين هم چيزي ديگر باشد. اگر زنگار را روفتي و ساييدي و پاك كردي مبادا چيزي ديگر نمانده باشد.  حس مي كني اين روح يك جور لايروبي  مي خواهد. مثل وقتي لاي و لجن  را از جايي مي روبي. پاك مي كني. منافذ روحم بسته شده اند. مي خواستم جهان را بنگرم. چشم هايم جز به درونم راه نمي برد. بايد چشم ها را بر مي گردانم. درون جز چرك و چركابه چيست.؟ زخم ها را نيتشر زدن و باز كردن جز اين چيست. اين تعفن و اين گند عفن را بر هم زدن كه چه ها برمن رفت. چه ها با من كردند. ستم ها بي مهري ها خوارداشت ها. اه مي خواستم تماشاگر جهانم باشم. خود موضوع تماشا شدم. تماشاي خودم. خيره در خودم تا مغاك رفتم. دم گرفته و گوگردين و آتشين. نسيم  خنكي كه مي جستم نبود. اين دم از چه بود. از چه بود اين سنگيني . از چه بود اين نخواستن و تن ندادن به باور اينكه دنيا خوب است. خوبي هست. انسان شريف است. رذالت حادثه است. داشتم با اينها پنجه مي افكندم كه دريافتم همين مفاهيم هم دود شده اند. اكنون رذالت چيست. نامردمي چيست. خيانت چيست. وفا چيست. عهد چيست. چيست ها سر بركرده اند. هر واژه معنا مي خواهد. هر واژه خالي است. سكوت بايدم. دهان كه باز مي كنم كلمه تهي و صوتي نامفوم است . گاهي وقتي با كسي حرف مي زنم در چهره اش مي نگرم. اين چهره رو به من است.شفاف و روشن  و تابناك. كلماتم واژه هاي چركي ام چرب و ناگرفته ام صورت اش  را در غباري مي پوشاند.  چرا اين چهره را نبايد با همين حالت اش در همين لحظه ببينم. همين كه اكنون اينجاست. همين دم. نه پيش و نه پس. آن كه هست در همين دم هست. در برابرم. با او هستم. همه وجودم با اوست. به او نزديكم. بيشتر از هر نزديكي. دمي ديگر او نيست. او نيست تا باز پديدار شود. دراين فاصله به او نمي انديشم. از يادش مي برم. نمي گذارم تصويرش خاطرش حرفش صوت اش جان لايروبي شده ام را مكدر كند. اين جور در لحظه زيستن را مي خواهم. بار ديگر نمي كشم. بار كش اين اين كرد  وآن آن كرد و چه شد و چه رفت نخواهم بود. بر اين بلندي خواهم نشست. بر اين مقام جاي خواهم گرفت. حس را نمي گذارم تا حد لازم درگير شود. فاصله را نگاه خواهم داشت. موناد خواهم بود.  حل نخواهم شد. كنار خواهم گرفت. از دور به تماشاي اين فاجعه نظر خواهم  افكند. درد را كم تر حس خواهم كرد. زندگي خواهم كرد. خواهم بخشيد. خواهم نوشت.

+ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 11:53 به قلم شاپور بهیان |
آرمان شهر در رمان فارسی
 

یک مطلب از من در روزنامه اعتماد: آرمان شهر در رمان فارسی

 

http://www.etemaad.ir/Released/87-07-30/253.htm

+ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 7:54 به قلم شاپور بهیان |
سازوکار تقلید در رمان

سازوکار تقلید در رمان

 

مروری بر نظریه های رنه ژیرار

 

خلاصه ای از بخشی از کتاب

Rene Girard

Violence and Mimesis

Chris Fleming

2004.Polity Press

 

 

 

 

   رنه ژيرار (1923-) فيلسوف فرانسوي  مدعي است كه منطق روابط ميان شخصي را در نوعي از آثار ادبي يافته است كه خود آن را رمانسك مي نامد؛ آثار رماني. از نظر او ادبيات منابع نظري و انتقادي ای بيش از آنچه نظريه پردازان تصور مي كنند در اختيارما قرار مي دهد. ژيرار مدعي وجود نوعي ادغام بين نقد ادبي و موضوعاتش است. به عوض استفاده از نظريه هايي مثل نظريه هاي روانشناسان براي فهم پروست، يا داستايفسكي او به ما توصيه مي كند كه برعكس عمل كنيم. بصيرت هاي انتقادي پروست يا داستايفسكي براي فهميدن فرويد.

 

 

+ شنبه چهارم آبان 1387ساعت 18:1 به قلم شاپور بهیان |

free Template Blog

قالب بلاگفا