تبليغاتX
با نفس هایم

shabehyan

شاپور بهیان

shabehyan

http://shabehyan.blogfa.com

با نفس هایم

با نفس هایم

با نفس هایم

با نفس هایم

زیمل

 به زیمل علاقمند تر شده ام. بحث هایی که در باره "همنشینی " sociability کرده و به قول دوستم خسرو "با هم بودن" بحث هایی که در باره راز و رازداری و دروغ و وفاداری کرده بحث هایی که در باره سنخ های اجتماعی کرده برایم جالب است. وقتی با دانشجوها حرف می زنم می بینم مشکل در چیست. برای آنها هم زیمل جالب است. مشکل در این است که دانشجوهای ما بربستر فکری دیگری، با زبان دیگری آموزش دیده اند، پرورش یافته اند، جامعه شناسی و یا فلسفه یا هر دانش دیگری باید یک لایروبی ذهنی در فکر ماها انجام دهد. با آن بستر فکری ما سخت می توانیم ارتباط برقرار کنیم با این مفاهیم و نظریه ها. من باید  به دانشجویم کلمه  ،the aesthetic  را توضیح دهم   و بگویم کسی است که در جستجوی صورت های محص؛ اشکال محص هستی است. وقتی ما زیباشناس در زبان مان نداریم. منظورم کلمه اش نیست. که این را هم ساخته ایم. منظورم کسی است که از طریق کنش متقابلمان با او او را ساخته باشیم. بدانیم هست. این یا آن خصال را دارد. خسیس را می شود توضیح داد. ولخرج را می شود توضیح داد. اما تا می آیی می گویی خسیس زیبایی شناس در این جستجوی صورت ناب با هم مشترک اند اخم ها می رود توی هم.  این ترم کتاب یان کرایب را برای منبع معرفی کرده ام. اما ترجمه آن "فاجعه " است. مترجم که در ایندیانا هم درس خوانده شهناز ممسنی پرست secret society   را ترجمه کرده جامعه راز دار. که همان انجمن سری است در واقع. رمان گرتی ویلیام  باروز را ترجمه کرده ویلیام بارو ی هرویینی. یک جایی از متن یان کرایب اشاره می کند که نظریه زیمل در باره خسیس می تواند منبای بحث هایی شود که امروز درباره خودشیفتگی فرهنگی می کنیم. مسمی پرست این طور ترجمه کرده است:" زیمل گویی علایم اولیه خودشیفتگی فرهنگی را ردیف می کند. ترس از به درد نخوردن یا چیزی نداشتن به نوعی که به جای آن که آن را به مثابه مشکلی واقعی که قابل حل است احساس کنیم نابودی شخصیت بپنداریم." اما در واقع کرایب این را می گوید. ترس از این که بفهمیم چیزی را فاقدیم یا به چیزی نیاز داریم حسی در ما به وجود می آورد که تصور می کنیم شخصیت مان در حال نابودی است حال آن که این یک راه حل عملی دارد.. خیلی عجیب است یک آدمی تصمیم می گیرد دست به ترجمه بزند بعد می رود سراغ  آثاری که بیشترین آشنایی را با فلسفه و اندیشه غرب لازم دارد. زیمل را ترجمه کردن لازمه اش دست کم آشنایی با فلسفه کانت است. ببیند مترجم وقتی نمی داند این جا منظور زیمل صورت و محتوای کانتی و ماده وصورت ارسطویی است چطور جمله را ترجمه می کند: ظهور هر موجود انسانی ترکیبی است از تقدیر و تصادف. ترکیبی است از ماده عام برای هستی اش و شکل گیری منحصر بفردی از آن. ماده مدرک را ماده عام ترجمه کرده .  در همین بند زیمل می گوید هر فردی عبارت است از کلیشه هایی  که جامعه اش نژادش طبقه اش و خانواده اش در اختیار او قرار می دهد و او را حامل درونمایه های هنجارهای از پیش موجود می کند. ایشان به جای کلیشه ها گذاشته قالبی شدن. هر شخصی عبارت است از قالب شدن نژادش و فلانش و بهمانش. یک جایی یان کرایب مثال می زند که می توانم خشمم را از طریق رقابت با دیگری تصعید کنم و خودم را از شر آن  خشم نسبت به دیگری و نفرت از اوحلاص کنم. مترجم این طور ترجمه کرده اگر مجبور می شدم خشمم را به جای تعالی بخشیدن ، شاید از طریق رقابت، سرکوب کنم، آن گاه زندگی را بسیار دشوار می یافتم.  خواننده اگر با روانشناسی فروید آشنا باشد می تواند این جمله را برای خودش تصحیح کند . ولی خواننده ای که مثل مترجم با فروید و فرایند تصعید آشنا نباشد این جمله را این طور خواهد خواند که زندگی برمن در ارتباط با دیگری سخت می شود چون مجبور م خشم ام را سرکوب کنم و به جایش رقابت بگذارم. فکر نمی کنم رفتن به  ایندیانا و گرفتن مدرک علوم اجتماعی  کافی باشد برای ترجمه کردن سریع و ماشین وار متون پر پیچ و خم جامعه شناسی. کمی فلسفه کمی روانشناسی. کمی دانش عمومی یا همت کردن که بپرسی این باروز و  Junkie قضیه اش چی است تا نیاییم ترجمه کنیم باروز هرویینی. لازم نیست تا ایندیانا برویم. انترنت هست و خیلی راحت به ما می گوید این رمانی است از باروز و نه بارو.

+ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 15:53 به قلم شاپور بهیان |
کوبیدن

1.   خوابیده ام. می دانم دم صبح است. از این که بیدار نمی شوم تا سر کار بروم خشنودم. تن ام می آساید. تنم در رختخواب فرو رفته است. حتی وقتی صدای کوبش را می شنوم باز بیدار نیستم. دارند چیزی را می کوبند. مثل کوبیدن میخی بر دیوار. اما خیلی آرام. یکنواخت. حس می کنم مراعات می کنند. حس می کنم می دانند کسی خواب است . کسانی خوابند. اما این مرا راضی نمی کند. چرا این روز تعطیل خواب را برخستگان حرام می کنند. نمی دانم صدا از کدام طرف است. از بالا ست یا از پایین. از دور است یا از نزدیک. باید بروم به نگهبان بگویم صدای کوبش نمی گذارد بخوابم. می توانم بروم یادداشتی بنویسم. بگذارم  در خانه ای که صدا از آن می آید. اما از کدام خانه این صدا می آید. در بیرونم. می بینم ساختمان ما یک واحد یک تکه و یک پارچه است. صدا از همه جای آن بلند است. این صدا باید همسایه های دیگر را هم زابرا کرده باشد. اما هیچ نشانی نمی بینم  از این که بگویم کسی هست که مثل من از این صدا آزار می بیند. یک کارگر ساختمانی را می بینم. حدس می زنم صدا باید از او باشد.بهش تذکر می دهم. می گوید الان تمام می شود.  اماصدا همچنان هست. کارگر حتی به حرف گوش نداده بود.او نیست. خوابم هنوز اما در خیابان ها ویلان که ببنم چه کسی است که  نمی گذارد بخوابم.   

 

+ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 15:52 به قلم شاپور بهیان |
هگل جوان

 

هگل جوان،پژوهشی در رابطه دیالکتبک و اقتصاد،گئورگ لوکاچ/ترجمه محسن حکیمی

 

لوکاچ این کتاب را نوشت تا به عبارت امروزیان از هگل اسطورزدایی یا افسانه زدایی کند.به عبارتی سعی کرد نشان دهد که هگلی که بورژواها و رمانتیک ها از او ساخته اند تصویری نادرست است.یک جور هگل عقل گریز در کوشش های دیلتای،مثلا.و در کارهای کانت گرایان که سعی کردند نشان دهند هگل جز تکرار حرف های کانت کاری نکرده.هگل از جوانی به اصول انقلاب فرنسه وفادار بود و به آن احترام می گذاشت.ژاکوپن ها مخصوصاً می خواستند به نحوی دولت شهرهای یونان را احیاء کنند.این امر برای ژاکوپن ها ناممکن بود.آنها نمی توانستند هماهنگی یونانیان را احیاء کنند،چون کاری که آنها کردند زمینه را برای رشد جامعه سرمایه داری فراهم کرد.جامعه ای که بورژوازی آن به تنها چیزی که فکر نمی کند ارزش های والای دنیای باستان است.این که شهروند بخشی از زندگی عمومی جامعه خود است و از این قبیل.این جا یک تناقصی پیش می آید.جامعه سرمایه داری برای رشد فرد لازم است.اما ضمناً او را تباه می کند.این تناقض را چگونه باید حل کرد.ظاهراً هگل نمی توانست جواب روشنی به این سو ال بدهد.اما انگار مارکس جواب را پیدا کرد.سوسیالیسم.در فصل مهمی به نام تراژدی زندگی اخلاقی لوکاچ می گوید هگل مساله امروزی این تناقض را به مساله ای جاودانه تبدیل می کند.او معتقد است که بین اصول اخلاقی دنیای کهن،مثلن دنیای مادرسری آنتیگون و دنیای قانون سالار کرئون  ناسازگاری گریز ناپذیری .جود دارد که نمی توان بین آنها دست به انتخاب زد یا هر دو را محکوم کرد.دنیای کرئون ،ضرورتی تاریخی است.دنیای آنتیگون ضرورتی اخلاقی.تراژدی از آنجا دست می دهد که نمی توان بین این دو دنیا دست به انتخاب زد. 

+ شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 22:43 به قلم شاپور بهیان |
آدم ها و اشیاء

فرهنگ عینی از فرهنگ ذهنی جدایی گرفته است. مستقل شده است. فرهنگ ذهنی را شاید بتوان چیزی شخصی تلقی کرد. بعید نیست همین شخصی هم که می گوییم  آخر سر ریشه در ایدئولوژی و فرهنگ  داشته باشد اما در برابر خصلت صلب و مستقل فرهنگ عینی خود انگیخته تر است. زیمل می گوید  زمانی بود که مردم با اسباب و اثاثیه منزل خود انس و الفتی داشتند. تا سال ها با آنها زندگی می کردند. اما امروزه – هم در دوره زیمل و هم در دوره ما- این انس و علاقه اسباب خنده نسل جوان شده است. فرد با شی ء خاصی ، لباس خاصی ، وسیله زینتی خاصی زندگی می کرد و آن را حفظ می کرد. برایش اهمیت داشت. با وفور تولید و رشد کمیت اشیاء و کالاها ، با انبوهی از این اشیاء روبرو می شویم که ما را احاطه کرده اند. نگه داشتن یک شی ء قدیمی  که از مد افتاده تلقی می شود، پوشیدن لباسی که کهنه دانسته می شود؛ سوار شدن ماشینی که مدل پایین است ، حمل گوشی ارزان قیمت  و از این قبیل همه اسباب شرمساری است. در گذشته این طور نبود. ما چیزهایی داشتیم که به پشیزی نمی ارزیدند. اما ارزش داشتند. شرمسار نمی شدیم از داشتن شان. این اشیاء پیوندی شخصی و دیرین با ما داشتند. مثل میزی که شب های تابستان به حیاط می بردمش و تا زمانی رویش چیز می نوشتم. میز تاشوی به دردنخوری بود که  از خانه عمویم سر از خانه ما در آورده بود. انگار خودش راه افتاده بود رسیده بود. خوف زده از  مرگ زن عمو در آشپزخانه. این میز مرموز و رنگ رو باخته برای من عزیز بود. میزی بود رانده شده، بی پشت و پناه. میزی بود که می بردند پرت اش می کردند یک گوشه ای توی یک انباری یا جایی ، خرابه ای. التهاب و تب سوزانش را زیر دست هایم حس می کردم. یک روز آمدم خانه. گفتند عمو آمد و چیزهایش را برد. میز هم رویش. تخت فلزی ام، اتاق سال های هدایتی ام، رادیو قهوه ای رنگ دل و روده بیرون ریخته ایام جنگ ام، بالشی که مادرم مختص خودم از پر مرغ درست کرده بود و در یک خوابگاه دانشجویی ماند و اکنون همچون یک سرزنش یک دلخوری و انتظار در برابرم نمایان می شود. پیکان 55 پدرم که اکنون سخن گفتن از آن برای ما خواهر و برادرها مثل حرف زدن از یکی از خودمان است، ماشینی که پدرم می نواختش و هنگام راندن با او – آن- حرف می زد. اشیایی که خصال آدمی وار می یابند. اشیایی که تمامیت ما را به خود می گیرند. اگر به گفته مارکس تمامیت تولید کننده دیگر در کالا نمایان نیست؛ دستکم تمامیت ما ها در آن نمایان است؛ وقتی در کنارش قرار بگیریم؛ مانوس می شویم. تجربه اش می کنیم. یک ساختمان قناس عاری از هرگونه هنر معماری می شود پیوند گاه زمین و آسمان. البته اینجا با چیزی روبروییم که در هنر سوررئالیستی هم پیشینه هایی دارد. یعنی امر واقعی یا مصداق را به مثابه دال در نظر گرفتن. از نظر آندره برتون ِ سوررئالیست به عنوان مثال یک پیانوی از کار افتاده ، لباس های پنج سال پیش کسی ، رستوران های از رونق افتاده  همه از نیروی شگفتی برخوردارند که باید کشف شوند. در شرحی که پروست از عشق ناکام سوان می دهد- آنجا که اودت دیگر اعتنایی به سوان ندارد- مارسل می گوید  به جای عبارت های انتزاعی  مانند "زمانی که خوش بودم" یا "زمانی که [اودت] دوستم داشت " که اغلب به زبان می آورد و چندان رنجی از این بابت نمی برد،  و در واقع هیچ چیز از گذشته در آنها نبود، این بار همه آنگه را که جوهره خاص و گریریزان خوشی از دست رفته  را برای همیشه ثابت نگه داشته بود، باز یافت؛ گلبرگ های برفگون و چین در چین داودی ای که اودت به درون کالسکه پرت کرد و سوان آن را روی لباس نگه داشت- نشانی برجسته "مزون دوره" روی نامه ای که در آن اودت نوشته بود:" هنگام نوشتن این نامه دستم چنان می لرزد... سوان با  این اشیاء است که فقدان دردناک اودت را حس می کند نه با عبارات انتزاعی . به نظر می رسد که اشیاء اکنون به کالاهای دروریختنی صرف تبدیل شده اند. کالاها و اشیاء دم به دم عوض می شوند. خانه ها عاریتی اند. اگر هم به خودمان متعلق باشند؛ دم به دم نو می شوند؛ دکور و مبلمان   و وسایل خانه اگر بمانند، مایه سرشکستگی ما هستند. باید از بابت آنها خجالت بکشیم. چون این ها نشانی از دستتنگی ما و فرودستی ما در مراتب اجتماعی اند از این بابت که نتوانسته ایم خود را با مدروز همراه کنیم. کفش و کت و لباس و کیفی که به دست می گیریم این ها نیز. این نوشوندگی بی وقفه را شاید به سرعتی بتوان نسبت داد که مدرنیته به دنبال خودش آورده است. شاید هم مال تبلیغاتی است که میل به خرید بیشتر را در ما ایجاد می کند. شاید هم مال یک رفتار واکنشی است برای آن که  سیستم عصبی ما باید با این تنوع و گوناگونی خودش را منطبق کند. این البته به آدم ها هم کشیده شده است. آدم ها هم   مانند همین اشیاء نامانا شده اند. تماس ها در حد انجام یک وظیفه است که از آن دیگری انتظار داریم. به نظر می رسد هم اشیاء و هم آدم ها از این لحاظ خیلی به هم شباهت یافته اند. آنها عاری از هر افسونی شده اند. آن نیروی شگفت و آن رنگ و آن  سایه ، آن کلمه  که هر باری باید در جایی ما را میخکوب می کرد و تکان مان می داد، همه انگار دود شده است و به هوا رفته است.        

+ دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:54 به قلم شاپور بهیان |
سرگیجه vertigo

بر لبه پرتگاهی نشسته ام و به پایین نگاه می کنم. کمی احساس سرگیجه می کنم. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ مساله این نیست که   می ترسم به پایین بیفتم. بادی نمی وزد. زیر پاییم نمی لرزد. سرگیجه من برای این ها نیست. از نظر سارتر چیزی که مرا نگران می کند این نیست که ممکن است بیفتمُ بلکه این است که  مبادا خود را به پایین بیندازم. بپرم.گویی در حال نگریستن به آینده ام  هستم. گویی به پایینَ  به آينده ام نگاه مي كنم و خودم را مي بينم كه با سري كه برفراز پاهاي متزلزلم تكان مي خورد در آستانه مرگم ايستاده ام . البته من آن مردي نيستم كه در آينده مي بينمش. من اينجا بر اين لبه براين كناره ايستاده ام. او آنجاست. آن ته ؛ درآن قعر. له شده و در هم شكسته. اما در معنايي ديگرمن آن مردم. خود را در آنجا در آينده مي بينم.  خود را در آنجا در آينده مي بينم. يعني در آن لحظه خود را تشخيص مي دهم. اگرمن خودم را در آن مرد ِ آينده نمي بينم ، پس چرا بايد اينقدر نگران باشم.نوع سرگيجه اي كه من احساس مي كنم هنگامي كه لرزان بر آن كناره ايستاه ام فرق مي كند با آن چه  از منظره كسي ديگر مي بينم كه ممكن است از آن  لبه به پايين بپرد. نه. آن منم. و با اين حال من نيستم. من چيزي هستم كه نيستم و من نيستم آنچه هستم.  چه چيزي مانع مي شود كه من آن مردي  باشم كه در آينده است؟ هيچ. هيچ راه ديگري است در سخن گفتن از آزادي.هر چه به لبه نزديك تر باشم بيشتر بر من آشكار مي شود كه هيچ چيز مانع از پريدن من نيست. و اين آن چيزي است كه مشاء سرگيجه است. اين ترس از آزادي است كه دلشوره و تشويش anguish  را به دنبال مي آورد. سارتر در هستی و نیستی قبلا در مورد قمار باز نشان داده بود که در مورد او آگاهی از گذشته ای که فرد در مورد آن می اندیشد جدا می شود. در اینجا نیز آگاهی از آینده ای که خود در باره آن می اندییشد جدا می شود. در اینجا می بینم که آگاهی از ابژه هایش جدا می شود.   این امر در مورد آگاهی پیش تاملی هم صادق است. ما در باره کاربراتور سوال می کیم. مثال سارتر. این مستلزم پس کشیدن از کاربراتور و جدا کردن خودمان از آن است تا بتوانیم به طور عینی آن را  ملاحظه کنیم. باید از آن فاصله بگیریم. در همه این موارد به نظر می رسد که آگاهی  انگار نوعی نیستی از خود ساطع می کند(یک نوع فاصله)  که آن را از ابژه هایش جدا می کند. سارتر فکر می کند این که آگاهی می تواند به این طریق از ابژه هایش کنار بکشد دلیل آزادی آن است. دیدیم که آگاهی ما از آزادی مان تشویش زاست. بعلاوه از آنجایی که هر عمل آگاهی نزد سارتر آزاد است چیزی ناآگاهانه در مورد آگاهی وجود ندارد. ما باید مستمرا بر آنچه انجام می دهیم ؛ در آنچه آزادانه انجام می دهیم  واقف باشیم بی آنکه چیزی ما را مجبور به انجام آن کند یا مانع از انجام عمل مان شود.در نتیجه ما متسمرا در حالت تشویش هستیم. اما نکته نظرگیراین است که ما خود به خود طوری عمل می کنیم که گویی آزاد نیستیم. گویی مجبور هستیم. دنبال بهانه ایم. از مسئولیت شانه خالی می کنیم.ما سعی می کنیم خود را بفریبم.ازقبول این واقعیت که ما آزاد  و مسئولیم طفره می رویم. این چیزی است که سارتر ایمان بد می نامد یا خودفریبی

+ چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 20:29 به قلم شاپور بهیان |
ماجرا

ماجرا آغازي دارد و پاياني. به ياد سپردن ماجرا دشوار است. چون جزيي از زندگي روزمره نيست.  به اين دليل ماجرا به يك خواب مي ماند.  جز اين ، همچون خواب غريب و شگفت است. ماجرا به اثر هنري هم شبيه است. چون مثل اثر هنري از زندگي روزمره جداست. مثل يك رمان يا يك شعر آغازي دارد و انجامي.  ماجرا يك قطعه است. يك برش است. يك رخداد است. برقي است كه از منزل ليلي مي زند و آتش به خرمن مجنون مي اندازد. ماجرا از اين لحاظ هم به يك ضربه فيزيكي مي ماند. تروما    trauma   است. ضربه اي است كه آدم را از زندگي روزمره دور مي كند. اما ماجرا به طور مطلق از زندگي روزمره نمي تواند جدا باشد.  همان طور كه يك اثر هنري نمي تواند كاملا از زندگي جدا باشد يا يك خواب از بيداري. تجربه ما تركيبي است از ضرورت و رخداد. رخدادگي طرح ماست براي شكل دادن به خودمان. ماجرا رخدادي است براي ما تا طرح مان را در بطن ضرورت ها و قيدهاي مان محقق كنيم.از اين لحاظ ماجرا امكان ماست در دامنه اي از ناممكن ها. از ضرورت ها. از نبايد ها و نشايدها. ماجرا امكاني است براي اينكه ما زندگي خود را به يك اثر هنري تبديل كنيم. و بعد اگر بخواهيم همين ماجرا را كه زيسته ايم دو باره به اثر هنري تبديل كنيم، يعني واقعا يك اثر هنري بيافريبم در تقرب به آن اثر اصلي هنري كه در زندگي واقعي آفريده بوديم، خود ماجرا را ادامه داده ايم. ماجرا راه رستگاري ماست. با ماجرا جاودانه مي شويم. با ماجرا از چشم ابديت بر لحظه اي از زندگي خود مي نگريم ، لحظه اي كه به كل زندگي مان كل زندگي روزمرمان، سال هاي سال زندگي مان خواهد ارزيد. 

+ یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 15:26 به قلم شاپور بهیان |
دن كيشوت

دن كيشوت

 

ناظم حكمت

 

ترجمه شاپور بهيان

 

 

شهسوار جاودانه جوان

پنجاه ساله بود كه قرار از كف بداد

صبحي از ماه ژوييه راهي شد

تا به چنگ آورد حق و زيبايي ا و عدالت را

سوار بر روسيناينت غمگين اما دليرش

به مصاف دنياي غول هاي احمق و مغرور رفت

اما دن من، اگر قلبت به قدر مشت ات باشد

بي معني است نبرد با آسياهاي بادي تهي مغز

ليك تو برحقي، دولسينه معشوقه توست

زيباترين زن جهان

يقين دارم كه تو حقيقت را بر چهره ياوه گويان خواهي كوبيد

هر چند آنها تو را از مركب ات به زير خواهند كشيد

 و به شلاق ات خواهند بست

اما تو اي شهسوار شكست ناپذير ، اي  بلاگردان ما

همچنان زير آن كلاهخود سنگين فولادي خواهي درخشيد

و دولسينه حتي از پيش هم زيبا تر خواهد شد.

 

+ یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:11 به قلم شاپور بهیان |

free Template Blog

قالب بلاگفا