تبليغاتX
با نفس هایم

shabehyan

شاپور بهیان

shabehyan

http://shabehyan.blogfa.com

با نفس هایم

با نفس هایم

با نفس هایم

با نفس هایم

نامه سوزان سونتاگ به بورخس

 

 

 

            سوزان سونتاگ  

نامة به بورخس*


      احمد اخوت[1] 

 

سیزدهم جون 1996، نیویورک.

بورخس عزیز:

از آنجا که پیوسته نوشته­هایت را در زیر عنوان جاودانگی طبقه­بندی می­کنند چندان به نظر غریب نمی­رسد که نامه­ای خطاب به تو بنویسم. (بورخس، ده سال گذشت). اگر بخواهیم بگوییم کسی از معاصران ما به جاودانگی ادبی رسید تو بودی. گرچه تو نیز عمدتاً ثمرة زمان و فرهنگت بودی امّا می­دانستی چگونه این دو را تعالی بخشی که کاملاً جادویی به نظر آیند. این را تا حدودی مدیون گستردگی دید و دقت زیادت بودی. تو کم محوربین­ترین نویسندگان و سر راست­ترین­شان بودی. همین­طور استادانه­تر از بقیه. این را هم مرهون خلوص طبیعی روحت هستی. گرچه مدتی طولانی در میان ما زندگی کردی اما مشکل­پسندی و بی­طرفی­ات در کار هنر از تو مسافر ذهنی کار آمدی ساخت که به دوره­های دیگر نیز سفر می­کنی. تو برخوردار از حس زمانی متفاوت از بقیة مردم بودی. باور کلیشه­ای به گذشته و حال و آینده از نظر تو بی­معنا بود. دوست داشتی بگویی هر لحظه از زمان شامل گذشته و آینده است و (تا آنجا که یادم هست) جمله­ای را از برونینگ شاعر نقل می­کردی که تقریباً چنین نوشت «اکنون، لحظه­ای است که آینده در گذشته سقوط می­کند». این البته بخشی از فروتنی توست که همیشه می­خواستی نظر و سلیقه­ات را در قالب گفتة نویسندگان دیگر بیان کنی. فروتنی­ات از اطمینان تو به منش و وجودت سرچشمه می­گرفت.

تو کاشف شادی­های جدید بودی. آدمی عمیقاً بدبین مانند تو، فردی آرام و ساکت چه نیاز داشت به برافروختگی. هنرمند باید فردی خلاق باشد و تو بالاتر از همه چیز انسان مبتکری بودی. آرامش و اعتلای خودی که تو به آن دست یافتی برایم مثال زدنی است. تو ثابت کردی به ناخرسندی نیاز نیست حتی وقتی کاملاً نابینایی و دیگر نمی­خواهی خود را فریب دهی که همه چیز دلپذیر است. جایی گفته­ای (وقتی از کوریت حرف می­زدی) نویسنده- با تیزهوشی اضافه کردی همة آدم­ها- باید فکر کند هر اتفاقی که برایش می­افتد یک موهبت است.

تو موهبت بزرگی برای نویسندگان بودی. در سال 1982- چهارسال قبل از آن که از میان ما بروی- در مصاحبه­ای گفتم «امروز هیچ نویسندة زنده­ای مثل بورخس این قدر برای ما نویسنده­ها اهمیت ندارد. تعداد بسیار کمی از ما از او نیاموخته­اند و از وی تقلید نکرده­اند.» این سخن هنوز هم صادق است. ما همچنان از تو می­آموزیم و تقلید می­کنیم. تو به مردم راه­های تازه­ای از تخیّل  را ارائه دادی در حالی که بارها و بارها دین ما را به گذشته، و بالاتر از همه، به ادبیات یادآور شدی. گفتی ما تقریباً هر آنچه را که هستیم و بوده­ایم مدیون ادبیاتیم. اگر کتاب­ها ناپدید شوند تاریخ نیز نابود می­شود و به تبعش انسان هم از بین می­رود. مطمئنم نظرت درست است. کتاب­ها نه تنها حاصل جمع رویاهای برگزیدة ما بلکه مجموعه خاطراتمان نیز هستند. آن­ها همچنین الگویی از خود استعلایی را به ما می­دهند. بعضی از مردم خواندن را فقط نوعی گریز می­بینند، فرار از «واقعیت» زندگی روزمره، به دنیای تخیلی، یعنی جهان کتاب. دستاورد کتاب بیشتر از این است. آن­ها راهی هستند برای رسیدن به انسانیت کامل.

متاسفم که بگویم کتاب، امروز در زمرة گونه­های در معرض خطر طبقه­بندی می­شود. منظورم البته شرایط خواندن نیز هست که ادبیات و تاثیرش را بر روان انسان­ها ممکن می­سازد. به ما می­گویند بزودی «متن» مورد نیازمان را بر صفحة رایانه می­بینیم، می­توانیم به دلخواه تغییر شکلش دهیم، هر آنچه می­خواهیم از آن بپرسیم و با متن تعامل برقرار کنیم. اگر قرار باشد کتاب به صورت متنی درآید که با توجه به معیارهای بهره­دهی با آن برخورد کنند نوشته خیلی راحت ممکن است به رسانه­ای در خدمت تبلیغات تبدیل شود. این است آنچه که در آینده باید در انتظارش باشیم و نویدش را به ما می­دهند که دنیایی «دموکراتیک»تر از امروز است. این البته چیزی کمتر از مرگ حقیقت و کتاب نیست.

با فرار رسیدن زمانی این چنین دیگر به کتاب­سوزی­های بزرگ نیاز نیست. وحشیان دیگر نباید کتاب­ها را بسوزانند. ببر در خود کتابخانه است. بورخس عزیز حتماً توجه داری که من اصلاً از شکایت کردن لذت نمی­برم؛ اما چه کس بهتر از تو برای این که دربارة سرنوشت کتاب­ها و خواندن با او دردل کنم؟ (بورخس ده سال گذشت!). همه حرفم این است که دلمان برایت تنگ شده. واقعاً تنگ شده. تو همچنان متفاوت از بقیه­ای. دورانی که در آستانة ورودش هستیم، قرن بیست­ویکم، روح را به شکل­هایی جدید خواهد آزمود؛ اما به تو اطمینان می­دهم بعضی از ما «کتابخانة بزرگ» را تنها نخواهیم گذاشت و تو همچنان حامی و قهرمانمان خواهی بود.



*»Susan Sontag: a letter to Borges«, where the stress falls, Jonathan Cape , 2001.

. زنده رود شماره 47-46[1]

+ سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 20:57 به قلم شاپور بهیان |
در ایستگاه مترو

IN A STATION OF THE METRO

THE apparition of these faces in the crowd;

 Petals on a wet, black bough.

 

در ایستگاه مترو

 

ازرا پاند 

پرهیب این چهره ها  در انبوه جمعیت؛ 

گلبرگ ها بر شاخه ای تیره  و خیس.

 

 

 

+ پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:55 به قلم شاپور بهیان |
طرحی از هگل جوان لوکاچ

هگل جوان؛ پژوهشی در رابطه دیالکتیک و اقتصاد ؛ لوکاچ؛ ترجمه محسن حکیمی؛ نشرمرکز،1382. تهران. 

لوکاچ در مقدمه این کتاب می گوید به خاستگاه فلسفه کلاسیک آلمانی  توجه نشده است. بحث خاستگاه ها و رشد فلسفه کلاسیک آلمان تا زمانی طولانی تحت تاثیر تفسیر هگل بود. او می گفت دستگاه های فلسفی رابطه ای درونی و دیالکتیکی با هم دارند و هگل آغاز فلسفه کلاسیک آلمانی را در فلسفه کانت می دید و دستگاه فلسفی خودش را  هم اوج آن محسوب  می کرد.هگل چون ایده آلیست عینی است،  تاریخ فلسفه را حرکت مستقل مفهوم می داند. او وارونه می بیند. در اینجا مسائل فلسفه به مسائل مستقل فلسفه محدود شده است و پیوند این مسائل با شرایط واقعی بیرونی در نظر گرفته نشده است. این دیدگاه درونزاتی حتی برآرای کسانی چون پلخانف و مرینگ تاثیر گذاشت.  

    البته خود هگل این برداشت از فلسفه را بعد از شکست انقلاب 1848 رها کرد. اما در همان زمان هم دیدگاه هایی ابتدایی تر از دیدگاه هگل وجود داشت. مثل دیدگاه شوپنهاور که می گفت تلاش های فیشته و شلینگ هگل خطاهایی در فلسفه کلاسیک آلمانی است و برای جبران آن باید به کانت برگشت. او سعی کرد  کانت را از گرایش های ماتریالیستی اش بپالاید و کانت را با برکلی یک کاسه کند.

    نوکانتی ها کل تاریخ فلسفه کلاسیک را از میان برداشتند. کانت را تبدیل کردند به یک ذهن گرای لاادری. آنها هر گونه تلاش برای شناخت واقعیت عینی را رد کردند.

بررسی فلسفه کلاسیک آلمانی تا عصر کلاسیک به محاق فراموشی رفت. نوکانت باوری لیبرال نتوانست نیازهای ایدئولوژیک بورژوازی را برآورده کند. اما این بار آموزه هایی پیدا می شوند که می خواهند ایده آلیسم عینی را زنده کنند. مثل رمانتسیسم و فلسفه زندگی و پدیدار شناسی هوسرل و روان شناسی واقع گرای دیلتای. کوشش هایی هم صورت می گیرد برای احیای  فلسفه کلاسیک آلمانی. این کوشش ها در جهت بازسازی فلسفه هگل و قرار دادن آن به خدمت نوکانت باوری امپریالیستی و ارتجاعی بود. در اینجا کانت و هگل دیگر تضادی با هم ندارند و نقد ویرانگر هگل از کانت فراموش می شود. حالا صحبت از وحدت فلسفه کلاسیک آلمان است. هگل ضمن این که نادرستی بینش پیشینیان را نشان داده بود ، ضرورت تاریخ طرح آنها را از جهت تدوین و حل مسائل دیالکتیک بیان کرده بود. اما نوهگل باوران عصر امپریالیسم هگل را از کانت نتیجه گرفتند و تمام تحول فلسفه کلاسیک را در کانت خلاصه کردند و فلسفه هگل در دوران رشد بورژوازی لیبرال کنار نهاده شد. ولی در دوران قدرت گرفتن بیسمارک  به خدمت دولت در آمد.

   دیلتای کوشید تفسیر عقل گریزانه ای از هگل ارانه کند و هگل را به مدار رمانتیسیم  فلسفی بکشاند.

    لوکاچ اثر خود را به بحث در باره شرایط تاریخی – اجتماعی و اقتصادی پیدایش فلسفه کلاسیک آلمانی و بخصوص طرح دیالکتیک در فلسفه هگل اختصاص داده است. چارچوب نظری او هم نظریه مارکس و انگلس و لنین است. کوشش او در اینجا معطوف به بازپس گیری هگل از اردوگاه دشمن است. یعنی نجات او از تفسیرهای محافظه کار و ارتجاعی و مخصوصا تفسیرهای نوهگل باوران فاشیست ماب.  در واقع این کار هگل را می توان یورشی نظری به جبهه بورژازی دانست که بسیاری از بزرگان محبوب لوکاچ را از آن خود می دانست و بازپس گیری آنها و دادن تفسیری ماتریالیستی از آرای و نظریه های آنها از واجبات ایدئولوژیک لوکاچ بود. از طرفی هم او باید در بین نیروهای خودی این عمل را توجیه می کرد و به آنها می فهماند که هگل (در همین کتاب هگل جوان)  و بسیاری از نویسندگان قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم مثل بالزاک و استاندال و والتر اسکات و هاینریش مان و توماس مان و فوخت وانگر و غیره علی رغم دیدگاه های نظری و ایدئولوژیک غلط شان ، به درستی پدیده های عصر خود را دیده اند و نباید آنها را به دشمن وانهاد.

    لوکاچ رشد دیالکتیک را در فلسفه کلاسیک آلمانی تا حد زیادی حاصل بحران علوم طبیعی می داند. در این زمان کشف های مهمی صورت گرفت که بنیان های علمی فلسفه پیشین را دگرگون کرد.  اما لوکاچ می گوید چون این بحث آشنایی گسترده ای با تاریخ علوم طبیعی می طلبد و و او این آشنایی را ندارد بنابراین بحث را محدود می کند به  آثار رویدادهای اجتماعی –سیاسی  بزرگ  دوران     مخصوصاً انقلاب فرانسه و تاثیر آن بر رشد شیوه های دیالکتیکی اندیشیدن در آلمان.

    به عقیده لوکاچ این بررسی ناچار است عقب ماندگی سیاسی – اجتماعی و اقتصادی آلمان را در آن زمان به نظر آورد. انقلاب فرانسه و ایده های آن بر بستر یک آلمان عقب مانده به شکل دیگری  در آمدند. آنها از زمینه اجتماعی و طبقاتی خود جدا شده بودند. هواخواهی از انقلاب فرانسه در آلمان موج نیرومندی از میهن پرستی و  اشتیاق برای از میان برداشتن فئودالیسم در آلمان ایجاد کرد. اما شالوده این گرایش تناقضی حل ناشدنی را در خود دارد. از یک سو جنگ ها انقلابی جمهوری فرانسه ناگزیر به جنگ های کشورگشایانه تبدیل شده بود و هرچند پیروزی ناپلئون آثار فئودالیسم را در سرزمین های راین از میان می برد، اما به تجزیه و ناتوانی ملت آلمان دامن می زد. جنبش های مقاومت به علت ساخت عقب مانده آلمان به عرفان  واپسگرا آغشته می شد. بنابراین نتوانستند در برابر یورش ناپلوئون یک مبنای ملی و دموکراتیک را سازمان دهند. در نتیجه تحت رهبری سلطنت های واپسگرای پروس و اتریش در آمدند.

   این تناقص ها در زندگی و اندیشه و کردار آلمانی های برجسته این دوره هم دیده می شود. فوم اشتاین ، گنایزنا و هرست و شاعرانی چون گوته و شیلر و فیلسوفانی چون فیشته و شلینگ و هگل تحت تاثیر این تناقض ها بودند.

   لوکاچ وظیفه خود می داند که به عنوان مورخ نشان دهد که چگونه بازتاب رویدادهای بزرگ تاریخی- جهانی در یک آلمان عقب مانده به انتزاعی ایده آلیستی از فعالیت واقعی انسان دامن زد. و درهمان حال باید نشان دهد که چگونه همین بازتاب انتزاعی و تا اندازه ای تحریف آمیز واقعیت رهگشای فیلسوفان شد به نگرش اصیل شان در باره اصول کلی ویژه فعالیت ، حرکت و غیره.

  لوکاچ معتقد است که نگرش های اصلی فلسفه کلاسیک آلمانی به روشهایی وابسته اند که با آنها رویدادهای بزرگ سیاسی را بازمی نمایند. و نیز جبنه های تاریک این فلسفه مربوط است به بازتاب عقب ماندگی آلمان در آن.. به طور کلی می توان گفت که بزرگی نمایندگان ایدئولوژیک این دروه با درجه دلبستگی آنها به رویدادهای تاریخی – جهانی  نبسبت مستفیم دارد. هگل یکی از این بزرگان است. او به انقلاب فرانسه و به انقلاب صنعتی توجه داشت. و مساله او هم این بود که به ساختار درونی حقیقی و نیروهای محرکه واقعی وضع موجود و سرمایه داری و تعریف دیالکتیک برسد.

لوکاچ در این کتاب می خواهد نشان دهد که  کنش متفابل هگل با این رویدادها موجب تحول هگل جوان شد. او در جریان بحرانی که در زندگیش به وجود آمد از آرمانهای بزرگ انقلاب روزگار خود سرخورده شد. و به یاری قطب نمایی که اقتصاد سیاسی و به ویژه اقتصاد سیاسی انگلستان در اختیار او نهاد به دیالکتیک بازگشت.

این تفسیر از هگل را لوکاچ در چارچوب نگرش مارکس در مورد تحول آغازین هگل قرار می دهد. این که مارکس در دستنوشته هگل را ستوده بود که انسان را فراورده کار خودش می داند. به طور کلی منظور لوکاچ نشان دادن رابطه درونی اقتصاد و فلسفه و اقتصاد و دیالکتیک است.

 

لوکاچ می گوید مورخان فلسفه ناگزیر شده اند از مرزهای فلسفه فراتر بروند و به تحول تاریخی اندیشه انسان توجه کنند.و  این کار راهم طبیعی است که از رهگذر علوم طبیعی کرده اند. بررسی رابطه متقابل میان علم و روش فلسفی و معرفت شناسی و منطق از سوی دیگر بی اهمیت نبوده است اما رابطه روش شناختی میان فلسفه  و دریافت نظری از پدیده های اجتماعی تاکنون کم تر مورد توجه بوده است.

دلیل آن هم روشن است. اقتصاد بورژوازی در ابتدا در نظر بانیان آن همچون علم جامعه می آمد که  مقوله های آن بیانگر روابط ساده میان آدمیان بود. اما بعد بتوارگی گسترش یافت و در روش شناسی علوم اجتماعی هم نفوذ کرد. این علوم با مقوله های بت وار سرو کار یافتند بی آنکه بتوانند به تحلیل روابط انسان ها و روابط آنها با طبیعت به شکلی که این مقوله ها واسطه این رابطه می شوند بپردازد.  اقتصاد به یک علم تخصصی تبدیل شد. فلسفه نیز همین درد دچا رشد. به آسانی می توان فهیمد که چرا فیلسوفان نتوانسته اند به بررسی ویژه تحول مقوله های اقتصادی بپردازند و از آن بهره ای روش شناختی بگیرند.

 

سعی ام در بازخوانی این مقدمه برجسته کردن طرح تحقیق لوکاچ بود. یک تحقیق کلاسیک که همانطور که دیدیم هم سوال تحقیق دارد. هم به نقد دیدگاه های پیشین می پردازد. هم طرح نظری خود را مطرح می کند و هم به بیان اهداف تحقیق و فرضیه های تحقیق می پردازد.

+ دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:29 به قلم شاپور بهیان |
خرید

نزدیک های ساعت دو مردم را توی خیابان ها نگاه می کنم . بیشتر تنها هستند.کسی همراه شان نیست.این البته در حوالی خیابان های اصلی است که مراکز خرید کیف و کفش و لباس است. اینجا بیشتر مواد غذایی را می توانی بخری. لباسی بدهی خشک شویی. کلیدی را بدهی بسازند. در این خیابان ها بیشتر خورد و خوراک است که  می توانی از مغازه ها تهیه کنی. مثلا مرغ و ماهی و گوشت و نان و سبزی و یا میوه. این ها را بیشتر به تنهایی می شود خرید. برای خرید نان ما با کسی نمی رویم. البته اگر بخواهیم سریع چند تا نان از میان صف اخموی محق بگیریم  شاید یکی را همراه کنیم که ظاهرا با ما هیچ آشنایی ندارد. کیک و شیرینی را اگر مهمانی باشد ترجیحا صاحب نظرش می خرد یا همراه مان می شود اگر ندانیم چه نوعش مرغوب است یا شایسته آن مهمانی است. اما به طور کلی چیزهای شکمی را به تنهایی می خریم ، و جالب این جاست که آنها را جمعی مصرف می کنیم. برعکس لباس مان کفش مان و به طور کلی البسه مان را جمعی می خریم  ولی فردی مصرف می کنیم.  

+ شنبه هفتم دی 1387ساعت 21:46 به قلم شاپور بهیان |
ماجراجو
قسمت اول مقاله ماجراجو از زيمل در روزنامه كارگزاران

 http://kargozaaran.com/ShowNews.php?43641

+ دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:35 به قلم شاپور بهیان |

free Template Blog

قالب بلاگفا