به ستوه آمده از اين همه مطلبي بايد مي خواندم، يك دم چشم بستم . گوش دادم به صداهايي كه تا اين دم نمي شنيدم. موتورسيكلتي كه نمي دانم در كجاي كمربندي داشت مي ر فت و يا مي آمد. بوق تريلي ، دنده عوض كردن كاميون، صداي يك دزدگير كه انگار چيزي را تحسين مي كند. انگار بگويد به به به به .توي راهرو صداهاي پيش از ظهر خاموش شده اند. صداي دانشجويان ترم اولي كه دنبال كلاس هاي شان بودند. الان فقط همهمه اي است گنگ كه از اين ميان تنها صداي زينعلي را مي تواني تشخيص دهي. اگر صداها ته نشين شدني بودند، مي گفتم صداهاي پيش از ظهر، ته نشين شده اند؛ در دوهفته آغاز ترم زينعلي همه كاره ساختمان است؛ هم مدير است، هم راهنماي كلاس ها، هم آبدارچي، هم تلفن چي.
باد پاييزي كه توي درخت هاي بيد محوطه مي پيچد، برگ هاي خشك را كه از كف حياط مي روبد، ناگهان درخت توت بچگي ام را مجسم در برابرم مي بينم، در باغچه پر از چمن خانه يكي از اقوام مادربزرگم. اگر من آنجادبودم صرفا به واسطه همين خويشاوندي بود. اما خود صاحبان خانه را به ياد نمي آورم.به ياد مي آورم خانه دو طبقه داشت. بلندتر از همه خانه هاي كوتاه قامت ماها در آن آبادي.خانه و درخت و چمن همه يكه بودند. هيچ وجه مشتركي با خود آبادي نداشتند. تفاوت حتي در توت هاي قرمز رنگ درشت درخت هم بود كه از لاي ساقه هاي چمن بيرون مي كشيدم. حتي در نام صاحب خانه هم بود:" دوستي خواه" هيچ وقت به ياد ندارم آنها را در بيرون از آن خانه، توي آبادي ديده باشم. انگار معبري وجود داشت وراي راه هاي مرسوم كه دوستي خواه ها را آنها از آن مي رفتند و مي آمدند. بيرون از حياط خانه، فقط طبقه دوم را مي ديدي و حس مي كردي آدم هايي كه درآن طبقه زندگي مي كنند از جنسي ديگرند. از ماده اي ساخته شده اند كه آنها را به بلور، به اجسام سبكبال رويا شبيه مي كند.
وقتي چشم باز مي كنم حس مي كنم همه اينها با اين يكتايي رويا مانندشان بعد از اين همه سال واقعي تر از آن همه تصويرهايي هستند كه گاه براي اطمينان ازاين كه زماني واقعاً وجود داشته اند، به سراغ مادرم مي روم.
مقاله انقلاب نيچه در اخلاق از والتر كافمن در اين شماره نگاه نو:

