تبليغاتX
با نفس هایم

shabehyan

شاپور بهیان

shabehyan

http://shabehyan.blogfa.com

با نفس هایم

با نفس هایم

با نفس هایم

با نفس هایم

کالیپسو جیمز جویس

   کالیپسو

 

فصلی از اولیس، جیمز جویس

 

ش. ب

 

  آقای بلوم از خوردن اندام های داخلی حیوانات و ماکیان لذت می برد. او سوپ غلیظ مرغ، امعاء و احشاء معطر، دل بریان پرملاط،، برش جگر سرخ شده توی تکه های نان، تخم سرخ شده ماهی ها، را دوست داشت. دنبلان برشته با سیخ های مشبک ته سق دهانش مزه شاش کمی معطر را می نشاند.

   توی ذهنش به دنبلان فکر می کرد وقتی داشت درآشپزخانه به آرامی حرکت می کرد. داشت چیزهای صبحانه مالی را توی یک سینی می چید. نور و هوای سردی توی آشپزخانه بود، اما بیرون هوای صبح تابستانی همه جا بود. این ، کمی گرسنه اش کرد. ذغال سنگ ها قرمز شده بودند.

    یک برش دیگر نان و کره: سه، چهار: درست شد. مالی دوست ندارد سینی پر باشد. درست شد. سینی را گذاشت. قوری را از گلمیخ برداشت و از بغل گذاشتش روی شعله بخاری. قوری آنجا بود؛ گرفته، لوله اش قلمبه شده بود. الان یک فنجان چای.خب. دهان خشک. گربه دور پایه میز با دم رو به بالا محکم پیچید.

-         میوو!

+ سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 12:48 به قلم شاپور بهیان |
من و هدایت

من و هدايت

 

   دقيق اش را نمي دانم كه از كي شروع شد. آن نقطه آغاز، آنقدر محو و گم است كه انگار هيچ وقت وجود نداشته است؛ اما چون يادم نمي آيد ، نمي توانم جعلش كنم. شايد بقيه حرف­هايي كه مي زنم، براي خودش نوعي جعل باشد. همين نظم دادن و روايت كردن مطابق يك سير، جعل نباشد چي است؟ كه قرار بگيري در لحظه اي اززمان و بعد به قفا بنگري، هرچه به ياد آوردي بشود رخ داده و واقعي و اصلي و مهم و گره گاه. هر چه به ياد نياوردي بشود بي اهميت و ناچيز كه حفره ها و شكاف ها را به ياري افزوده هاي خيال و حدس پر كني تا بشود اسمش را گذاشت يك سرگذشت، يك ماجرا. يا زندگي مي كنيم يا روايت و اينها سازگار نمي­شوند باهم. چطور مي توانم از افق امروزم جدا شوم و برچشم پسركي بنشينم كه سه دهه پيش و بلكه بيشتر، با سكه اي كه ماهانه اش بود، به سوي كتابفروشي كوچك  آقاي ضرغامي مي رفت؟ مردي نحيف با گونه هاي  فرورفته  انگارکه دائم در حال كشيدن سيگار باشد. اما اين را اصلا به ياد نمي آورم كه او را ديده باشم سيگاري بكشد. شايد نمي كشيده اصلاً . شايد مي­كشيده و آنقدر اين كشيدن عادي بوده در او كه كسي نمي توانسته جور ديگری تصورش كند. اما يادم نمي آيد. هميشه به نظرم مي رسيد كه او با كسي سروكار ندارد. به نظرم آدمي تنها می­آمد. خانه اش درست پشت فروشگاه بود. اگر نبود صدايش مي زدي؛ پرده را كنار مي زد و مي آمد.هر وقت هم جايي مي رفت زنش مي آمد. زن هم مثل خودش لاغر بود. به نظرم مي­رسيد از جايي دور آمده بودند و مقياس من در آن سن براي دوري مقياسي متفاوت بود. اهواز نزديك بود. اما عقيلي دور. اهواز را رفته بودم اما عقيلي روستايي بود كه پا به آن نگذاشته بودم.

 

+ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:19 به قلم شاپور بهیان |
واقعیت های قضیه آقای والدِ مار

واقعیت های قضیه آقای والدِ مار

ادگار آلن پو

ترجمه شاپور بهیان  

(این داستان قبلا در فصلنامه زنده رود ویژه "مرگ و نوشتن "

منتشر شده بود.. )

البته وانمود نخواهم کرد چیز شگفتی در این قضیه آقای والدمار،آن طور که ورد زبان ها شده است، وجود دارد.این قضیه اگر چه معجزه نبود،اما مخصوصاً در شرایطی می توانست چنین باشد.در خلال میل دست اندرکاران،به بر ملانکردن قضیه،دستکم برای زمان فعلی،یا تا زمانی که فرصت تحقیق بیشتری دست دهد-ضمن تلاش ما برای عملی کردن این نیت،گزارش آشفته و تحریف شده ای از آن به جامعه راه پیدا کرد و سر منشاء بسیاری تحریف های ناخوشایند و طبعاً ناباوری بسیار زیادی شد.

          اکنون لازم است واقعیت هایی را-دست کم آنهایی را که خودم دریافته ام،ارائه کنم.فشرده آنها چنین است:

          از  سه سال پیش به این طرف،موضوع خواب مصنوعی بارها توجه مرا به خود جلب کرده است و تقریباً نه ماه پیش بود که،کاملاً ناگهانی دریافتم در رشته آزمایش هایی که تاکنون صورت گرفته است،غفلتی بس وصف ناپذیر و سخت چشمگیر رخ داده است:هیچ کس تا آن زمان درحالتarticulo mortis  به خواب مصنوعی نرفته بود.پس،اول باید معلوم می شد درچنین شرایطی،آیا بیمار هیچ حساسیتی نسبت به امواج معناطیسی دارد و دوم این که اگر چنین حساسیتی وجود دارد،آیا این حساسیت با تغییر شرایط کم و زیاد می شود و سوم این که این فرایند تا چه حدی و برای چه مدتی مانع دست اندازی مرگ می شود.نکات دیگری هم بود که باید معلوم می شد،اما این سه نکته از همه بیشتر کنجکاوی ام را بر می انگیخت،مخصوصاً نکته آخر،به لحاظ ویژگی مهمی که نتایج آن در برداشت.

         

+ سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 20:56 به قلم شاپور بهیان |
پرده اول "رکوییم برای یک راهبه" از ویلیام فاکنر

 

 

                               

                            

                

         

                                

[این داستان در شماره 37 و38 مجله زنده رود  زمستان ۸۴بهار 85 منتشر شده است]   

 

 

 

      

 دادگاه (نامي براي يك شهر)

     ويليام فاكنر

 

      ترجمه شاپوربهیان 

 

توضيح مترجم*

«ركوبيم براي يك راهبه» از جمله آثاري است كه فاكتر بعد از دريافت جايزه نوبل (1949) نوشت. بعضي‌ها مثل مالكوم كاولي منتقد پرنفوذ آمريكايي اين دوره، معتقدند فاكنر در اين اثر دارد همان مفاهيم و ايده‌هايي را مجسم مي‌كند كه در سخنراني نوبلش به آنها اشاره كرده بود: عشق و ايثار و اخلاق و انسانيت. كاولي آثار دورة قبل از دريافت جايزه را ترجيح مي‌دهد؛ آثاري كه مضمون آنها تجاوز به عتف، زناي با محارم، قتل و آدم‌سوزي و لينچ است.

      اما برخي معتقدند در اين اثر، هم همين عناصر حضور دارند. مثلاً نوئل پولك كه كتاب مشروحي[2] دربارة «ركوييم» نوشته است، می گوید ما نبايد فريب لفاظي‌ها و زبان‌آوري‌هاي گاوين استيونس وكيل- از کاراکترهای اصلی رکوییم-  را دربارة عشق و ايثار بخوريم. به عقيده او، عمل زن ديوانه و نه قديس، ناننسی در قتل كودك تمپل در يك- كه پیش تر او را در رمان حريم ديده بوديم. هولناك‌ترين خشونتي است كه در همة آثار داستاني فاكنر رخ مي‌دهد و اين كه استيونس اصلاً نمي‌خواهد نانسی را نجات دهد، بلكه مي‌خواهد به صليبش بكشد.

       ركوييم از سه پرده و هفت صحنه تشكيل شده است. پرده اول اين اثر در 1950 در مجله‌ هارپر با عنوان «نامي براي يك شهر» به صورت داستان كوتاه مستقلي منتشر شد. فرق اين متن با متني كه در رمان آمده است، اين است كه متن اولي را راوي بي‌نامي روايت مي‌كند كه مدعي است آن را عمويش گاوين استونيس برايش گفته است. در متن دوم، فاكنر نظرگاه گاوين را حذف مي‌كند و رواي ديگري را به جاي آن مي‌نشاند ؛ كل فرهنگ بشري تبديل به راوي داستان مي‌شود. خاطرات جمعي و تركيب شده‌اي از خاستگاه‌هاي يوكناپاتافا، حاصل كار تخيلات بي‌شماري است كه رفته رفته برهم انباشته مي‌شوند و اسطوره‌اي را به وجود مي‌آورند كه در روايت فاكنر به بيان در‌مي‌آيد. در اينجا آدم‌هاي يوكنا پاتافا بخشي از گذشته خود را به ياد مي‌آورند كه والاترين اميدهاي آنها و روياهاي‌شان را براي آزادي شخصي شكل داده است. گذشته براي آنها به معناي شجاعت است و قهرماني و دليري و ايثار؛ آنها گذشته را ساده و رمانتيك مي‌كنند؛ آن را همچون عصري طلايي در نظر مي‌آورند؛ دوراني كه قيدي بر آزادي نبود. روش روايت در بخش اول داستان- كه در اينجا ترجمه آن آمده است- نشان از آن دارد كه افسانه، واقعيت را تيره و تار كرده است. در اين حال، بازسازي‌اش به همان شكلي كه بود، ناممكن است. مدارك و شواهد و نقل قول‌ها هيچ اتفاق رأيي ندارند. در بخش اول ما با ظهور اولين ساكنان يوكنا پاتافا و اولين حضور قهرمانان و بانيان خانواده‌هاي عمدة رمان‌هاي فاكنر آشنا مي‌شويم. كامپسون، ساتپن، استيونس، مك كازلين، كولد فيلد... و نيز، اسلاف و نيامي سرخپوستان و سپاهپوستان بعدي داستان‌هاي او؛كساني كه مي‌خواستند بهشت و عدن را در دل برهوت، در بّر بيابان بسازند، اما به جايش،‌ در قيد تقدير و زمان كرانمند گرفتار شدند.

      چنانكه گفتم، دادگاه به دو بخش تقسيم مي‌شود. بخش اول تا پيدا كردن نامي براي شهر ادامه پيدا مي‌كند. در اينجا ساكنان،‌ شهر را مي‌آفرينند و نه تنها مساله گم شدن قفل را حل مي‌كنند بلكه نيازشان را به نظم و امنيت هم بيان مي‌كنند. بعد از اين جفرسون وارد تاريخ، آرشيو و بايگاني و ثبت وقايع روزانه مي‌شود.

        در بخش اول لحن روايت طنزآميز است و قالب داستان بسيار به «حكايت‌هاي شاخدار» (Tall- tales) شبيه است. اين لحن بر بي‌زمان بودن و كيفيات اسطوره‌‌اي داستان تاكيد مي‌كند. اما وقتي به زمان حال نزديك‌تر مي‌شويم. مخصوصاً در بخش دوم داستان- لحن تغيير مي‌كند و جدي‌تر مي‌شود: در اينجا كانون داستان شواهد مكتوب و اسناد و مدارك تاريخي است.

 

 

 

 

 

 

 

+ پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 18:4 به قلم شاپور بهیان |
تک گویی مالی بلوم؛ اولیس، جیمز جویس

این متن "ترجمه" ابتدای تک گویی مالی بلوم در رمان اولیس از  جیمزجویس است؛ هیچ شکی ندارم که حتی به سایه متن اصلی هم نزدیک نشده ام. اصلاٌ اگر چنین قصدی داشتم طرفش هم نمی رفتم. مسلماً نمی توانم "صد وبیست سال" صبر کنم تا اولیس  به فارسی در بیاید[نقل به معنی از مصاحبه بدیعی مترجم اولیس] این است که مجبورم خودم دست به کار شوم. با غلط با با بد فهمی با هر چه؛ اقلاً به قول قهرمان فیلم دیوانه از قفس پرید: "سعی خودم را کردم". پس این متن هیچ ادعایی ندارد. مطمئنم خیلی جاها اشتباه ترجمه کرده ام. شما به بزرگواری خودتان ببخشید. برای توضیح بگویم لئوپولد بلوم توی رختخواب دراز کشیده، و مالی مجبور شده برایش صبحانه ببرد- کار هرگز نکرده- و  هر جا او را برجسته دیدید بدانید که منظور بلوم شوهر مالی است. اگر چه در متن اصلی نیازی به این کار نبوده است.

 

 

 

 

بله چون قبلاً از زمان هتل سیتی آرمز هبچ وقت پیش نیامده بود که بخواهد صبحانه اش را با دو تا تخم مرغ توی رختخواب بخورد وقتی وانمود می کرد مریض است و با صدای بی حالی تمام زورش را می زد که خودش را توی دل خانم رویواردن پیر خشکیده جا کند که فکر می کرد خیلی بهش توجه دارد که هیچ وقت یک دم ما را ول نمی کرد همه اش برای مراسم عشای ربانی برای خودش و روحش بزرگ ترین خسیسی بود که به عمرم دیده ام واقعاً می ترسید 4 پنی خرج روح نم کشیده اش کند از همه بیماری های مزمنی که داشت برایم می گفت که هنوز با این سن برایش زود بود حرف می زد از سیاست و زمین لرزه و آخر دنیا تا ما یک کم شوخی کنیم که خدای اول و آخر به دنیا کمک می کرد اگر همه زن ها مثل او بودند در پوشیدن لباس شنا و لباس های یقه باز چون پرهیزگار بود و هیچ مردی دوباربهش نگاه نمی کرد من هی دعا می کردم یک وقت مثل او نشوم تعجبم از این بود که هیچ وقت از ما نمی خواست صورت مان را بپوشانیم اما زن تحصیل کرده ای بود و مسلماً پرچانگی اش در باره آقای ریوردن اینجا و آقای ریوردن آنجا فکر می کنم شوهرش خیلی خوشش می شد اگر از شرش راحت می شد و سگش لباس خزم را بو می کشید و همیشه سعی می کرد خودش رابه لباس های زیرم برساند مخصوصاً چیزی که توی او هنوز دوست دارم ادب اش نسبت به پیرزن ها است مثل ادبش به خانم رویوردن و به خدمتکارها و گداها و اصلاً غرور توی کارش نیست اما نه همیشه مخصوصاً وقتی که چیزی برایش جدی شود بهترین چیز برای مردها این است که به بیمارستانی بروند که همه چیزش تمیز است و اما فکر  می کنم تا یک ماهی باید عادتش بدهم به آنجا و بعد یک پرستار بیمارستان گیر بیاورم موضوع بعدی این است که او را آنجا نگهدارم تا از آنجا بیندازندش بیرون یا راهبه ای مثل یک عکس مستهجن که پیش اش است که او همان قدر راهبه است که من نیستم بله چون آنها خیلی ضعیف اند و یک زنی را می خواهند که ترو خشک شان کند تا مبادا خون از دماغ شان بیاید و  فکر کنی آه تراژیک بود وقتی پایش در جشن هم سرایان رگ به رگ شددر کوه کله قندی روزی که من آن لباس را پوشیدم که خانم استاک برای او گل آورد بدترین  گل های پژمرده ای که ته سبدش پیدا کرده بود به هر چیزی چنگ زده بود تا به اتاق خواب یک مرد راه پیدا کند  با آن صدای پیر دخترش سعی می کرد خیال کند که او دارد به خاطرش می میرد که نمی تواند هیچ وقت صورت ات را بار دیگر  ببیند در حالی که او بیشتر مثل مردی به نظر می رسید که ریش اش توی رختخواب درآمده پدر هم همین طور بود بعلاوه من از بانداژ کردن و قرص دادن متنفرم وقتی انگشتش را  با تیغ برید گوشه هایش را چید از ترس این که مبادا خونش مسموم شود اما اگر این هم شد مریضی من هم مریض بودم  پس باید از ما هم مراقبت می شد البته زن ها این را پنهان می کنند تا کسی را به زحمت نیاندازند بله او از جایی آمد من مطمئنم از روی اشتهایش  چه عشق باشد چه نباشد یا اشتها نداشته باشد به او فکر می کند چه یکی از آن زن های شبانه باشد واقعا آنجا افتاده بودو  توی هتل یک مشت دروغ سر هم کرد تا از من پنهانش کند نقشه ریخت  هاینس از من مراقبت کرد کی را دیدم آه بله دیدم منتون را یادت می یاد و  دیگر کی بگذار آن صورت بچگانه بزرگ را ببینم او را دیدم و زیاد از ازدواجش نگذشته بود در پولیس میروراما  با آن دختر جوان ور می رفت و پشتم را بهش کردم وقتی  دستپاچه شد نشان داد کاملا متوجه شده  چه خطایی کرده اما آنقدر بی شرم بود که  به رو نیارود اما یک روز خدا خودش تقاصش را می دهد و چشم های وق زده اش بزرگ ترین احمقی که دیده ام که بازاریاب صدایش می کنند فقط برای همین متنفرم جروبحث کنم توی رختخواب یا هر جای دیگری یک لگوری کوچولویی را با خودش ببرد یا زیر جلکی بلند کند اگر آنها مثل من  می شناختندش بله چون از پریروز وقتی رفتم از اتاق جلویی تو تا کبریت بردارم تا آگهی فوت دیگنام را  توی روزنامه بهش نشان بدهم  انگار چیزی بهم الهام شد یک نامه را هل داد زیر جوهر پاک کن وانمود کرد دارد درباره کاری فکر می کند که  خیلی احتمال داشت نامه به کسی باشد که در او یک ضعفی هست چون همه مردها تو سن او یک ذره اش را دارند مخصوصاً که حالا دارد پا به چهل می گذارد آنقدر که دختره می تواند خرش کند پولش را بگیرد عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند و بعد بوسیدن معمولی من برای پنهان کردن این بود نه این که من یک ذره خیالیم باشد با کی این کار را می کند یا قبلا از آن شیوه خبر داشتم هر چند دلم می خواست می فهمیدم تا مادامی که دوتا شان جلو چشم آدم همه وقت نباشند مثل آن لگوری آن ماری که در تراس اونتارویو داشتیم  که غر و غمزه می آمد تا حالش را بد کند آن قدر که بوی آن زن های بزک کرده از او می آمد یکی دو بار شک کردم وقتی به من نزدیک می شد وقتی موی بلندی روی کتش دیدم بدون آن یکی وقتی رفتم توی آشپزخانه وانمود می کرد دارد آب می خورد یک زن هیچ وقت بس شان نیست البته همه اش تقصیر اوست که خدمت کارها را فاسد می کند بعد کریسمس پیشنهاد کرد او بیاید پشت میز ما اگر لطف کنی آه نه ممنونم نه توی خانه من سیب زمینی ها و  پیازهای مرا می دزدید می برد برای عمه اش اگر دزدی است خب کاریش نمی شود کرد اما من مطمئن بودم که با آن یکی مرا وامی دارد چیزی را بفهمم مثل آن که او گفت تو مدرکی  نداری  مدرک خود دختره بود آه بله عمه اش خیلی پیاز دوست دارد اما به او گفتم چی درباره اش فکر می کنم در آمد که تنهاش بگذارم فکر کردم خودم را کوچک کرده ام که جاسوسی شان  را می کنم  بند حوراب توی اتاقش پیدا کردم جمعه که بیرون بود کافی  بود برای من چیزی که تحمل ناپذیر بود این بود که صورتش را با عصبانیت برگرداند وقتی به او هفتگی اش را می دادم که بهتر باشد بدون آنها هم روی هم رفته خودم  بهتر از عهده اتاق ها برمی آیم و سریع تر فقط این آشپزی لعنتی و آن کثافت را پرت می کردم بیرون می گذاشتم به عهده خودش تصمیم بگیرد یا من یا او خانه را می گذاشتم می رفتم حتی نمی توانم او را لمس کنم اگر بدانم با یک دروغگوی کثافت هرزه مثل آن یکی بوده که توی رویم دروغ می گفت درباره یک جایی توی توالت آواز می خواند چون خیلی به خودش می نازید بله چون او نمی توانست احتمالا  مدت خیلی زیادی بدون آن سر کند بنابراین باید جایی یک کاریش بکند و آخرین باری که آمد سراغم شبی بود که بویلان دستم را محکم فشار دارد همراه با آن تولکا در دستانم چیزی دیگری است من هم فقط در جواب با شست دست ش را فشار دادم  داشت می خواند ماری ماهون  جوان از عشق می درخشید چون به من و او  مشکوک بود و او آن قدر احمق نیست به من گفت شام را بیرون است  می رود به گایتی هر چند به هیچ وجه نمی خواستم رضایت بدهم خدا می داند او یک جوری تغییر کرده است مثل همیشه نیست و حتی همان کلاه قدیمی را سر می گذارد مگر این که یک پولی بدهم به یک پسر خوشگل تا آن کار را بکند چون خودم نمی توانم یک پسر جوان که مرا دوست داشته باشد فقط کمی گیج اش می کنم و یک کاری می کنم سرخ شود می گذارم بند جواربم را ببیند اغوابش می کنم می دانم پسرها چه حالی دارندبا آن کرک های روی گونه شان چیز را در می آورند در ساعت سوال وجواب  آیا این کار یا آن کار را با ذغال فروش کردی بله با اسقف چطور بله کردم چون رییس کلیسا یا اسقف نشسته بود کنارم در باغ های معابد یهودی وقتی داشتم آن بافتنی را می بافتم غریبه ای در دوبلین و چه جایی این جا بود و درباره یاد بودها و مرا خسته کرد با احکامی که او را شجاع می کرد بدترش می کرد از قبل  کی در ذهنت است حالا به من بگو به کی فکر می کنی چه کسی است اسمش را به من بگو کی به من گفت که امپراتور آلمان است خیال کن من او هستم بهش فکر کن سعی می کند از من یک فاحشه بسازد کاری که هر گز نمی تواند او باید توی این سن دست از این کار بردارد.

 

 

+ یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 21:11 به قلم شاپور بهیان |
سرباز خوب

   راوي  رمان سرباز خوب در جايي از يك  ويژگي انسان مدرن حرف مي زند.از اعتماد مي گويد. بي آنكه اين لفظ را به كار برد. انسان مدرن ناچار است به ديگري اعتماد كند. او هيچ نمي داند آيا ديگري راست مي گويد يا دروغ.(ص66) راوي از اين امر شكايت دارد كه نه سال در ميان جمعي (خودش،زنش فلورانس و يك زن و شوهر به اسم هاي ادوارد و لئونورا)زندگي كرد كه هيچ از آنها نمي دانست. درباره ديگران هم همين طور.:" باوركنيد اگر از من بپرسيد آن خانمي كه... در فروش بنفشه هاي زيبا سرما كلاه گذاشت يا نه... موارد راست يا درستي كه در اين دنيا آدم به آنها برمي خورد به همان اندازه  و ميزان شگفت موارد نادرستي است كه مي بيند. آدم پس ازچهل وپنج سال اختلاط و آميزش با همنوعان قاعدتاً بايد چيزهايي از آنها بداند ولي مي بينيم كه نمي داند. من خيال مي كنم گناه اين امر متوجه عادت متجددين يا همين مردم مدرن است به اين كه هركس را به اعتبار انسان بودنش به چشم يك انسان مي نگرند."

    سرباز خوب روايتي است پس از واقعه در باره روابط اين چهار نفر با هم كه درحد و حدودتعريف شده زندگي معمول نگنجيده و رواي بعد اين را متوجه مي شود.:" زيرا تمام آن اوقات من يك پرستار مرد بودم كه از بيمار [زنش] پرستاري مي كردم و چه بختي مي توانستم در قبال اين سه قمار باز كاركشته  و قهار داشته باشم كه هم عهد و پيمان شده بودند كه" دست" شان را از من مخفي بدارند؟.... واي خدا چقدر شادم مي داشتند، به اندازه اي شادم مي  داشتند كه شك دارم از اين كه بهشت هم  كه همه درشتي هاي دنيوي را نرم مي كند بتواند احوالي نظير اين را برايم فراهم كند و چه مي توانستند بكنند از اين بهتروچه مي توانستند بكنند از اين بدتر.(ص97)

 

    حرف "آخر" را در باره اين رمان بايد وقتي زد كه همه اش را خوانده باشي. اما عجالتاً به نظر مي رسد كتاب در همان فضايي نوشته شده است كه سرزمين هرز اليوت نوشته شده است . يك جور بي اعتمادي و دلسردي از روابط مدرن آدم ها بر اساس نوعي نگرش ديني. رواي در جايي فلورانس زنش را كه به او خيانت كرده است، در جهنم تنها  تصور مي كند. و"اين تنهايي ابدي را به او" زياد نمي ديد (ص99) .

 

  ترجمه كتاب كه حرف ندارد . اما جاهايي است كه به سه نقطه برخورد مي كنيم كه معلوم نيست خود راوي اين را گذاشته  يا مترجم يا ناشر. در جاهايي هم وقتي مشخص نيست ضمير او  اشاره به مرد است  يا زن نام طرف را گذاشته اند توي پرانتز. مثلا او (ادوارد). بعيد مي دانم يونسي از اين ناشي گري ها كرده باشد. خود متن اصلي هم كه احتياجي به اين كار ندارد. اگردر ترجمه قرار است چيزي اضافه شود آن را توي كروشه مي گذارند نه توي پرانتز. اين طور نيست؟

+ یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:5 به قلم شاپور بهیان |
دو رمان
این دوتا رمان را باید حتما خواند.

۱.موج ها، ویرجینیا وولف ترجمه مهدی غبرایی. انتشارات افق که مترجم می گوید مترجم قبلی یک بخش مهم از رمان را ترجمه نکرده

۲.سرباز خوب، فورد مدوکس فورد. ترجمه ابراهیم یونسی.انتشارات معین.

+ جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 14:43 به قلم شاپور بهیان |

free Template Blog

قالب بلاگفا