تبليغاتX
با نفس هایم

shabehyan

شاپور بهیان

shabehyan

http://shabehyan.blogfa.com

با نفس هایم

با نفس هایم -

با نفس هایم

با نفس هایم

  شعله­ور در زنده رود

 شاپور بهيان

 

[به نقل از زنده رود شماره چهل و شش و چهل و هفت بهار و تابستان 87 ]

 

تنومند بود و طاس و گلگون  با چشمي قرمز كه اول خيال كرديم اصلاً همين طور بوده است از اول و من به عكس جوانيش نگاه كردم بر جلد كتابي كه گذاشته بود روي ميز ببينم از اول اين طور بود يا نه كه بعد خودش گفت - آخر سر كه ديگر داشتيم خداحافظي مي­كرديم- چشمش اينجا اين­جور شده است و غريب­­گزهاي اصفهان اين بلا را سرش آورده­اند. شعله­ور از آنجايي شروع كرد كه معمولا هر مهماني شروع مي­كند. از اصفهان گفت و از اين كه آخرين بار كي آمده بود اينجا و گفت از اصفهان فقط پل خواجويش و صفه­اش يادش مانده است و اين مربوط به پنجاه سال پيش مي­شود واز جمع ما يكي با خنده گفت اين پل را نگو نگو، كه گرفت و گفت اتفاقاً دوست­هاي پزشكش در كاليفرنيا وقتي دور هم جمع مي­شوند بهش مي­گويند نگفتي رفتي زير پل چه كار؟ و از اينجا بود كه توپخانه شعله­ور و سيلان بي­وقفه كلماتي كه غل­غل­كنان از دهنش بيرون مي­زدند شروع شد و ما هر بار مترصد اين كه كي فرصت مي­شود سؤالي بپرسيم مأيوسانه و كنجكاوانه به دهان او چشم دوخته بوديم و هاج و واج از اين كه چه طور اين آدمي كه چهل ويك سال از ايران دور بوده و به قول خودش وقتي به آن مامورگمرک يا هر چي مي­گفت نذر دارد هر چهل و يك سال يك بار به ايران بيايد چنان فارسي را حرف مي­زند انگار نه انگار چهل سال گذشته است. نه تپقي نه مِن مِني، نه دنبال كلمة معادل گشتني كه ما به كمكش بشتابيم و سر آخر هم لاتينش را بگويد و خلاص. اما كمتر چنين امكاني فراهم مي­شد. آن وقت شعله­ور به سر جُنگ اصفهان رسيد و اسم برد يكي يكي كه  كي­ها بودند و باعث وباني­ها را و سراغ گرفت كه كي كجاست، كي مرده است و كي بجاست و رسيد به بهرام صادقي و دوستي­اش با حسن قائميان و اين كه اين دو خيال مي­كردند بهمن شعله­ور ساواكي است، چون شعله­ور كارمند «سنتو» بود. يك بار كه كيفي دست گرفته بود و پيش اين دو رفته بود و اين­ها داشتند به شاه فحش مي­دادند بهرام صادقي سرش را آورده بود نزديك كيف كه فكر كرده بود دستگاه ضبط صوت تويش است و داد زده بود: "ما شاه دوستيم، ما شاه پرستيم." و از حسن قائميان گفت كه يك بار رفته بود در بلندي ساختماني پيش صادق چوبك . چوبك بهش گفته بود:" حسن بيا خودمان را از اين بالا بيندازيم پايين" و حسن شاهدبازانه گفته بود: " اجازه بدهيد اين سي ثانيه آخر در خدمتتان باشيم."

 اكنون  در برابر ما  آدمي قرار داشت كه براي بيشتر ما صرفاً نامي بود روي جلد كتابي با عنوان  خشم و هياهوي فاكنر، يا سرزمين هرز ِ اليوت؛ نويسندة رمان معروف سفر شب، كه سال­ها بود ازايران رفته بود. نه ماجرايي، نه روايتي، تا دستكم پيكرمندترش كند؛ به وجودش عينيت بيشتري ببخشد. چنان كه وقتي اثر نويسنده­اي را مي­خواني دلت مي­خواهد خودش را هم ببيني؛ بعد با عاداتش، حالاتش و تكيه كلام­هايش، علايقش بيشتر آشنا  مي­شوي و مي­ببيني او هم موجودي است چون ساير آدم­ها با همان ضعف­ها و قوت­ها. اما شعله­ور براي ما اينطور نبود. شعله­ور نامي بود بر صفحة كاغذ و تا حدي هم برخوردار از همان هالة ستايش­انگيزي كه هنوز برگرد سر غلامحسين ساعدي و بهرام صادقي است. نام­هايي حيرت­انگيز؛ در رفتار و در نوشتن.  اين حيرت افزوده مي­شد با داستان­هايي كه مي­شنيديم و الان هم خودش داشت تا حدي به آنها دامن مي­زد.

 با اين فوران بي­امان كلمات طبيعي بود كه با او بيشتر آشنا شويم. طبيعي بود كه از اين به بعد شعله­ور برايمان به موجودي واقعي تبديل شود نه صرفاً آدمي انتزاعي. كه بشود با او دو سه قدمي راه رفت. نظرش را دربارة اين يا آن قضيه پرسيد. اين شعر يا آن داستان. اين يا آن آدم. شماره­اي از او گرفت. آدرس ايميلي، چيزي كه نشاني باشد از اين كه با آدمي موجود سرو كار داريم. مي­شنيديم كه پدرش در دستگاه برو بيايي داشت. قاضي دادگستري بوده انگار. به سفارش او مي­رود مترجم مي­شود در تركيه. سر قضيه اصل 4. يك عده­اي بودند كار مي­كردند. ازهاري هم يكيشان بود. هنوز سروصداي سفرشب درنيامده بود. هنوز معلوم نشده بود كه مسيح و بانو در واقع همان شاه و فرح­اند. كسي بو نبرده بود. تا اين كه  يك نفر در قم گفت اين توهين به مقدسات است. دنبالش را گرفتند ديدند نه، اين توهين به اعلیحضرت است. ازهاري يك روز به شعله­ور مي­گويد: "شعله­ور شنيدم يه گه­هايي خورده­اي." شعله­ور مي­فهمد هوا پس است. مي­رود سفارت آمريكا. به هر نحوي شده  ويزا مي­گيرد و راهي مي­شود. مدرك پزشكي­اش را بهش نمي­دهند. دوباره مي­خواند. رژيم خيلي سعي مي­كند برش­گرداند، نمي­تواند. مي­ماند كه مي­ماند، سال­ها به كار نوشتن و طبابت. حالا دارد رمانش را ترجمه مي­كند. به انگليسي نوشته بود و چاپش هم كرده بود. "بي­لنگر". اصل كتاب را نياورده بود مبادا كسي به يك شكلي بتواند كپي­اش كند و شروع كند به ترجمه­اش و از اين به بعد بود که ديديم شعله­ور دارد خود رمان را براي ما تعريف مي­كند. نزديك به يك ساعت بيشتر به شرح رمان گذشت كه ماجرايش هماني بود كه از عنوانش هم برمي­آمد؛ بي­لنگري آدم مهاجر؛ سرگرداني روشنفكر بي­خانه و كاشانه. همان يك ذره­اي هم كه به وجود واقعي شعله­ور نزديك شده بوديم، از دست رفت. كم كم در فاصلة شرح ماجراهايي كه بر سر قهرمانش مي­رفت، ديديم بد نيست آهسته برخيزيم و به آبدارخانه برويم چاي بريزيم. سيگار بكشيم. اگر آهسته برخاستيم، اگر روي پنجة پا راه رفتيم از سر عادت بود وگرنه با اين حجم بي­امان كلمات آهنگين و پرطنين، با اين صداي بلند كه مخاطب مشخصي نداشت، جز توده­اي نامعلوم كه ما بوديم معلوم بود كم شدن يكي يا دو، بلكه هم بيشتر، تاثيري در قضيه ندارد، حتي اگر ناگهان غيب هم مي­شديم، باز بعيد بود در تسلسل آن كلمات وقفه­اي پيش آيد.

شعله­وري كه گمان داشتيم دارد در برابرمان شكل مي­گيرد كم­كم به عرصة امر نامحسوس پر كشيد. دوباره بر سطح نوشتار لغزيد، تماْم كلمه؛ تماْم لحن؛ تماْم آوا و صدا. اويي كه همه چيز داشت – حتي لهجه  تهراني جنوب شهري- جسميت نمي­يافت.  شكل نمي­گرفت. چه چيزي از ما دورش مي­كرد؟  نمي­دانيم. در اين چهل و چند سال سعي كرده بود همه چيزهايي را حفظ كند كه فكر مي­كرد هويتش را مي­سازند؛ از جمله زبان و نه فقط زبان فارسي، بلكه همين لهجه­اي را كه انگار اصلا ً با آن به دنيا آمده بود، نه آن كه كسبش كرده باشد، تا رويي كم كند، حالي بگيرد، پنجه­اي در افكند تا بگويد او صرفاً  يك بچة پولدار مرفه نبوده است. آيا اشتباه مي­كرد؟ خواسته بود چيزي را كه فكر مي­كرد هويت اوست از گزند غربت و مهاجرت دور نگه دارد. انگار زبان محفظه­اي باشد كه در آن قرار گرفته بود و همين قرار گرفتن، اين فكر را در سر او انداخته بود كه مي­تواند بر تغيير حاصل از اين دوري غلبه كند. ترو فرز و گرم دهان و چالاك دو ساعت حرف زد. اما نتوانستيم يك قدم به او نزديك­تر شويم.

در كنارش ايستاديم؛ با او عكس گرفتيم و با تلخي و اندوه برآمده از حس يك شكست به او گفتيم خداحافظ.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 9:57 به قلم شاپور بهیان |

free Template Blog

قالب بلاگفا