شعلهور در زنده رود
شاپور بهيان
[به نقل از زنده رود شماره چهل و شش و چهل و هفت بهار و تابستان 87 ]
تنومند بود و طاس و گلگون با چشمي قرمز كه اول خيال كرديم اصلاً همين طور بوده است از اول و من به عكس جوانيش نگاه كردم بر جلد كتابي كه گذاشته بود روي ميز ببينم از اول اين طور بود يا نه كه بعد خودش گفت - آخر سر كه ديگر داشتيم خداحافظي ميكرديم- چشمش اينجا اينجور شده است و غريبگزهاي اصفهان اين بلا را سرش آوردهاند. شعلهور از آنجايي شروع كرد كه معمولا هر مهماني شروع ميكند. از اصفهان گفت و از اين كه آخرين بار كي آمده بود اينجا و گفت از اصفهان فقط پل خواجويش و صفهاش يادش مانده است و اين مربوط به پنجاه سال پيش ميشود واز جمع ما يكي با خنده گفت اين پل را نگو نگو، كه گرفت و گفت اتفاقاً دوستهاي پزشكش در كاليفرنيا وقتي دور هم جمع ميشوند بهش ميگويند نگفتي رفتي زير پل چه كار؟ و از اينجا بود كه توپخانه شعلهور و سيلان بيوقفه كلماتي كه غلغلكنان از دهنش بيرون ميزدند شروع شد و ما هر بار مترصد اين كه كي فرصت ميشود سؤالي بپرسيم مأيوسانه و كنجكاوانه به دهان او چشم دوخته بوديم و هاج و واج از اين كه چه طور اين آدمي كه چهل ويك سال از ايران دور بوده و به قول خودش وقتي به آن مامورگمرک يا هر چي ميگفت نذر دارد هر چهل و يك سال يك بار به ايران بيايد چنان فارسي را حرف ميزند انگار نه انگار چهل سال گذشته است. نه تپقي نه مِن مِني، نه دنبال كلمة معادل گشتني كه ما به كمكش بشتابيم و سر آخر هم لاتينش را بگويد و خلاص. اما كمتر چنين امكاني فراهم ميشد. آن وقت شعلهور به سر جُنگ اصفهان رسيد و اسم برد يكي يكي كه كيها بودند و باعث وبانيها را و سراغ گرفت كه كي كجاست، كي مرده است و كي بجاست و رسيد به بهرام صادقي و دوستياش با حسن قائميان و اين كه اين دو خيال ميكردند بهمن شعلهور ساواكي است، چون شعلهور كارمند «سنتو» بود. يك بار كه كيفي دست گرفته بود و پيش اين دو رفته بود و اينها داشتند به شاه فحش ميدادند بهرام صادقي سرش را آورده بود نزديك كيف كه فكر كرده بود دستگاه ضبط صوت تويش است و داد زده بود: "ما شاه دوستيم، ما شاه پرستيم." و از حسن قائميان گفت كه يك بار رفته بود در بلندي ساختماني پيش صادق چوبك . چوبك بهش گفته بود:" حسن بيا خودمان را از اين بالا بيندازيم پايين" و حسن شاهدبازانه گفته بود: " اجازه بدهيد اين سي ثانيه آخر در خدمتتان باشيم."
اكنون در برابر ما آدمي قرار داشت كه براي بيشتر ما صرفاً نامي بود روي جلد كتابي با عنوان خشم و هياهوي فاكنر، يا سرزمين هرز ِ اليوت؛ نويسندة رمان معروف سفر شب، كه سالها بود ازايران رفته بود. نه ماجرايي، نه روايتي، تا دستكم پيكرمندترش كند؛ به وجودش عينيت بيشتري ببخشد. چنان كه وقتي اثر نويسندهاي را ميخواني دلت ميخواهد خودش را هم ببيني؛ بعد با عاداتش، حالاتش و تكيه كلامهايش، علايقش بيشتر آشنا ميشوي و ميببيني او هم موجودي است چون ساير آدمها با همان ضعفها و قوتها. اما شعلهور براي ما اينطور نبود. شعلهور نامي بود بر صفحة كاغذ و تا حدي هم برخوردار از همان هالة ستايشانگيزي كه هنوز برگرد سر غلامحسين ساعدي و بهرام صادقي است. نامهايي حيرتانگيز؛ در رفتار و در نوشتن. اين حيرت افزوده ميشد با داستانهايي كه ميشنيديم و الان هم خودش داشت تا حدي به آنها دامن ميزد.
با اين فوران بيامان كلمات طبيعي بود كه با او بيشتر آشنا شويم. طبيعي بود كه از اين به بعد شعلهور برايمان به موجودي واقعي تبديل شود نه صرفاً آدمي انتزاعي. كه بشود با او دو سه قدمي راه رفت. نظرش را دربارة اين يا آن قضيه پرسيد. اين شعر يا آن داستان. اين يا آن آدم. شمارهاي از او گرفت. آدرس ايميلي، چيزي كه نشاني باشد از اين كه با آدمي موجود سرو كار داريم. ميشنيديم كه پدرش در دستگاه برو بيايي داشت. قاضي دادگستري بوده انگار. به سفارش او ميرود مترجم ميشود در تركيه. سر قضيه اصل 4. يك عدهاي بودند كار ميكردند. ازهاري هم يكيشان بود. هنوز سروصداي سفرشب درنيامده بود. هنوز معلوم نشده بود كه مسيح و بانو در واقع همان شاه و فرحاند. كسي بو نبرده بود. تا اين كه يك نفر در قم گفت اين توهين به مقدسات است. دنبالش را گرفتند ديدند نه، اين توهين به اعلیحضرت است. ازهاري يك روز به شعلهور ميگويد: "شعلهور شنيدم يه گههايي خوردهاي." شعلهور ميفهمد هوا پس است. ميرود سفارت آمريكا. به هر نحوي شده ويزا ميگيرد و راهي ميشود. مدرك پزشكياش را بهش نميدهند. دوباره ميخواند. رژيم خيلي سعي ميكند برشگرداند، نميتواند. ميماند كه ميماند، سالها به كار نوشتن و طبابت. حالا دارد رمانش را ترجمه ميكند. به انگليسي نوشته بود و چاپش هم كرده بود. "بيلنگر". اصل كتاب را نياورده بود مبادا كسي به يك شكلي بتواند كپياش كند و شروع كند به ترجمهاش و از اين به بعد بود که ديديم شعلهور دارد خود رمان را براي ما تعريف ميكند. نزديك به يك ساعت بيشتر به شرح رمان گذشت كه ماجرايش هماني بود كه از عنوانش هم برميآمد؛ بيلنگري آدم مهاجر؛ سرگرداني روشنفكر بيخانه و كاشانه. همان يك ذرهاي هم كه به وجود واقعي شعلهور نزديك شده بوديم، از دست رفت. كم كم در فاصلة شرح ماجراهايي كه بر سر قهرمانش ميرفت، ديديم بد نيست آهسته برخيزيم و به آبدارخانه برويم چاي بريزيم. سيگار بكشيم. اگر آهسته برخاستيم، اگر روي پنجة پا راه رفتيم از سر عادت بود وگرنه با اين حجم بيامان كلمات آهنگين و پرطنين، با اين صداي بلند كه مخاطب مشخصي نداشت، جز تودهاي نامعلوم كه ما بوديم معلوم بود كم شدن يكي يا دو، بلكه هم بيشتر، تاثيري در قضيه ندارد، حتي اگر ناگهان غيب هم ميشديم، باز بعيد بود در تسلسل آن كلمات وقفهاي پيش آيد.
شعلهوري كه گمان داشتيم دارد در برابرمان شكل ميگيرد كمكم به عرصة امر نامحسوس پر كشيد. دوباره بر سطح نوشتار لغزيد، تماْم كلمه؛ تماْم لحن؛ تماْم آوا و صدا. اويي كه همه چيز داشت – حتي لهجه تهراني جنوب شهري- جسميت نمييافت. شكل نميگرفت. چه چيزي از ما دورش ميكرد؟ نميدانيم. در اين چهل و چند سال سعي كرده بود همه چيزهايي را حفظ كند كه فكر ميكرد هويتش را ميسازند؛ از جمله زبان و نه فقط زبان فارسي، بلكه همين لهجهاي را كه انگار اصلا ً با آن به دنيا آمده بود، نه آن كه كسبش كرده باشد، تا رويي كم كند، حالي بگيرد، پنجهاي در افكند تا بگويد او صرفاً يك بچة پولدار مرفه نبوده است. آيا اشتباه ميكرد؟ خواسته بود چيزي را كه فكر ميكرد هويت اوست از گزند غربت و مهاجرت دور نگه دارد. انگار زبان محفظهاي باشد كه در آن قرار گرفته بود و همين قرار گرفتن، اين فكر را در سر او انداخته بود كه ميتواند بر تغيير حاصل از اين دوري غلبه كند. ترو فرز و گرم دهان و چالاك دو ساعت حرف زد. اما نتوانستيم يك قدم به او نزديكتر شويم.
در كنارش ايستاديم؛ با او عكس گرفتيم و با تلخي و اندوه برآمده از حس يك شكست به او گفتيم خداحافظ.
