تبليغاتX
با نفس هایم

shabehyan

شاپور بهیان

shabehyan

http://shabehyan.blogfa.com

با نفس هایم

با نفس هایم - بگو آره

با نفس هایم

با نفس هایم

بگو آره

 

    توبیاس وولف داستان بی نظیری دارد به نام "بگو آره" در مجموعه داستان " گداها با ما هستند" ترجمه منیر شاخساری که نشر چشمه آن را منتشر کرده است. یک زن و شوهر دارند ضمن شستن ظرف با هم حرف می زنند. گفت و گویشان می کشد به اینجا که آیا سفید پوست ها می توانند با سیاه پوست ها ازدواج کنند یا نه. مرد می گوید با در نظر گرفتن همه جوانب نه. دلیلش را هم متفاوت بودن آنها در فرهنگ و زبان و لحن حرف زدن و از این قبیل می داند. او خود را اصلا نژاد پرست نمی داند. اعتقاد دارد "آمار" هم نشان می دهد که بیشتر این نوع ازدواج ها شکست می خورد. مرد در مورد ازدواج با خارجی ها هم همین عقیده را دارد. آنها هم به محیط متفاوتی تعلق دارند و با " ما " متفاوت اند. مرد در حین بحث کم کم عصبانی می شود. دارد منطقی حرف می زند اما جواب هایش برای خودش هم قانع کننده نیستند.در همین موقع چیزی انگشت زن را می برد و مرد امیدوار است با این اتفاق دستکم بحث به پایان رسیده باشد. اما زن بعد از پانسمان دو باره برمی گردد سر موضوع و از او سوال مهمی را می پرسد:"  بنابراین اگه من سیاه بودم تو با من ازدواج نمی کردی" مرد ابتدا  طفره می رود . می گوید اگر او سیاه بود احتمالا آنها همیدیگر را نمی دیدند و او دوست های خودش را می داشت و مرد هم دوست های خودش را . زن مساله خود را دقیق تر بیان می کند: او فرض می کند این شکلی زن او نباشد و  فرض می کند که  سیاه است و مجرد و و آنها همدیگر را می بینند  و عاشق هم می شوند. او فرض می کند که سیاه است و هنوز "من" است آیا مرد با او ازدواج می کند. مرد بعد از مدتی فکر کردن می گوید نه. بعد مرد به اتاق خواب می رود و زن به حمام. در انتهای داستان  مرد قلبش مثل شب ازدواج تپیدن می گیرد. صدایی در تاریکی می شنود و منتظر می ماند."صدای کسی که در خانه این طرف و آن طرف می رود، یک غریبه".

 

  در اینجا اتفاق مهمی می افتد و دو آدمی که تا دمی پیش در کنار هم ظرف می شستند ناگهان به هم غریبه می شوند. من فکر نمی کنم داستان را بشود به سطخ یک داستان ضد نژاد پرستانه تقلیل داد و مرد داستان را نژاد پرست و زن داستان را طرفدار حقوق سیاهان در نظر گرفت. زن فرض گرفتنه است با وجود سیاه بودن باز همان "من" است. مرد نمی تواند چنین چیزی را تصور کند. به نظرم ما با یک معضل  مهم مدرن  در باره عشق سروکار داریم. کانت پرسیده بود طبیعت چگونه ممکن می شود. جوابی هم که داده بود این بود که دستگاه ذهن ما با مقولات و اشکال از پیشی خود داده های حسی را می گیرد و شکل و نظم می دهد و تبدیل شان می کند به چیزی به نام طبیعت. اگر سوال کانتی  را به این صورت درآوریم که عشق چگونه ممکن می شود، برای جواب به آن می توانیم به افلاتون متوسل شویم که معتقد بود  عشق معطوف به ایده زیبایی است و این ایده زیبایی که روح آن را در جهان پیش زمینی اش دیده بود، اکنون با رویت معشوق که جلوگاه ایده است در خاطر  زنده می شود و ما عاشق می شویم. یعنی عاشق آن ایده که اکنون در فردی مجسم شده است. گئورگ زیمل می گوید انسان مدرن همچنان به یک ایده ، یک تکیه گاه و عنصری نیازمند است که بتواند به آن بیاویزد، اما این تکیه گاه یا هرچه نباید از شمار ذوات متافیزیکی افلاتونی باشد. انسان مدرن می خواهد آن چیز را آن ذات را در خود پدیده بجوید تا به این ترتیب دادگی آن را استعلا ببخشد. چیز در خود ِ کانت هم از همین جا می آید. انسان مدرن نمی تواند به دادگی اکتفا کند. نیازمند "آنی" است آنی که علی رغم همه عوارض باقی بماند. علی رغم سیاه بودن و سفید بودن یا پیر شدن و رو به زوال نهادن. زن داستان انگار به این " آن" می اندیشد. به این ذات. فکر می کند مرد اگر او را خواسته است به دلیل همین بوده است نه عوارض اش، نه فلان و بهمان خصوصیت اش. اینها در نظر زن همه دادگی او را می رسانند. ملغمه ای  بی ارتباط با هم که چیزی در پس شان نیست. استدلال مرد داستان استدلال منطقی دنیای امروز است. او نمی تواند خودش را جز در همین دادگی اش تصور کند و دیگران را هم نمی تواند جز آنچه اکنون هستند تصور کند. او نمی تواند خود را در شرایطی تصور کند که عاشق یک زن سیاه شود. او با همین عوارضی که اکنون به او داده شده است ، عاشق زنی شده است که در این لحظه چنین و چنان خصالی دارد؛ خصالی داده شده.عشق برای زن  هم مجموعه ای از همین داده هاست. اما باز منی پشت آنهاست. این من به نظر او ثابت می ماند. این من همان عنصر ناشناخته کانتی است. مرد در مقابل فقط به همین دادگی اکتفا می کند.  و این چیزی است که زن را به یک غریبه تبدیل می کند.

+ شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:46 به قلم شاپور بهیان |

free Template Blog

قالب بلاگفا