تبليغاتX
با نفس هایم

shabehyan

شاپور بهیان

shabehyan

http://shabehyan.blogfa.com

با نفس هایم

با نفس هایم - روشنفکر مانهایم ،غریبه زیمل، کوچرو دلوز

با نفس هایم

با نفس هایم

روشنفکر مانهایم ،غریبه زیمل، کوچرو دلوز

 

    کارل مانهایم کتابی دارد به نام ایدئولوژی و یوتوپیا که آن را  در بحبوبه به قدرت رسیدن نازی های در آلمان نوشت ؛زمانه ای که   همراه بود با به پایان رسیدن جمهوری پرصفا و صلح آمیز وایمار در آلمان، تبعید یا بهتر بگوییم فرارروشنفکران به سایر کشورها . دورانی فرا رسیده بود که با عناوینی چون  "زوال"، "بحران"، "ویرانی" و "مرگ" تمدن مشخص می شد. مانهایم وظیفه خود می داند که به این سوال پاسخ دهد که در عصری که مسائل ایدئولوژی و یوتوپیا  مطرح می شود برای آدمی چگونه امکان دارد که به اندیشیدن و زیستن ادامه دهد. مانهایم معتقد است دردوران های پر آشوب دستگاه های فکری مسلط  بر جامعه  سست می شوند و اندیشه فراگیری که با قدرت، سایر اندیشه ها یا اگر درست تر بخواهیم بگوییم سایر چشم اندازها را منکوب  خود کرده است، رو به ضعف می گذارد.در این فاصله هر چشم اندازی نسبت به واقعیت مدعی صدق است و خود را صاحب حقیقت می داند و سایر چشم اندازها را عاری از حقیقت و تحریف شده و دروغین می داند. در نزاع های سیاسی هر گروهی گروه دیگر را متهم می کند که اندیشه و باورهایش در واقع پوششی است برای پنهان کردن منافع مبتنی برقدرت و منافع مادی  و بنا براین نمی تواند مدعی حقیقت باشد.در همین شرایط است که مساله موجودیت مادی اندیشه مطرح می شود. در دوران های ساکن و بی تحرک گذشته ، این موضوع کم تر مطرح می شد. اندیشمندان در نسبت اندیشه و واقعیت بیشتر از اندیشه یک فرد انتزاعی و منزوی سخن می گفتند که بدون فرض هیچ پیوندی با گروهش و با جامعه اش، در باره واقعیت می اندیشد. مانهایم این ادعای مهم جامعه شناسی معرفت خود را مطرح می کند که اگر چه ما آدم ها می اندیشیم ، اما آن سوژه اندیشنده در واقع گروه ماست و این گروه است که از طریق ما می اندیشد. با این که همه  ما با واقعیت یکسانی روبروییم،اما هر فرد با اتخاذ پرسپکتیو گروهش به شیوه متفاوتی با فرد دیگر می اندیشد. در این میان مانهایم دو نوع اندیشه را از هم متمایز می کند. ایدئولوژی و یوتوپیا. ایدئولوژی به آن گروه هایی تعلق دارد که خواهان حفظ وضع موجودند. بنا براین آنها واقعیت را چنان تفسیر می کنند که  در جهت ابقا این وضع باشد. یوتوپیا باروان خواهان تغییر این وضع اند، بنابراین واقعیت را به گونه ای تفسیر می کنند که لزوم تغییر آن استنباط شود. پس هر دو گروه واقعیت را تحریف می کند.هیچ کدام از این گروه ها نمی توانند واقعیت را آن سان که هست در یابند. پیش از این مارکس هم گفته بود که همه اندیشه ها ایدئولوژیک اند، زیرا واقعیت را به نفع منافع گروه خاصی تحریف می کنند. او می گفت تنها گروهی که چنین کاری را نمی کنند پرولتاریا است . زیرا این گروه هیچ نفعی در جهت حفظ وضع موجود ندارد. اما مانهایم معتقد است پرولتاریا نیزایدئولوژیک می اندیشدو حال که پرولتاریا در نظر مانهایم از سمت دارنده  واقعیت عزل می شود، چه گروهی باید جای آن را بگیرد؟ مانهایم می گوید روشنفکران. یعنی همان گروهی که  در دوران خود مانهایم از همه جا رانده شده است . روشنفکران به نظراو از هیچ نفعی دفاع نمی کنند. به هیچ طبقه و گروهی وابسته نیستند. آنها شناورند. در میان گروه ها در تردداند. آدم حس می کند مانهایم این گونه خواسته است از روشنفکران اعاده حیثیت کند. روشنفکران بی پشت و پناهی که آواره شهر و دیارند و از خود خانه ای ندارند. دستکم می توانند در این زمانه پرآشوب تنها گروه حامل حقیقت باشند. البته مساعی مانهایم وامثال او در این خصوص ارجمند است. اما آنچه تاریخ نشان می دهد این است که از همه سو انگشت اتهام به جانب این سپر بلا گرفته  شده است. خیانت روشنفکران عبارتی است ورد زبان حکومت های خودکامه .  با همین حربه است که می  توانند زبان بسیاری از آنها را ببرند نمونه اش حکومت های استالینیستی. اگر چه روشنفکران تا حد زیادی سوگیرانه می اندیشند. اما آنها بسیار به غریبه یا بیگانه یعنی تیپ اجتماعی مورد نظر زیمل نزدیک اند. غریبه کسی است که هم نزدیک است و هم دور. او درون گروه است. اما ضمنا بیرون آن است. می تواند به خاطر همین بیرون بودنش در باره گروه یا حالا به زبان مانهایمی بگوییم در باره واقعیت چنان که هست بهتر سخن بگوید. زیرا او جانبدار نیست. او عینی و بی طرف و آزاد است. زیمل می گوید  همین ویژگی خطرهای احتمالی زیادی را متوجه  غریبه می کند. به غریبه هر بار می توانند اتهام زنند که عامل نیروهای بیگانه است. نیروهایی بیرون از گروه که در جهت سست کردن پیوندهای گروه اقدام می کنند. روشنفکر هم آماج همین اتهام است. زیمل از هستی شناسی غریبه می گوید. مانهایم از کارکردهای روشنفکر می گوید. اما هر دو در این نکته اتفاق نظر دارند که روشنفکر و غربیه به  دلیل وابستگی کم ترش به ارزش های گروهی، کلی تر و وسیع تر می تواند به واقعیت نظر افکند و بهتر واقعیت را ببیند. این ظاهراً موهبت بزرگی است که روشنفکر و غریبه گاه بهای سنگینی بابت اش می پردازند. طرد از گروه و آوارگی. نمی دانم تا چه حد مجازم از مفهوم " کوچرو " یا "ایلیاتی" دلوز [ که  این آخری چندان معادل رسایی هم نیست]  استفاده کنم و اینکه آیا اینها نزدیکی هایی دارند یا نه . اما کوچرو دلوز هم کسی است که مرزها را درمی نوردد. در جایی سکنی نمی گزیند  و پیوسته در حال  جاکن شدن است یا از زمین کنده شدن. زمین جایی است که ما را ساکن می کند. جایی که آرام می گیریم.زمین مامن تمدن های ساکن است. آرامش است و آسودگی. کوچرو زمین ها را را در می نوردد.مرزها را می شکند و در هیج کجا سکونت نمی گزیند.بی خانمانی کوچرو" بی خانمانی استعلایی"  به تعبیر لوکاچ است با  این تفاوت که  کوچرو هرگز در پی توقف یا بازگشت به زمین نیست.

+ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:28 به قلم شاپور بهیان |

free Template Blog

قالب بلاگفا