تبليغاتX
با نفس هایم

shabehyan

شاپور بهیان

shabehyan

http://shabehyan.blogfa.com

با نفس هایم

با نفس هایم - کالیپسو جیمز جویس

با نفس هایم

با نفس هایم

کالیپسو جیمز جویس

   کالیپسو

 

فصلی از اولیس، جیمز جویس

 

ش. ب

 

  آقای بلوم از خوردن اندام های داخلی حیوانات و ماکیان لذت می برد. او سوپ غلیظ مرغ، امعاء و احشاء معطر، دل بریان پرملاط،، برش جگر سرخ شده توی تکه های نان، تخم سرخ شده ماهی ها، را دوست داشت. دنبلان برشته با سیخ های مشبک ته سق دهانش مزه شاش کمی معطر را می نشاند.

   توی ذهنش به دنبلان فکر می کرد وقتی داشت درآشپزخانه به آرامی حرکت می کرد. داشت چیزهای صبحانه مالی را توی یک سینی می چید. نور و هوای سردی توی آشپزخانه بود، اما بیرون هوای صبح تابستانی همه جا بود. این ، کمی گرسنه اش کرد. ذغال سنگ ها قرمز شده بودند.

    یک برش دیگر نان و کره: سه، چهار: درست شد. مالی دوست ندارد سینی پر باشد. درست شد. سینی را گذاشت. قوری را از گلمیخ برداشت و از بغل گذاشتش روی شعله بخاری. قوری آنجا بود؛ گرفته، لوله اش قلمبه شده بود. الان یک فنجان چای.خب. دهان خشک. گربه دور پایه میز با دم رو به بالا محکم پیچید.

-         میوو!

آقای بلوم گفت، آه تو اینجایی، شعله را بست.

گربه در جواب میو کرد و دوباره سخت به دور میز پیچید. میو کرد. فقط چطور دور میز تحریر من می خرامد. پررر. سرم را می برد. پررر.

آقای بلوم با کنجکاوی ، مهربانانه، هیکل لاغر سیاهش را نگاه کرد.دیدنش عیبی ندارد.پوست براق صیقلی اش،دکمه سفید انتهای دمش، چشم های براق سبزش.به سوی او خم شد، دست روی زانو.

گفت: شیربرای پیشی.

گربه نالید: میوو!

می گویند احمق اند. آنها ما را بهتر می فهمند تا ما آنها را. هر چه را بخواهد می فهمد. انتقام جو هم. بی رحم. طبیعت شان است. موشهای کنجکاو هرگز فریاد نمی کنند.انگار خوشش آمده.آدم به نظرش چطوری می آید.بلندی یک برج. نه می تواند روی من بپرد.

با تمسخر گفت: از جوجه ها می ترسد. از ... می ترسدو تا به حال پیشی به این احمقی ندیده بودم.

گربه با صدای بلند نالید: میوو!

    از میان چشم های مشتاق و شرمزده اش چشمک زد، اندوهبار و بلند میو کرد، دندان های شیری رنگش را به او نشان داد. به پلک های تیره رنگ اش که با حرص تنگ می شدند تا زمانی که چشم هایش هسته های سبزرنگی می شدند نگاه کرد.  بعد به سمت قفسه رفت، کوزه شیری را که مرد شیرفروش شرکت هالون برایش برایش پر کرده بود برداشت، شیر گرم را توی بشقاب ریخت و آن را آهسته کف آشپزخانه گذاشت.

-پررر، گربه نالید. شروع کرد به لیس زدن.

   به سیبل های تیزش نگاه کرد که خمیده در نور کم آشپزخانه برق می زدند همچنانکه سه بار  خم و راست شد و به نرمی بشقاب را لیس زد. نمی دانم راست است که اگر سبیل هایش را بچیینی دیگر نمی توانند دنبال موش بدوند. چرا؟ آنها توی تاریکی برق می زنند، شاید، یک جور راهیاب،توی تاریکی. شاید.

به لیس زدنش  گوش داد. تخم مرغ و ژامبون. نه با این تشنگی تخم مرغ خوب نیست. آب تازه خالص می خواهد. پنج شنبه: روز خوبی نیست هم برای خوردن  قلوه گوسفند در کبابی  بالکی. سرخ شده با کره، برشی فلفل. قلوه خوک در مغازه دلوگاش بهتر است. در حالی که قوری می جوشید. گربه آهسته تر لیس زد.بعد بشقاب را کاملا تمیز کرد. چرا زبان شان زبر است؟ بهتر لیس بزنند، همه اش سوراخ سوراخ. چیزی نیست بخورد. به اطراف اش نگاه کرد. نه.

   با کفش هایی که غژغژ خفیفی داشتند،از راه پله ها به سمت هال رفت. دم در اتاق خواب مکث کرد. مالی باید از چیزی خوش طعم خوشش بیاید. نان نازک و کره را صبح ها دوست دارد.شاید هنوز. گاهی.

آهسته توی هال خالی گفت:

 -من می روم همین دورو برا، زود برمی گردم.

 و بعد وقتی صدای خودش را شنید، اضافه کرد:

- چیزی برای صبحانه ات نمی خواهی.؟

 صدای خرخر خواب آلودی جواب داد:

-         مم.

   نه چیزی نمی خواهد. بعد آه گرم سنگینی را شنید، همین طور که غلت می زد صدای جرنگ جرنگ حلقه های تختخواب بلند شد. باید سفت ترشان کرد. افسوس. همه اش از جبل اطارق  بود. آن اسپانیایی هم بلد خریدش بود. انتظارش را نداشت. ناخن خشک توی خرید. تویدی پیر. بله ، آقا. در پلنا بود. من آدم حسابی ام و به این افتخار می کنم.دستکم انقدر عقلش می رسید که آن را گوشه ای ثبت کند. مال اندیش بود. فراموش کرد. نمی دانم پدرش چقدر بابتش داد. سبک کهن و بله ، البته. توی یک خراجی دولتی

    دستش از روی میخی که پالتو سنگین مارک دارش و بارانی فرسوده دست دومش از آن آویزان بود، کلاهش را برداشت.مهرها: عکس های که پشت شان  چسب داربود. به جرات می توان گفت بیشتر صاحب منصبان در موقعیت مناسب اند. خط سیری که پیش می گیرند. علامت هایی عرق کرده در تاج کلاهش به بی زبانی به او می گفت کلاه درجه یک پلاستو. صریح. نگاهی دزدکی کرد به بند چرمی کلاه. تکه سفید کاغذ. کاملاً تضمین شده.

   روی پله، در توی جیبش دنبال دسته کلید گشت. نه اینجا نیست. توی شلوار جابش گذاشته ام. باید بیاورمش. سیب زمینی دارم. گنجه پر غژغژ. نباید زابرایش کرد. مالی خواب آلود. آن بار چرخید. درِ هال را خیلی آهسته پشت سرش بست. بیشتر، آنقدر که  لنگه در به نرمی افتاد توی چارچوب. جاگرفت. چفت شل. انگار بسته شد. بسیار خوب تا وقتی که برگردم.

   به جانب روشن خیابان رفت. از درپوش سرداب شماره هفتاد و پنجم سرش را دزدید. آفتاب نزدیک برج کلیسیا ی جرج بود. فکر کنم روز گرمی باشد. مخصوصا با این لباس های تیره  گرما بیشتر حس می شود. رابط های مشکی. انعکاس می دهند(آن را منکسر می کنند؟ ) گرما. اما من با لباس روشن بیرون نمی روم.... همین طور که در گرمای  خوشایند راه می رفت، پلک هایش به آرامی پایین می افتادند. بارکش ِ نان بولند با سینی نان روزانه ما را تحویل می دهد. مالی نان های دیروز را ترجیح می دهد که برشته شده باشند. باعث می شود احساس جوانی کنی.جایی درشرق: صبح زود: عازم شدن هنگام طلوع. سفر کردن زیر نور خورشید.  یکر روز تمام صرفه جویی می شود. از نظر فنی یک روز دیرتر پیر می شوی. راه رفتن در کنار رودخانه،رسیدن به دروازه شهر. پاسداری آنجاست. افسری قدیمی تر نیز، سبیل های پرپشت تیودی پیررا داردٰ، به یک نیزه بلند  تکیه زده. سرگردان شدن در خیابان های سرپوشیده. چهره های عمامه به سر می گذرند. حجره های تاریک قالی فروشان، مردی گنده، ترک ترسناک، چارزانو نشسته،قلیان دود می کند. فریادهای دست فروش های دورگرد. آب نوشیدنی معطربا رازیانه. شربت. ولگردی تمام روز. یکی دو تا دزد را هم باید دید. خوب،‌او را می بینم. تا غروب پرسه زدن. سایه مسجدها از میان گلدسته ها؛ ملایی با طوماری حلقه شده. لرزش درختهاٰٰ ،باد غروب علامتگر. می گذرم.‌آسمان طلایی، رنگ می بازد. مادری از دم در خانه اش مرا می نگرد. دارد بچه هایش را به زبانی  ناشناخته صدا می کند تا به خانه بیایند. دیوار بلند: از آن طرف صدای ساز می آید.آسمان شب. ماه. بنفش. رنگ جوراب های تازه مالی.صدای کشیده شدن زه.دختری با یکی از این دستگاه ها می نوازد. اسم شان چیست: سنتور. می گذرم.

   احتمالا یک ذره اش هم حقیقت ندارد. از همین مزخرفاتی است که آدم می خواند. در مسیر خورشید. تابش ناگهانی نور خورشید بر سر صفحه ها. لبخند زد. اختیارش دست خودش بود. آرتور گریفیث درباره مقاله سردبیر فریمن چه گفت: خورشید حکومت ملی از شمال غربی از پشت باریکه ساحل ایرلند طلوع می کند.

   به میکده لاری اورروک نزدیک شد. از چارچوب پنجره سرداب بوی آبجو بیرون می زد. از در میکده بوهای زنجبیل ، تفاله چای، خمیر بیسکویت، موج وار یورش می آورد. اما، خانه برکت است.درست در انتهای ترافیک شهر. به عنوان مثال،... ام آلوی آن پایین است. البته اگر یک خط تراموا از میدان شمال از بازار گله تا اسکله بکشند ارزش اش را دارد مثل گلوله به آنجا بروی.

   سر بزرگ بالای پرده. خسیس پیر زرنگ. فایده ندارد بخواهی بهش آگهی بفروشی. به هر حال کارش را بلد است. آنجاست. مطمئن به خود. لاری شجاع من. خم شده بر تغار شکر. با زیر پوش  نگاه می کند به کشیش دامن پوشی که زمین را می شوید با  با جارو و سطل آب.سیمون ددلوس با چشم های لوچ ادای چای خوردنش را در می آورد. می دانی می خواهم چه به شما بگویم؟ چه می خواهید بگویید، آقای اوروک؟ نمی دانید؟ ژاپنی روس ها را یک لقمه چپ کرده اند.

    بایست و کلمه ای بگو. شاید درباره تشیع جنازه. آدم دلش برای این طفلک دیگنام می سوزد. آقای اوروک.

      در حالی که می پیچید به سوی خیابان دورست، از میان در میخانه دوستانه به او خوشامد گفت.

-روز خوش آقای اوروک/

- روز شما خوش.

- هوای خوبی است، آقا.

- همین طوره.

  آنها از کجا پول می آورند؟ معاونان کشیش سرسرخ از ایالت لیتریم می آیند. ظرف های خالی و پیرمرد را در سرداب غسل می دهند. بعد بیا و تماشا کن. می شکوفند همچون آدام فاینند لیترز یا دان تالونس. بعد به فکر رقابت می افتند. تشنگی همه گیر. معمای خوبی که تمام دوبلین را در بر می گیرد بدون عبور از یک میخانه. نمی توانند آن را حفظ کنند. شاید به خاطر مست هاست. روی سه شرط ببند و پنج تا ببر. این چیست؟ یک شلینگ اینجا یک شلینگ آنجا. خرده ریزها.

   از فروش آبجو در ماه چقدر گیرشان می آید؟ بگو ده بشکه از این جنس. بگیرده درصد از فروش. شاید هم بیشتر. پانزده. از کنار مدرسه ملی سنت ژوزف گذشت. غوغای بچه ها. پنجره های باز. هوای تازه به حافظه کمک می کند. یا کمی . ایبیسی دیای افجیاچ آی چ ک ال امناو پی آراس تی یو وی دوبلی و و پسرند؟ بله.

   جلو پنجره مغازه دلوگاش مکث کرد. به کلاف های سوسیس خیره شد، سیاه و سفید. پنجاه ضربدر. اعداد در ذهنش حل شد. ناپدید شد. گذاشت ناپدید شوند. قفسه های براق که با کنسروهای قیمه پر شده بود، نگاه خیره اش را به خود کشید و در لرزش هوای ولرمی از خون ادویه زده خوک بو کشید.

    قطره خون لخته شده یک قلوه روی ظرفی با طرح یک بید. آخرین قطره. کنار دختری نزدیک پیشخوان ایستاد. او هم برای خرید آمده است؟ از روی برگه یادداشتی اقلام را می خواند: خشک کننده ، مایع ششتشو و یک پاندو نیم از سوسیس دنی. چشم هایش آرامید روی کفل های قوی اش. اسم مردش باید وودس باشد. عجب که چه می کند. همسر پیر تر است. خون تازه. مشتاقان نمی گذارند. یک جفت بازوی قوی . یک قالی روی بند رخت چوب می خورد. دختر این کار را می کند. با جورج. شیوه ضربه زدن اش است که با هر ضربه به دامنش را بالا می برد.

    قصاب با چشم های دو دو زن سوسیس صورتی را با انگشتان قرمزش قطع کرد. سوسیس صورتی گوشت صدا می داد در آنجا مثل گوساله ای پروار.

    بلوم کاغذی را از میان توده ورق های بریده برداشت: مزرعه نمونه در کینرت در ساحل دریاچه  تیبریاس. می تواند یک آسایشگاه ایده آل زمستانی شود. موسی مونته فیور . گمانم او بود. خانه رعیتی. دورش دیوار. گله محو شده می چیند. کاغذ را دور نگه داشت:جالب. از نزدیک تر بخوانش. عنوان. گله در حال چریدن محوشده. کاغذ خش خش می کند. یک گوساله جوان سفید رنگ. آن صبح در بازار فروش گله. حیوان ها توی آغل شان ماغ می کشند. گوسفند های داغ خورده ، تلپ  تلپ پشکل. پرواربندان در چکمه های گلمیخ دار از میان تخته  ها، سنگین می گذرند.پنجه روی ران گاو خوش گوشت می کشد. اینجا یکی هست رسیده. ترکه های  پوست کنده در دست شان. کاغذ را صبورانه کج کرد. حس ها و اراده اش را منحرف کرد. موضوع نگاه گوارایش بی حرکت. دامن خمیده تاب می خورد. تق تق تق.

    قصاب دو برگه کاغذ از میان کاغذ ها قاپید. سوسیس چاشنی دار دختر را در آن پیچید. شکلکی طلبکار به خود گرفت.

-         بفرمایید. دوشیزه خامم.

-         دختر سکه ای داد.جسورانه لبخندی زد. گذاشت مچ دست اش بیرون بیفتد.

-         متشکرم دوشیزه. یک شلینگ و سه پینس بقیه اش. بفرمایید لطفاً؟

   آقای بلوم سریع به خود آمد.جنبیدن و رفتن پشت سر او اگر آهسته می رفت. پشت لنبرهای جنبان اش رفتن لذت بخش است. صبح هنگام اول چیزی که آدم ببیند این باشد معرکه است. عجله کن. ای لعنت. تا تنور داغ است نان را بچسب. دختر در بیرون زیر نور خورشید ایستاد و تنبلانه به سمت راست رفت. بلوم آه کشید. هیچ وقت نمی فهمند. با دست های ترک خورده از جوش شیرین. ناخن  های پوسته پوسته شده. رداهای قهوه ای ژنده از دو طرف خود دفاع می کنند. سوزش درد نادیده گرفته شدن تابید تا لذت درون سینه اش را کم کند. برای یک وقت دیگر. یک پاسبان در ایام مرخصی در آغوش اش می گیرد در کوچه الکلس. دوست دارند تنگ فشارشان بدهی. سوسیس چاشنی دار. آه لطفاً آقای پلیس من در جنگل گم شده ام.

 

-         سه پنس آقا.

  دستش غده ترد خیس را گرفت و سرید توی جیب بغلی، بعد سه سکه از جیب شلوراش بیرون کشید و آنها را روی رف کائوچویی گذاشت. آنها سریع و سریع دیده شدند و دانه دانه سریدند توی دخل.

   از چشمان روباه وش ذره ای شوق از او تشکر کرد. بلوم نگاهش را به آنی دزدید.نه: وقتش نیست. باشد برای بعد.

راه افتاد.

-         روز خوش، آقا.

-         روز خوش، آقا.

 

هیچ نشانی. قضیه چیست؟

    برگشت به خیابان دوریست. موقرانه می خواند. آگندات نتیایم: شرکت کشت و زرع. خریدن کود از دولت ترکیه و کاشتن درختان اوکالیپتوس با آن. بسیار خوب برای سایه ، سوخت و ساحتمان، درختان پرتغال و مزارع هندوانه در شمال یافا. شما هشتاد مارک بپردازید و آنها یک هتکار زمین را برای شما با زیتون و پرتغال و بادام و لیمو می کارند. لیمو ارزان تر در می آید. پرتغال احتیاج به آبیاری مصنوعی دارد. هرسال بخشی از محصول برای شما فرستاده می شود. نام شما در کتاب اتحادیه به عنوان مالک ثبت می شود. می توانید ده مارک بدهید و بقیه اش را به اقساط سالانه پرداخت کننید. بلیترو اشراوس 34. برلین. دبلیو. 15.

 

    چیزی نبود. باز ایده ای پشتش هست.

    به گله نگاه کرد.زیر گرمای نقره ای رنگش پریده بود. زیتون های پودر شده نقره ای. روزهای کاملاً طولانی...زیتون ها را توی دبه ها می ریزند، آه؟ یک مقدارشان را از آندروس داشتم. مالی تف شان می کرد. حالا قدرشان را می داند. پرتغال ها در کاغذ پارچه بفت توی جعبه ها. لیموها هم.نمی دانم طفلک سیترون هنوز در نمایشگاه سن کوین هست یا نه. و ماستن استاین با سی تار قدیمی. عصرهای خوشی داشتیم. مولی توی صندلی  سبدی شکل سیترون. چه قشنگ نگه می داشت، میوه مشمع دارسرد را در دست اش ، می آوردش بالا تا نوک بینی اش و عطرش را بو می کرد.آن عطر وحشی شیرین و غلیظ را.دوست داشت. همیشه یک جور . سال تا سال. میوزل به من گفت که قیمت ها بالا رفته. محلی مشجر. خیابان های عالی. روزگار خوش قدیم. گفت باید بی عیب باشد. همه اش رفته: اسپانیا.جبل اطارق، دریای  مدیترانه. شرق. جعبه ها به صف تا کنار اسکله در جافا. پسرک تیک می زد توی یک کتابچه . ناوی ها آن ها را  با لباس های چسبان آبی دست به دست می دادند. چطوری؟ نمی بینی.  پسرک سلام می دهد...  پشتش مثل پشت یک کاپینان نروژی است. نمی دانم امروز می بینمش یا نه. ارابه آبیاری. باران زایی. روی زمین مثل آسمان.

   ابری داشت به آهستگی تمام، خورشید را به تمامی می پوشاند. خاکستری. دور. نه. نه مثل آن. یک سرزمین لم یزرع. یک بیابان برهوت. دریای آتشفشانی. بحرالمیت. نه ماهی، نه علفی. فرو رفته در عمق زمین. آب های مذاب خاکستری سمی . تیره و تار. آنها را باران گوگرد می خوانند. شهر های جلگه ای. سدوم، عموره، عدوم، همه نام های مرده. بحرالمیت. در سرزمینی مرده. خاکستری  و پیر. حالا پیر. سرزمینی که پیرترین نژاد را زایید. نخستین نژاد را. پیرترین مردمان سرگردان در اکناف جهان.  از اسارتی به اسارتی دیگر. تکثیر می شوند. می میرند. در همه جای دنیا به دنیا می آیند. اکنون آنجا نهاده شده است. حالا دیگر نمی توانند بزایند. مرده. یک پیرزن: [] فرورفته خاکستری جهان.

   تباهی.

   هول مبهمی به جانش ریخت. کاغذ را لوله کرد توی جیبش و با عجله چرخید به سمت خیابان اکسلس، به سمت خانه. روغن سرد روی رگ هایش می سرید، خونش را منجمد می کرد؛ پیری مثل پوششی از نمک در او رسوب می کرد. خوب من الان اینجام. صبح با تصاویر بدی شروع شد. بلند شدن از دنده چپ. باید دوباره آن تمرینات را ساندو را شروع کرد. دست ها رو  به پایین. خانه های آجری قهوه ای رنگ طبله کرده. شماره هشتاد هنوز اجاره نرفته است.چرا این طوری است؟ قیمت گذاری فقط بیست و هست تا است. برج ها. بترس بای. شمال. مک آرتور: پنجره های اتاق نشیمن با کاغذ پوشانده بودند. پلاسترهای روی روزنه های ملتهب. بوکردن بخار نرم چای، عطر ماهی تابه. جلزو ولز کره . در کنار گوشت گرم تن پرو پیمان او در بستر.

    نور تند خورشید از جاده برکلی به سرعت در کنار درختان صندل در طول پیاده رو روشن می آمد. او می دود برای دیدن من. دختری با موهای طلایی در باد.

دونامه و یک کارت در سرسرا. ایستاد و آنها را برداشت. خانم ماریون بلوم. قلبش یکباره ایستاد. دست گستاخ. خانم ماریون.

-پولدی-

 درحالی که وارد اتاق خواب می شد، چشمانش نیم بسته شد. در نور گرم زردی به سوی سر ژولیده مالی رفت.

-         نامه برای کی است؟

بلوم به نامه ها نگاه کرد. مالییاگر. میلی.

-نامه ای برای من از میلی .

و با احتیاط گفت:"و یک کارت باری تو و یک نامه برای تو."

 کارت و نامه را روی روانداز پارچه ای تخت  نزدیک  خم زانوی  مالی گذاشت.

-         می خواهی پرده را بزنم بالا.

     در حالی که بافشار نرمی پرده را بالا می زد از گوشه چشم نگاه او را دید به نامه و خم کردن اش زیر بالش.

برگشت. پرسید: چه خبر؟

مالی گفت:"چیزها دست اش رسیده ".

بلوم صبر کرد تا او کارت را کنار گذاشت و آهسته با آهی آسوده به عقب خم شد.

-         این چای را درست کن. تشنه ام.

    گفت:"کتری جوش آمده"

    اما صبر کرد تا چیزهای روی صندلی را بردارد: روپوش راه راه او. لباس زیر کتانش و آنها را یک بغل کرد گذاشت پای تخت.

     همان طور که داشت می رفت طرف آشپزخانه مالی صدایش کرد.

-         پولدی!

-         چیه؟

-         قوری را آب بکش.

    به اندازه کافی قل خورده. از کتری بخار بالا می زد. قوری را آب کشید و چهار قاشق چای ریخت توی قوری. کتری را کج کرد و آب را ریخت توی قوری. قوری را گذاشت روی کتری. ماهی تابه  را گذاشت روی ذغال های روشن و تکه کره را نگاه کرد که سر خورد توی ماهی تابه و افتاد به جلز و ولز. در حالی که داشت کاغذ را قلوه جدا می کرد، گربه گرسنه میو کرد . اگر زیاد گوشت بهشان بدهیم موش نمی گیرند. می گویند گوشت خوک نمی خورند. ذبح شرعی. بفرما. کاغذ خون آلود را انداخت جلو گربه و قلوه را انداخت وسط جلزو ولز کره. فلفل. از جا تخمی لب پریده نمک برداشت ریخت روی آن.

    بعد نامه را باز کرد. به پایین صفحه نگاه کرد و کل آن را با یک نظر دید. تشکر.کلاه جدید. آقای کوگلان: لو آول پیک نیک: دانشجوی جوان: دختران ساحل بلیزر بویلان. چای دم کشیده بود. فنجانش را پر کرده بود. تاج قلابی دربی. لبخند می زد. هدیه تولد میلی. فقط پنج سالش بود. نه، صبرکن: چهار سال. من به او یک گردنبند هدیه  دادم که شکستش گذاشتش لای کاغذ قهوه ای رنگی توی جعبه نامه ها برای او. لبخند می زد. می ریخت.

 

آه میلی بلوم، تو محبوب منی

تو آینه شب و روز منی

 

    طفلک پرفسور گودوین پیر. قصه کهنه ناراحت کننده. همیشه آدم مودبی بود. طرز از مد افتاده اش در تعظیم به مالی در صحنه نمایش. و آینه کوچکی که توی کلاه ابریشمی اش می گذاشت. آن شب مالی آوردش توی نشیمن. آه ببینید توی کلاه پرفسور گودوین چی پیدا کردم. همه خندیدیم. از همان موقع بود که از راه بدر شد. تکه کوچولو بی خیالی بود.

    چنگال در قلوه فرو کرد  و آن را برگرداند. بعد قوری را توی سینی جا کرد. همین طور که برش می داشت برآمدگی اش تکان می خورد. همه چیز هست؟ نان و کره، چهار، شکر، قاشق، خامه او. بله. آن را از پله ها بالا برد، انگشتش در دسته قوری قلاب شده بود.

    بازانو در را پس زد، همین طور که سینی را گرفته بود ، آن را روی صندلی کنار تخت گذاشت.

مالی گفت:" چقدر طولش دادی."

   همین طور که به چابکی تکان می خورد  سر و صدای  برنجی های تخت را در آورد. آرنج بر بالش گذاشت. بلوم به آرامی به جثه او نگاه کرد و به پستان های نرم بزرگش نگاه کرد که مثل پستان بز ماده شل بودند. گرمای بدن دراز کشیده اش در هوا پخش شد و با رایحه چای آمیخت که داشت می ریخت. سایه ای از پاکت پاره شده را  از گوشه چشم دید زیر بالش. در حینی که راه افتاد که بیرون برود صبر کرد تا روتختی را صاف کند.

   پرسید:نامه از کی بود؟

   دست گستاخ، ماریون.

   مالی گفت:" آه ، بویلان. برنامه را قرار است بیاورد."

    گفت:" قراره چی بخوانی؟"

-    لاسی درام با جی سی دویل و ترانه قدیمی شیرین عشق. دهانش پر بود. لبخند می زد. بیشتر بوی بیاتی بود که تا روز بعد هم می ماند. مثل آب مانده گل ها.

-         می خواهی پنجره را باز کنم؟

      برشی نان توی دهنش دو تا شد.پرسید:

-         تشیع جنازه کی است؟

      جواب داد، فکر کنم یازده. روزنامه را ندیدم.

    بلوم به دنبال انگشت اشاره مالی یک پای شلوار زیر چرک مالی را برداشت. نه. بعد یک بند جوارب خاکستری پیچیده دور جوراب. چروک...

-         نه: آن کتاب.

جورابی دیگر. دامنش.

مالی گفت:" باید افتاده باشد پایین."

    اینجا و آنجا را دست دست کرد.voglio e non vorre!  نمی دانم می تواند درست تلفظ اش کند. نه توی بستر نیست. باید افتاده باشد پایین. دست کشید و نیم پرده را بالا زد. کتاب، افتاده بود ...

   مالی گفت:" اینجا را ببین. کلمه ای هست که می خواستم ازت بپرسم. علامتش زده ام."

یک قلپ چای را از فنجانش قورت داد که دسته اش را گرفته بود. با زیرکی انگشتانش را روی پتو پاک کرد. شروع کرد به گشتن توی متن با سنجاق سر تا به کلمه رسید.

بلوم پرسید:...

مالی گفت:" اینجا، معنی این چیست؟"

بلوم خم شد به جلو و نزدیک انگشت شست براقش را خواند.

-متامیسی چوسیس؟

بله. کیست او وقتی او در خانه است؟

گفت:" متامیسی چوسیس " اخم کرد. "یونانی است. از یونانی گرفته شده است. معنی اش تناسخ است."

-         آه خدایا به زبان آدم بگو یعنی چه.

 

    بلوم لبخند زد . از گوشه چشم به چشم تمسخر آمیز مالی نگاه کرد. همان چشم های حوان. شب اول بعد از ... انبار دلفین. صحفه های لکه دار را ورق زد. روبی: غرور حلقه. سلام . تصویر. ایتالیایی خشن با شلاق. باید روبی مغرور باشد روی کف برهنه... مافی عفریت قربانی اش را رها می کند با یک قسم. خشونت در پشت آن. حیوانات تخدیرشده. بندبازی در سیرک هنگلر . باید از جای دیگر نگاه کرد. غوغا می شود. گردن ات  می شکند و ما از خنده غش می کنیم.  خانواده های آنها. استخوان جوان آنها. چون آنها متامیسی چوسیس. این که ما بعد از مرگ زندگی می کنیم. ارواح ما. روح آن مرد بعد از آن که مرد. روح دیگنام.

 

     پرسید :"تمامش اش کردی؟"

-         چیزی نداشت. آیا همیشه عاشق اولین کسی می شود که می بیند؟

-         اصلا نخوانده امش. یکی دیگر می خواهی.

-         بله. از رمان های پل دو کوک بیار. اسمش قشنگه.

      چای دیگری توی فنجانش ریخت. به جریان آن در کناره هایش نگاه کرد.

     باید آن کتاب کتابخانه خیابان کیل را تمدید کنم. و گرنه می نویسند به کیرفی. ضامنم.   حلول. همین کلمه است.

    گفت:" بعضی ها معتقدند که ما بعد از مرگ در تن دیگری زنده می شویم. و این که ما قبلا زندگی می کردیم. آنها به این می گویند حلول. این که ما همه هزاران سال قبل روز زمین یا سیاره ای دیگر بوده ایم. آنها می گویند ما فراموش کرده ایم. بعضی ها می گویند زندگی ها گذشته شان را به یاد می آورند."

     خامه شل چرخان در چای حل می شد. کلمه ای که بهتر در یادش بماند: متامیسی چوسیس. یک مثال بهتر است. یک مثال؟

     حمام نیمف. بالای بستر. امانت نهاده بودند در نمایشگاه عکس ایستر. شاهکار عالی در هنر نقاشی. چای قبل از آنکه شیر در آن بریزی. چندان بی شباهت به او با موهای آویزان نیست. لاغر. نه تا بابت  قابش دادم. گفت بالای تخت خیلی قشنگ می شود. نیمف های برهنه: یونانی و نمونه ای برای همه مردمی که بعد می آیند.

   صفحه را ورق زد.

   گفت:" متامسی چوسیس چیزی است که یونانیان قدیم می نامیدندش. آنها معتقد بودند که آدم به عنوان مثال به یک حیوان یا یک درخت تبدیل می شود . چیزی که آنها نیمف نامیدند  برای مثال."

    قاشق از گرداندن شکر باز ماند. مالی به جلوش خیره شد. پره های بینی اش لرزید.

    گفت:" بوی سوختگی می آید. چیزی روی آتش گذاشته ای؟

   بلوم ناگهان فریاد زد:" قلوه!"

    کتاب را تقریباً چپانید توی جیب بغلی اش و انگشت پایش خورد به کمد شکسته. با عجله به سوی بو دوید . از پله ها لی لی کنان پایین رفت. دود تیز در فوارانی خشمگین از گوشه ماهیتابه بیرون می زد. چنگال را کرد زیر قلوه و از ماهی تابه جدایش کرد و برش گرداند. فقط کمی اش سوخته بود. آن را از توی ماهی تابه گداشت توی یک بشقاب. و کمی شیره گوشت رویش چکاند. 

    حالا یک فنجان چای . نشست. تکه ای نان برید و کره مالید. گوشت سوخته را برید و انداخت جلو گربه. بعد تکه ای از قلوه را با چنگال به دهان گذاشت ، با حس تشخیص گوشت لذیذ نرم جوید. خوب پخته. یک قلپ چای. بعد گوشه نان را برید و با شیره گوشت خیس کرد و گذاشت دهان. قضیه دانشجوی جوان و پیک نیک چه بود؟ نامه را از جیبش بیرون کشید. همین طور که می  جوید خواند. یک تکه نان را در شیره خیساند و آن را به دهان برد.

 

پاپی عزیز!

 

به خاطر هديه  قشنگ روز تولد ازت خيلي ممنونم. خيلي بهم مي آيد. همه مي گويند با اين كلاه چه ناز شده اي. جعبه قشنگ خامه هاي مامان را هم تحويل گرفتم. و بهش نوشتم. خيلي دوست داشتم. من ... آقاي كوگهام يك عكس از من و خانمش گرفت. آماده شد مي فرستم. ديروز خيلي سرمان شلوغ بود. روز خيلي خوبي بود. دوشنبه با چند تا از دوستانم می خواهیم براي يك پيك نيك كوتاه به جزيره آول برويم. سلام به ماماني برسان و   خودت را يك بوس گنده کن. متشكرم. صداي پيانو را از پايين مي شنوم. چهارشنبه قرار است در گرويل آرمز كنسرت برگزار شود. دانشجوي جواني به اسم بانون بعضي شب ها مي آيد اينجا. عمويش يا يك كسي اش توي گروه بويلان (نزديك بود بنويسم گروه بليزز بويلان)  آواز دختران ساحل دريا را مي خواند. به او بگو ميلي لوسه خيلي سلام رساند. ديگر بايد تمام كنم با عشق بي حد.

دخترت ميلي

بعد از تحرير: براي بدنوشتن مرا ببخش. عجله داشتم. باي باي . ام.

    ديروز پانزدهم. عجب. پانزدهمين ماه هم هست. اولين روز تولدش است كه از خانه دور است. جدايي. صبح تابستاني كه به دنيا آمد يادت مي آيد  دويدي تا خيابان دنزيل خانم تورتون را زابرا كردي. پيرزن تردماعي بود. چقدر بچه كه به دنيا آورد. از اول مي دانست كه رودي كوچولو بي نوا زنده نمي ماند. خوب، آقا خدا بزرگ است. بلافاصله فهميد. اگر زنده بود الان يازده سالش بود.

   صورت بي حالت اش با رقت به بعد از تحرير خيره ماند. بدنوشتن ببخش . عجله. پيانو پايين. از پوست در آمده . جروبحث با او در كافه ال ايكس سر گردبندش. كيك اش را نمي خورد يا حرف نمي زد يا نگاه نمي كرد. بچه پررو. يك تكه ديگر نان را در شيره گوشت خيس كرد و قلوه را تكه تكه خورد. دوازه و شش در هفته. زياد نيست. يك قلپ چاي سرد شده خورد تا غذا پايين برود. اجراي موسيقي. دانشجوي جوان. نامه را دوباره خواند. دوباره.

   آه خب. خودش بلد است از خودش مواظبت كند.اما اگر نتوانست؟ نه اتفاقي نمي افتد. البته مي افتد. بايد صبر كرد ببينم چه مي شود. يك تكه جواهر وحشي. پاهاي لاغرش وقتي از پله ها بالا مي رفت. سرنوشت. حالا رسيده است.

   با  بی میلی به پنجره آشپزخانه لبخند زد.روزي در خيابان جلوش را گرفتم و از گونه هايش نيشگون گرفتم سرخ شد. يك ذره كم خون است. زيادي بهش شير داده اند. در ارین کینگ آن روز دور کیش.  آن تغار لعمتی قدیمی نصب شده بود آنجا. نه یک ذره بوی بد. روسری آبی کم رنگ اش از باد توی موهایش  پس رفته بود.

   گونه ها همه چال انداخته و موها حلقه شده

    سرت به سادگی تکان می خورد.

    دختران ساحلی. پاکت پاره شده. دست هایش را توی جیب کرد،آواز خواندن. دوستان خانواده. ... او می گوید. اسکله با چراغ ها. غروب تابستان. گروه.

آن دختران، آن دختران

آن دختران ملوس ساحل دریا.

   میلی هم. بوسه های جوان: اولین. الان چقدر ازش گذشته. خانم ماریون. حالا خوانده اش و گذاشته اش زیر بالش، رشته های مویش را می بافد، لبخند می زند، با روبان می بند.

   حسرتی کمی دردناک  پشت اش را لرزاند، زیاد شد. اتفاق می افتد دوباره. بله. مانع. بی فایده: حرکت کردن.لبان شیرین دختران. آیا دوباره اتفاق می افتد. حالت ناخوش بر او غلبه کرد. بی فایده است الان حرکت کردن. لبان بوسه زده.بوسیدن بوسه خورده.لبان چسبان زنان.

 

بهتر که همان جا افتاده باشد. دور. مشغول اش می کند. یک سگ می خواست برای سرگرمی. باید یک سفری به آنجا کرد. تعطیلات ماه اگوست، فقط رفت و برگشت دو و شش. شش هفته استراحت. باید  فشرده کار کرد. یا از طریق  مککوی.

   گربه ، داشت پوست اش را تمیز می کرد برگشت به سوی کاغذ ی که گوشت تویش پیچیده شده بود. بو کشید و  خرامید به سمت در. دوباره به او نگاه کرد. میوکرد. می خواست بیرون برود.بعضی وقت ها کنار در منتظر می ماند تا باز شود. بگذار منتظر بماند. وول می خورد. الکتریکی. تندر در هوا. با پشت به بخاری دارد گوشش را باک می کند.

   احساس سنگینی کرد. کامل. بعد باد رودها را خالی کرد.بلند شد. بند کمربند را شل کرد. گربه به سوی او میو کرد.

   در جواب گفت:" میو! صبر کن تا آماده بشوم."

.                          روز گرمی در پیش است. با زحمت زیاد باید از پله های اسکله بالا رفت.

    یک روزنامه. دوست داشت توی مستراح چیز بخواند. کاشکی وقتی آن توام کسی در نزند.

توی کشو میز یک شماره قدیمی از تیت بیتس پیدا کرد. تاش زد و گذاشتش زیر بغل. رفت طرف در و بازش کرد. گربه با پرشی نرم بالا رفت. آه می خواست برود بالا. با یک توپ توی بستر دور خودش می  چرخد. گوش داد. شنید مالی گربه را صدا می زند.

-         بیا، بیا، پیشی، بیا.

    از در پشتی رفت توی باغ. گوش ایستاد ببیند صدایی از باغ بغلی می شنود یا نه. صدایی نبود. شاید لباس ها را روی بند می انداختند خشک شود. خانم توی باغ بود.صبحی دلپذیر.

    خم شد تا شاخه باریک نعنا را که روی دیوار رشد کرده بود ببنید. یک سایبان درست کن.ریشه هوایی سرخ رنگ. باید تمام این جا را کود داد. اندودن با سولفات. همه خاک بدون  کود می شود چیزی مثل این. تفاله خانوادگی.خاک گلدان، این چیست؟ مرغ ها توی باغ بغلی. فضله های شان کود خیلی خوبی می شود. بهتر از همه کود گاو و گوسفند است مخصوصا وقتی که با کنجاله پرورش داده شده باشند.کود گیاهی. بهترین چیز برای تمیز کردن دستکش های چرمی بانوان. کثیف را تمیز می کند. خاکستر هم. کل اینجا را احیا می کند. آن طرف نخود فرنگی بکار. کاهو. همیشه سبزی تازه داری.باغ ها همیشه باززیان هایی دارند. آن زنبور یا خرمگس روز عید نزول.

   راه افتاد.  راستی،کلاهم کجاست؟ باید گذاشته باشمش روی گلمیخ. یا توی اتاق آویزانش کرده ام به جارختی. مسخره است. یادم نمی آید.جارختی زیاد شلوغ شده.چارتا چتر. بارانی او. برداشتن نامه ها.

   زنگ در آرایشگاه دراگو به صدا در می آید. عجیب است من داشتم به آن لحظه فکر می کردم. روغن موی قهوه ای او[بویلان] روی کالر پیراهنش .تازه دوش گرفته و اصلاح کرده. نمی دانم امروز وقت می کنم حمام کنم. خیابان تارا.[]

  این بابا دلوگاش چه صدای عمیقی دارد. برنامه چیست. حالا . بانوی من. اشتیاق.

   درشکاف دار مستراح را باز کرد. بهتر است مواظب باشم این شلوار را برای تشیع جنازه تمیز نگه دارم. رفت تو. سرش را خم کرد تا به سردر کوتاه مستراح نخورد. در راه نیمه باز گذاشت. کمربندش را باز کرد. قبل از نشستن از درز پنجره کنار در نگاه کرد. پادشاه در  دیوان محاسبات خود بود. کسی نبود.

   در حالی که  روی چاهک مستراح چمباتمه می زد، روزنامه را روی زانوی برهنه اش ورق زد. چیزی تازه و راحت. زیاد عجله نکن. یک کم نگرش دار. جایزه تیت بیت ما و شاهکار هنری ماچام نوشته آقای فیلیپ بیوفای. باشگاه تئاتر دوستان لندن. پرداخت به نرخ یک گنیا در مقابل یک ستون به نویسنده داده  خواهد شد. سه ونیم. سه پاند.[].

    آرام می خواند. جلو خودش را گرفته بود. ستون اول و باید خود را رها می کرد.دومی را خواند. نیمه آخرستون دوم مقاومتش تمام شد. گذاشت روده ها همین طور به سرعت خالی شوند. باز به آهستگی به خواندن ادامه داد. آن یبوست خفیف دیروز تمام شده بود. خوب شد زیاد نیست که بخواهی بواسیر را دوباره عمل کنی.نه در همه جزييات. پس، آه.[]زندگي بايد چنين باشد. او را حركت نداده بود يا لمس نكرده بود. اما بايد چيزي سريع و تميز باشد. الان همه چيز چاپ مي كنند. فصل چرند. به خواندن ادامه داد. آرام روي بوي به بالا خزنده اش نشسته بود. تميز به يقين. ماچام اغلب به شاهكاري فكر مي ند كه با آن جادوگر خندان را ببرد. شروع ها و پايان ها اخلاقاً. دست در دست.زيرك. نگاهي به آنچه تا به حال خوانده بود كرد در حالي كه احساس كرد شاش اش بيرون مي ريزد.با مهرباني به آقاي بيوفاي كه آن را نوشته بود و سه پوند برنده شده بود غبطه خورد.

   بايد طرحي ريخت . بوسيله آقا و خانم ام بلوم. ابداع داستاني بري نشان دادن يك ضرب المثل.چي؟ يك زماني عادت داشتم حرف هايي را كه موقع لباس پوشيدن مي زد سردستي يادداشت مي كردم.كلاً از لباس پوشيدن بدش مي آمد.چانه ام را موقع اصلاح بريده ام. لب پاييني اش را مي گزد.در حالي كه زير دامني اش را صاف مي كند. وقت بگير براي كارهايش15/9.روبر پولت رو داد؟20/9. كرتا كورني چي شد؟23/9. چقدر براي اين شانه پول دادي؟24/9. بعد از خوردن آن كلم باد كردم. ذره اي غبار روي چرم نيم چكمه اش نشسته بود.

    با دقت جاي كش جوراب ها را روي ساق پايش مي ماليد. صبح بعد از رقص بازار بود كه گروه مي رقص ساعت هاي پانچلي را اجرا كرد. توضيح اش بده: ساعت هاي صبح، ظهر، بعد غروب از راه مي رسد ، بعد ساعت هاي شب. دندان هايش را شست. اين شب اول بود. سرش را به آهنگ موسيقي تكان مي داد. بادبزنش كليك كليك مي كرد.آيا وضع بويلان خوب است؟ پول داراست، چرا؟ بوي تند خوبي از نفس اش موقع رقص متصاعد مي شد.شب آخر بود.آينه توي سايه بود. عينك دستي اش را روي جليقه پشمي اش ماليد. از توي آن خيره شد. خط هاي در چشم هايش. درست جا نمي افتاد.

    ساعت هاي غروب. دخترها در مهي خاكستري رنگ. بعد ساعت هاي شب: سياه با خنجرها و چشم بندها. ايده اي شاعرانه: صورتي، بعد خاكستري، بعد سياه، باز ضمنا واقعي . روز، بعد شب.

   نيمي از داستان برنده جايزه را به ضرب پاره كرد و خودش را با آن پاك كرد. بعد شلوارش را بالا كشيد ، دكمه ها و كمربند را بست. در لق و لرزان را به عقب كشيد و از هواي گرفته  پا به هواي آزاد گذاشت.

    در حالتي سبكبار، سرد و خالي شده  با دقت به  به شلوار مشكي اش نگاه كرد: دم پاچه ها، پاچه ها، زانوها.تشيع جنازه كي است؟ بايد روزنامه را نگاه كنم.

   جرياني از وزوزي سنگين در هوا موج برداشت.زنگ كليساي جورج. ساعت را اعلام كرد. آهن بلند آهنگ سنگين. يك ربع به. دو باره . صداي بعدي هوا را شكافت. بار سوم.

هی هو! هی هو!

هی هو! هی هو!

هی هو! هی هو!

 

طفلك ديگنام!

 

 

+ سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 12:48 به قلم شاپور بهیان |

free Template Blog

قالب بلاگفا