<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>با نفس هایم</title>
<link>http://shabehyan.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 Dec 2009 13:04:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قبض رسید</title>
<link>http://shabehyan.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1. عقیلی پور که  در پشت در مراقب بود    5000 ریال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2.عباس یاوری که  در پشت در مراقب بود       5000 ریال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3.عباس جمشیدی که در راهرو مراقب بود 2000 ریال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4.عباس بختیار که گلوی شیخ را گرفته بود 4000 ریال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;5.حسینعلی فرشچی که درفش را در شقیقه شیخ فرو کرده بود 3000 ریال.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی این مطلب را در&quot; گذشته چراغ راه آینده &quot;می خواندم فکر کردم با پس و پیش کردن ترتیب شماره ها تبدیلش کنم به اینی که در بالا خواندید. یک داستان کوتاه موحش در باره قتل شیخ خزئل در زندان قصر در زمان رضاشاه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اصل قبض به این صورت است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مبلغ ...... ریال به رسم انعام از اعتبار مخفی توسط مقدادی واصل گردید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قبوض در پرونده شیخ خزئل بایگانی است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گذشته چراغ راه آینده است. جامی . نشر ققنوس. 1385؛ ص148.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 13:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabehyan&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>shabehyan</dc:creator>
<guid>http://shabehyan.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوانشي از مقاله  &quot;غريبه&quot;  گئورگ زيمل</title>
<link>http://shabehyan.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;OL type=1&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;غريبه نه آواره است و نه ساكن در يك مكان. او تركيبي از اين دو حالت است.او هم نيست هم هست.هم مي رود هم مي ماند. همين جاست در كنار ما. اما انگار در كنار ما نيست. او آواره بالقوه است. اما به رفتن هم كاملاً مختار نيست.  او جزيي از گروه است. اما خصوصيات اواز گروه ناشي نشده است.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;هر رابطه آدمي مبتني است بر همين نزديكي و دوري. اما اين رابطه در غريبه تبلور پيدا مي كند. گويي  در او متجسد يا متجلي  مي شود.غريبه بودن يك رابطه ايجابي است .كساني  كه ما اصلاً هيچ ارتباطي با آنها نداريم نمي توانند براي ما غريبه باشند.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;در تاريخ اقتصاد غريبه به صورت تاجر و تاجر به صورت غريبه ظاهر شده است. تاجر وقتي سروكله اش پيدا مي شود كه گروه نياز به كالاهايي پيدا مي كند كه خودش نمي تواند توليد شان كند.پس برخي اعضايش را روانه مي كند تا اين كالاها را برايش فراهم كنند. اين افراد درنظر كساني كه براي تهيه اين كالاها به سوي آنها مي روند غريبه محسوب مي شوند.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;مناسب ترين فعاليت اقتصادي براي غريبه تجارت است. او مثل عنصري اضافي وارد گروهي مي شود كه اعضاي آن موقعيت هاي اقتصادي ديگر را به اشغال خود در آورده اند. غريبه در اين حالت صاحب زمين محسوب نمي شود. هم به معناي واقعي اش و هم به معناي متافيزيكي اش.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;صفت خاص غريبه تحرك و بي مكاني است و اين حالت درروابط او هم مشاهده  مي شود. رابطه او با اعضاي گروهي كه واردش مي شود اتفاقي است نه ارگانيك.&quot; او نمي تواند از طريق پيوندهاي تثبيت شده خويشاوندي  يا از طريق محل زندگي يا از طريق شغل با كسي پيوند ارگانيك برقرار كند&quot;.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;غريبه بي طرف است. داراي صفت عينيت است. جابندار نيست. چنين نگرشي به معني عدم مشاركت نيست. او تركيبي از بي تفاوتي و تعهد است. ايتاليايي ها قاضيان خود را از شهرهاي ديگر مي آوردند. آنها فاقد وابستگي هاي گروهي ، حزبي و دسته بندي هاي خانوادگي بودند.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;به دليل وجود اين صفت غريبه مي تواند رازنيوش ِ اسراري شود كه آنها را  حتي به آن  نزدیک ترین کسان خود نمی گوییم. زیرا او بی طرف است. اما مشاهده دراو عملی انفعالی نست. ذهن او به گونه ای عمل می کند که تفاوت ها و تاکیدهایی را که موجب اخلال درداوری می شود ،حذف می کند.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;این بی طرفی را می توان آزادی تعریف کرد.د فهم و ادراک غریبه بر اثر اطلاعات ناشی از وابستگی به منافع گروهی و خانوادگی و شخصی و سنت و غیره مخدوش نمی شود.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;این حالت غریبه را بسیار آسیب پذیر می سازد. او ممکن است به بلاگردان گروهی تبدیل شود که آماج حمله است. زیرا هیچ کس جز غریبه نیست که بتوان راحت تر از هر کس دیگر متهم اش کرد به فقدان تعهد و وابستگی و پیوند.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;ارتباط ما باغریبه ناشی از اشتراکی است که در ویژگی های کلی با او داریم. یعنی او هم در کل مثل ما انسان است. دارای یک پایگاه اجتماعی است. از یک نژاد است. دارای شغل است و از این قبیل. اما پیوند راگانیک ما را رابطه ای می سازد که مبنی است  بر شباهت در ویژگی هایی خاص  یعنی آن ویژگی هایی  که از امر صرفا کلی متمایز است.  رابطه ما با دیگران هم عام است و هم خاص. اما چیزی که تعیین کننده است این است که آیا مبنای این  عام بودن و کلی بودن در نسبت با کسانی که بیرون از رابطه اند، خود امری خاص و بی مانند است یا اینکه این امر، کلی و عام از این جهت است که بین آدمیان مشترک است و ما حس می کنیم که به یک گروه یا به نوع انسان به طورکلی وابسته ایم.صرف وجود این ویژگی های عام نمی تواند آدمیان را به هم نزدیک کند.به این دلیل است که یک رابطه همزمان حاوی عنصری از گرمی و سردی است. سردیی که ناشی از همین ویژگی های عام انسانی است.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;این وضعیت در غریبه بیشتر از هر کس دیگری متبلور می شود. غریبه از اینجا به ما نزدیک است که در ملیت و موقعیت اجتماعی و یا شغل به او شبیه ایم. این می شود ویژگی های کلی. اما از این جهت  از اودوریم که سوای این ویژگی ها وجه مشترکی بین ما نیست. ما با او پیوند داریم و مبنای این پیوند همان است که همه مردم را به هم پیوند می دهد.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;رگه ای از غریبگی وارد حتی صمیمانه ترین روابط یعنی روابط عاشقانه می شود.  روابط اروتیک در ابتدا هرگونه اندشه عام بودن رابطه را نفی می کند. در ابتدا این رابطه خاص و بی مانند است. چنین  رابطه ای امکان ندارد با کسی دیگر جز همینی که الان بر او عاشقیم باشد. غریبگی وقتی وارد می شود که حس می کنیم تکینگی رابطه ناپدید می شود. اگر این شخص نبود احتمالا کسی دیگر طرف رابطه ما قرار می گرفت.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;حالتی از این حس را می توان در هر رابطه نزدیکی دید. چیزی که میان دو نفر مشترک است فقط و فقط میان آنها مشترک نیست. بلکه به یک مفهوم کلی متعلق است. همیشه این حس را داریم که شباهت، هماهنگی و نزدیکی واقعا خصلت یگانه این رابطه خاص نیستند. بنابراین رابطه ای را که به تنهایی تحقق یافته است، عاری از هرگونه ضرورت و انحصاری می یابیم.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&quot;غریبگی&quot; ای هم هست که به طور کلی امر کلی را رد می کند. چرا که آن خصائص کلی را هم که برای دیگری در نظر می گیرم نادیده می گیرد. در اینجا با فقدان رابطه سروکار داریم. رابطه یونانیان با بربرها از این جمله بود.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;اما گاهی وقت ها غریبگی صفت یک گروه از آدم هاست. در اینجا عنصر فاصله به اندازه عنصر  نزدیکی امری کلی است. یعنی نزدیک بودن و دور بودن غریبه از خود او برنمی خیزد، بلکه مربوط است به گروه او در کل. یهودیان مثالی  ازاین نوع غریبه اند. &lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;برمبنای همین ویژگی است که به عنوان مثال در فرانکفورت مالیاتی که بر مسیحیان بستند فرق داشت با مالیاتی که بر یهودیان بستند. درمورد مسیحیان میزان درآمد در میزان مالیات تاثیر داشت. اما در مورد یهودیان میزان درآمد فرد هر قدر هم که بود ، مالیات یکسانی از یهودیان می گرفتند. این یکسانی ناشی از موقعیت یکسان یهودیان است. آنها افرادی واجد صفات فردی در نظر نمی آیند. آنها به عنوان مالیات دهنده در وهله اول یهودی اند.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;غریبه هر چند به صورت غیر ارگانیک عضو گروه می شود اما عضو ارگانیگ گروه است.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 12:57:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabehyan&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>shabehyan</dc:creator>
<guid>http://shabehyan.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شماره جديد &quot;نگاه نو&quot;</title>
<link>http://shabehyan.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description> با مطلبي در باره رمان تاريخي از لوكاچ در اين شماره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.negahenou.com/pages/mag/83.htm&quot;&gt;http://www.negahenou.com/pages/mag/83.htm&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 07:21:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabehyan&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>shabehyan</dc:creator>
<guid>http://shabehyan.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگي همچون اثر هنري</title>
<link>http://shabehyan.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آيا هنرمند كسي است كه فقط اثرهنري را مي آفريند؟ آيا نمي توان در كنار آفرينش  خود را نيز آفريد؟ و يا شايد اصلا اثر هنري به معناي مرسومش نيافريد اما خود را به مثابه اثر هنري آفريد؟  شايد خود آفرينش اثر به وجهي آفرينش خود هم باشد. اثر هنري  اثري است كه  مي توان براي آن  نوعي كليت در نظر گرفت. يك وحدت ارگانيك كه از دل آن معنايي بيرون  مي آيد. يك جور ساختار كه هدفي را دنبال مي كند. مسيري را طي مي كند و خود را همچون تحقيق يك ايده، يك تصور ، يك مفهوم به نمايش مي گذارد.   آغاز بحث  تبديل خود به يك اثر هنري را ما  درفلسفه و ادبيات آلماني بيش از همه جا مي بينم. اين بحث شايد در انديشه هاي نيچه است كه كاملا آشكار مي شود. او در برابر نيهليسم دوران مدرن – نيهليسم انفعالي دوارن مدرن كه فرد به پيروي از اخلاق بردگان به ارزش هاي مرسوم  كهن گردن مي گذارد و با اينكه مي داند ارزش هاي غايي از بين رفته اند باز وانمود به پيروي از آنها مي كند، نيهليسم فعال را مي گذارد. يعني آفريدن معناي جديد در خود و در اثر هنري. تبديل زندگي خود به يك اثر هنري. گئورگ زيمل در مقاله &quot; گوته و جواني &quot; اين بحث را به قبل از نيچه مي كشاند و معتقد است  گوته از همان آغاز زندگي فكري خود مي خواست كل زندگي اش را براساس يك طرح هنري شكل دهد. مي خواست زندگي اش را چونان يك اثر هنري بيافريند. هر رويداد در اين زندگي همچون تحقق يك طرح از پيش انديشيده مجسم مي شد. اين موضوع در سخنراني مشهور ماكس وبر  به نام &quot; پيشه علم &quot;نيز هست . در اين مقاله او مي گويد كه انسان ممكن است همه وجودش را معطوف به تحقق يك امر كند. آفريدن يك اثر.  كار به عنوان عرصه اي كه من خود را در آن به كمال مي آفرينم. وبر مي گويد انسان براي تحقق چنين امري بايد بهاي سنگيني بپردازد. به عقيده او حتي گوته هم براي آن بهايي بيش حد توانش پرداخت. همين موضوع را ما در آثار و زندگي لوكاچ مي بينم. لوكاچ رابطه عاشقانه اش را با ايرما به محاق مي گذارد تا خود را يكسره وقف آفرينش خود از طريق كارش كند. يا به عبارتي وقف زيبايي شناختي كردن زندگي اش. شايد كي يركه گار و كافكا نيز آشكارا و آگاهانه در پي چنين هدفي بودند كه نامزدي هاي خود را به هم زدند. اشاره كرديم به بهاي سنگيني كه فرد بايد براي اين تحقق بپردازد. فرد بايد عواطف شخصي و زندگي خصوصي و خانواده  و دوستان و عضويت در جامعه و گروه و همه پيوندهايي را كه زندگي خوشبخت يك انسان معمولي را مي سازد رها كند و همه هم خود را معطوف به آفرينش خود و اثر خود كند. در نتيجه او در زندگي خانوادگي هم نه همسر كاملي است و نه پدر و نه مادر و نه فرزند  تمامي. استفان ددالوس در&quot; تصوير هنرمند به صورت مردي جوان&quot; از جويس حس مي كند پيوندش با برادران و خواهرانش از نوع پيوند رضاعي است تا خوني. او حرفه كشيشي را رها مي كند. همچون لوسيفر از كرنش و تمكين به خدايان كهن سر باز مي زند تا كشيش آيين جديد يعني آيين هنر باشد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 16:57:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabehyan&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>shabehyan</dc:creator>
<guid>http://shabehyan.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر گمشده</title>
<link>http://shabehyan.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اين شعر شاملو را خيلي دوست دارم. دلم مي خواهد بقيه هم در لذت خواندن اين متن عجيب و توفنده – هر قدر هم كه علائم خاص يك دوره بر گرده اش باشد – سهيم شوند. از سايت شاملو برداشته امش به يادش. http://www.shamlou.org/index.php?q=node/78&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شعر گمشده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;تا آخرين ستارة شب بگذرد مرا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بي خوف و بي خيال بر اين برج خوف و خشم،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بيدار مي نشينم در سردچال خويش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شب تا سپيده خواب نمي جنبدم به چشم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شب در كمين شعري گمنام و ناسرود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چون جغد مي نشينم در زيج رنج كور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مي جويمش به كنگرة ابر شب نورد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مي جويمش به سوسوي تك اختران دور.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در خون و در ستاره و در باد، روز و شب&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دنبال شعر گمشدة خود دويده ام&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بر هر كلوخپارة اين راه پيچ پيچ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نقشي ز شعر گمشدة خود كشيده ام.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تا دوردست منظره، دشت است و باد و باد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من بادگرد دشتم و از دشت رانده ام&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تا دوردست منظره، كوه است و برف و برف&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من برفكاو كوهم و از كوه مانده ام.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اكنون درين مغاك غم اندود، شب به شب&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تابوت هاي خالي در خاك مي كنم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;موجي شكسته مي رسد از دور و من عبوس&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با پنجه هاي درد بر او دست مي زنم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تا صبح زير پنجرة كور آهنين&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بيدار مي نشينم و مي كاوم آسمان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در راه هاي گمشده. لب هاي بي سرود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اي شعر ناسروده! كجا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;         &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt; گيرمت نشان؟&lt;/P&gt;زندان قصز ۱۳۳۳ </description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 09:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabehyan&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>shabehyan</dc:creator>
<guid>http://shabehyan.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shabehyan.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ورقپاره های هیپنوز، رنه شار، به نقل از خاکستر ناتمام، گزیده اشعار، ترجمه حسین معصومی همدانی. انتشارات هرمس،تهران ، 1386.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(1944-19432)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; به آلبر کامو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا آنجا که می توان به ایشان کارآیی بیاموز، برای هدفی که باید به آن رسید اما نه فراتر. فراتر دود است. آنجا که دود است دگرگونی است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما به هیچ کس تعلق نداریم، مگر به نقطه طلایی این چراغ که نمی شناسیمش، اما از دسترس ما دور است و شجاعت و سکوت را بیدار نگاه می دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;12&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چیزی که مرا به جهان آورده است و از جهان بیرون خواهد راند فقط در ساعاتی  وارد کار می شود که از ناتوانی قدرت ایستادن در برابرش را ندارم. پیری هنگام زادن. جوانی ناشناس در دم مردن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همیشه همان یک رهگذر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;19&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاعر نمی تواند دیرزمانی در جوّ رقیق ِ  واژه بماند. باید در اشکهای تازه ای به گرد خود چنبره بزند و درمیان اقران ِ خویش راه خود را به پیش بگشاید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;20&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به این لشکر فراریان ِ تشنه دیکتاتوری می اندیشم که بعدها شاید در این کشور فراموشکار کسانی که از این زمان با منطق نفرین شده اش جان سالم بدر برده اند بر سریر قدرتشان ببینند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;44&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستان ، برف ، برای کاری ساده و ناب ، در مرز هوا و زمین چشم به راه برف است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;46&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عمل باکره است، حتی تکراریش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;59&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر انسان گاهی شاهانه چشم نمی بست سرانجام دیگر چیزی را که به نگاه کردن می ارزد نمی دید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;62 میراث ما مسبوق به هیچ وصیتی نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;83&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاعر ، گنجور چهره های بینهایت زندگی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;98&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خط پرواز شعر باید برای همه کس محسوس باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;104&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; فقط چشم ها هستند که هنوز می توانند فریادی بکشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;107&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای اشک مثل مهمانی رهگذر بستر نمی گسترند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;110 &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابدیت از زندگی چندان درازتر نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;120&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کبریتی به چراغ خود می زنید و آنچه روشن می شود روشنی نمی دهد . دوردست را بسیار دورتر از شما را ، دایره روشن می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;131&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برسر هر سفره ای که دور هم می نشینیم آزادی را هم مهمان می کنیم. جای خالی او می ماند اما بشقاب او آماده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;134&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما مثل این ماهیانی هستیم که زنده میان یخهای دریاچه های کوهستانی گرفتار می شوند. ماده و طبیعت ظاهرا نگهبان آنها هستند. هر چند از فرصت صیاد چیزی نمی کاهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;147&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آیا بعد ها مثل این دهانه هایی خواهیم بود که دیگر آتشفشانی نمی کنند   و درون آنها علف برساقه خود زرد می شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;165&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میوه کور است. درخت است که می بیند.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 19:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabehyan&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>shabehyan</dc:creator>
<guid>http://shabehyan.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shabehyan.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/printable.php?nn=8808030807&quot; target=\&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/mail.php?nn=8808030807&amp;tt=&quot; target=\&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;كتابي از «لوكاچ» نقد مي‌شود&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خبرگزاري فارس: سيزدهمين نشست باشگاه دانشجويان دانشگاه تهران به نقد و بررسي كتاب «رمان تاريخي» نوشته «گئورگ لوكاچ» با ترجمه شاپور بهيان اختصاص دارد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به گزارش خبرنگار فارس، در اين نشست اميرعلي نجوميان استاد دانشگاه شهيد بهشتي و شاپور بهيان مترجم كتاب حضور خواهند داشت و به بررسي ابعاد مختلف اين كتاب مي‌پردازند. &lt;BR&gt;سيزدهمين نشست باشگاه دانشجويان دانشگاه تهران روز سه‌شنبه 12 آبان از ساعت 17 در محل اين باشگاه واقع در خيابان 16 آذر برگزار خواهد شد. &lt;BR&gt;انتهاي پيام/م &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabehyan&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>shabehyan</dc:creator>
<guid>http://shabehyan.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در باره رمانی از سیمنون </title>
<link>http://shabehyan.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-07-09/260.htm&quot;&gt;http://www.etemaad.ir/Released/88-07-09/260.htm&lt;/A&gt; </description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 10:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabehyan&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>shabehyan</dc:creator>
<guid>http://shabehyan.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناگهان</title>
<link>http://shabehyan.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   به ستوه آمده از اين همه مطلبي بايد مي خواندم، يك دم چشم بستم . گوش دادم به صداهايي كه تا اين دم نمي شنيدم. موتورسيكلتي كه نمي دانم در كجاي كمربندي داشت مي ر فت و يا مي آمد. بوق تريلي ، دنده عوض كردن كاميون، صداي يك دزدگير كه انگار چيزي را تحسين مي كند. انگار بگويد به به به به .توي راهرو صداهاي پيش از ظهر خاموش شده اند. صداي دانشجويان ترم اولي كه دنبال كلاس هاي شان بودند. الان فقط همهمه اي است گنگ كه از اين ميان تنها صداي زينعلي را مي تواني  تشخيص  دهي. اگر صداها ته نشين شدني بودند، مي گفتم صداهاي پيش از ظهر، ته نشين شده اند؛ در دوهفته آغاز ترم زينعلي همه كاره ساختمان است؛ هم مدير است، هم راهنماي كلاس ها، هم آبدارچي، هم تلفن چي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;    باد پاييزي كه توي درخت هاي  بيد محوطه مي پيچد، برگ هاي خشك را كه از كف حياط  مي روبد، ناگهان درخت توت بچگي ام را مجسم در برابرم مي بينم، در باغچه پر از چمن خانه يكي از اقوام مادربزرگم. اگر من آنجادبودم صرفا به واسطه همين خويشاوندي بود. اما خود  صاحبان خانه را به ياد نمي آورم.به ياد مي آورم خانه دو طبقه داشت. بلندتر از همه خانه هاي كوتاه قامت ماها در آن آبادي.خانه و درخت و چمن همه يكه بودند. هيچ وجه مشتركي با خود آبادي نداشتند. تفاوت حتي در توت هاي قرمز رنگ درشت درخت هم بود كه از لاي ساقه هاي چمن بيرون مي كشيدم. حتي در نام صاحب خانه هم بود:&quot; دوستي خواه&quot;   هيچ وقت به ياد ندارم آنها را  در بيرون از  آن خانه، توي آبادي ديده باشم. انگار معبري وجود داشت  وراي راه هاي مرسوم كه دوستي خواه ها را آنها از آن مي رفتند و مي آمدند. بيرون از حياط خانه، فقط طبقه دوم را مي ديدي و حس مي كردي آدم هايي كه درآن طبقه زندگي مي كنند از جنسي ديگرند. از ماده اي ساخته شده اند كه  آنها را به بلور، به اجسام سبكبال رويا شبيه مي كند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; وقتي چشم باز مي كنم حس مي كنم همه اينها با اين يكتايي رويا مانندشان بعد از اين همه سال واقعي تر از آن همه تصويرهايي هستند كه گاه براي اطمينان ازاين كه زماني واقعاً  وجود داشته اند، به سراغ مادرم مي روم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 12:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabehyan&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>shabehyan</dc:creator>
<guid>http://shabehyan.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انقلاب نيچه در اخلاق</title>
<link>http://shabehyan.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مقاله انقلاب نيچه در اخلاق از والتر كافمن در اين شماره نگاه نو: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.negahenou.com/pages/mag/82.htm&quot;&gt;http://www.negahenou.com/pages/mag/82.htm&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 07:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabehyan&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>shabehyan</dc:creator>
<guid>http://shabehyan.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
